اینروزای آخرسال حسین خیلی گرفتار بود
خیلی سرش شلوغ بود و مسلما منم همیشه آخرای سال حالم خراب میشه
چون هم اونو ندارم
هم اینکه میبینم یکسال دیگه از جوونی و عمرم گذشت و به هیچجا نرسیدم ...
این آخرسالی خیلی خودخوری کردم خیلی ...
خیلیا نصیحتم کردن
حتی خودمم شبا به خودم بد و بیراه میگفتم و خودمو نصیحت میکردم
تا اینکه به نتیجه رسیدم و تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم
حرفای بزرگونه
حرفایی که شاید سرنوشتمو عوض کنه
تصمیم گرفتم بهش بگم بین من و زندگیش یکیو انتخاب کنه
چه تصمیم سخت و دردناکی
حتی تصویر چشماشو هم توی ذهنم تصور کردم که وقتی این حرفای منو می شنوه چشاش چه حالتی میشه
ناراخت میشه؟ یا نه ... مث همیشه به شوخی میگیره ...
واقعا نمیتونم تصور کنم که چه جوابی بهم میده
میدونم ناراحت میشه ، عصبانی میشه
میگه چرا درکم نمیکنی ... نمیتونم ...
اینا رو میگه اما نمیدونم ازم میخواد بمونم یا نه؟
بهم میگه برو؟؟
یا میخنده بهم و با خودش میگه منکه میدونم بدون من نمیتونی زندگی کنی ...
یه بغض سیاه بزرگ چندوقته راه گلومو بسته و با فکر کردن به این چیزا همش میبارم اما این بغض تمومی نداره ..
نمیدونم چی میشه
نمیدونم اصن میتونم باهاش حرف بزنم یا نه ...
کی بهش بگم؟ کجا؟ چجوری؟
حس میکنم هنوز اونقد قوی نشدم که بتونم این غم بزرگو دووم بیارم
نمیتونم ... برام خیلی سخته
اما اگه اون براحتی قبول کنه منم کمتر غصشو میخورم و میتونم دووم بیارم
حتی تصمیم داشتم قبل عید اینکارو بکنم اما نتونستم
وقتی بغلم میکنه پیشونیمو می بوسه نمیتونم ...
دست و پامو گم میکنم
نمیتونم خدایا ...
کی میدونه در نهایت عشق جدا شدن چقدر زجرآوره ...
کاش نذاره
مث همیشه فحش بده بد و بیراه بگه و بگه من نمیگذرم از تو ...
هه ! چه خیالای باطلی !
شایدم بر خلاف تصورم خیلی راحت با این قضیه کنار بیاد ...دیروز داشت واسه کارای سال جدید برنامه ریزی میکرد و میگفت ا مسال حسابی ازت کار میکشما !
نمیدونست که من توی ذهنم چی میگذرهه
نمیدونست من دارم به جدایی فکر میکنم
شاید اگه بهش بگم فکر کنه میخوام ازدواج کنم اما هرگز ... هزگر ...
نمیتونم اجازه بدم جز اون کسی وارد حریم خصوصیم بشه
هیچوقت اجازه نمیدم
من با اون ، یا بدون اون ... در هرصورت تنهام
و غمگین ...
پس حداقل باید برم و نذارم که اونم بخشی از تاوان این گناها رو به دوش بکشه
اون خیلی پاکه تنها گناهش فقط منم ...
باعث همه کم و کاستی های زندگیش منم ...
..
اینهمه رجز خوندم اما میدونم که نمیتونم
میدونم ....
حتی نمیدونم کی بهش بگم ...
چجوری ....
اگه براش راحت باشه چی؟ ....
خدایا کمکم کن ...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 11:33 | نویسنده : یادگار |
از کامنتای خوبتون ممنونم ... دوستای جدیدم تموم حرفاتونو خوندم ...

خیلی خسته بودم خیلی ... یعنی رسما داغون بودم این اخرسالی ... هنوزم هستم ...

شاید بیام اپدیت کنم ... شاید ....



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 11:10 | نویسنده : یادگار |
نمیدونم چرا این روزا اصلا حس و حال نوشتن ندارم
آخه تکرار مکررات که نوشتن نداره ....
این هفته ای که گذشت هفته سختی بود برام ...
خیلی سخت
انگار که پوست انداختم ...
یه اشتباهی کردم توی کارای شرکت
حسینم خیلی عصبانی شد ...
زنگ زد یعالمه دعوام کرد ...
انقدر هول شده بودم و ترسیده بودم که همه وجودم می لرزید
حالت تهوع گرفته بودم ...
خودم حس میکردم اشتباه از حسین بود
من کار بدی نکرده بودم
اما اون شدیدا عصبانی شد و یعالمه دعوام کرد و بعدم گوشی رو روم قطع کرد ...
انقدر ناراحت شدم که همون موقع تصمیم گرفتم برای همیشه از اینجا برم
یعالمه گریه کردم و براش نوشتم
یه نامه خداحافظی ...
واقعا تصمیم خودمو گرفته بودم
براش نوشتم از همه این سالهایی که برام کم گذاشته بود
از همه تحقیرایی که توی این چندسال شدم
از همه اعتماد به نفسی که با بی عدالتی توی این سالها ازم گرفت
اصلا اون لحظه چشمم خوبیهاشو نمی دید
حلقه ای که هفت سال پیش بهم داده بود در آوردم گذاشتم رو میز
نامه رو هم گذاشتم زیر کیبورد
جوری قایمش کردم که نبینتش ...
چون واقعا دلم نمیخواست بخونه
می ترسیدم ...
می ترسیدم بعد از خوندن نامه سرد و بی تفاوت باشه مث همیشه
هیچی نگه و اعتراضی به رفتنم نکنه
اونوقت بود که من دیگه می مردم ...
چندبار پشیمون شدم
برگشتم که نامه رو بردارم اما نتونستم
جلو خودمو گرفتم
اینو یه امتحان در نظر گرفتم
اگه واقعا حسین نسبت به این نامه بی تفاوت می بود برام روشن میشد که ذره ای دوسم نداره
برام ارزش قائل نیست
...
با یه عالمه بغض رفتم خونه
حالم خیلی بد بود
از استرس اینکه نکنه این کارم برا حسین مشکلی بوجود بیاره داشتم می مردم
از اینکه اون نامه رو بخونه و ککشم نگزه داشتم می مردم
عصرشم رفتم باشگاه
چون اگه تو خونه می موندم دیوونه میشدم
وقتی برگشتم قبل از هرکاری رفتم سراغ واتساپم
وقتی چشمم به اس ام اسش خورد انگاری یه کوه سنگین از دوشم برداشته باشن ...
نوشته بود با اجازه کی همچین غلطی کردی/. صبح اگه اومدی که هیچ ... اگه نیومدی میام خونتون با کتک میارمت
تو دلم قند آب شد
اما جوابشو ندادم
چون واقعا ناراحتم کرده بود
هرچی من بیشتر جواب نمیدادم اون بیشتر منت کشی میکرد
اما همش با شوخی بود ...
اون میدونه من بدون اون نمیتونم زندگی کنم
کاش نمیدونست
وقتی که می دونه خیالش خیلی راحته
میدونست محاله من تنهاش بذارم
گفت دارم میرم مسافرت
اینو که گفت دلم طاقت نیاورد جوابشو دادم
گفتش که تا انگشترو دیدم فهمیدم نازک نارنجیم قهر کرده ...
نامتم خوندم پاره کردم ...
حالا بماند که من فرداش دیدم تو ظرفشویی یعالمه کبریت و کاغذ سوخته ریخته :|
ترسو از ترسش نامه رو سوزونده بود که کسی نبینه
وقتی بهش گفتم ، گفت از حرصم سوزوندمش ...!
گفتم آره ارواح عمت ...
خلاصه اون قهر زود تموم شد
اما اون زخم و ترک روی قلب می مونه تا ابد
اینروزا همش به گذشته ها فکر میکنم
به اینکه چقدر برام مایه میذاشت از احساسش
اما الان بشدت درگیر کارشه ...
شایدم براش تکراری شدم ...
نمیدونم
حس میکنم شدیم مث اون زن و شوهرایی که فقط کنار هم زندگی میکنن
هیچ حسی بهم ندارن
از سر وظایف همدیگه رو راضی نگه میدارن ...
اینروزا پرم از غم
گلایه که میکنم دعوام میکنه میگه چرا درک نمیکنی چقدر گرفتارم ...
اما من نمیتونم اینو درک کنم ...
چون خودم تو بدترین شرایط همیشه باهاش بودم ...
براش از جون و دل مایه گذاشتم
...
چندروزی هم هست که یه خواستگار پر پیله مدام به خونمون زنگ میزنه
نمیدونم کدوم خدا نشناس فضولی معرفیش کرده
مامانم روزی نیست که تو گوشم غر نزنه و اذیتم نکنه
دیشبم دعوا کردیم
یعالمه داد و بیداد کردم ...
وقتی میگم نمیخوام چرا نمیفهمن که نمیخوام ؟ ...
مامانم هی میگه حالا بذار بیان ! شاید پسندیدی ...
منم میگم برا چی مردمو بکشونیم اینجا سنگ رو یخشون کنیم
اصن چه دلیلی داره؟
اونکه نمیدونه من تو دلم چی میگذره
نمیدونه من اسیرم
دست و پا بستم ...
کی و چجوری رها بشم نمیدونم ...
به حسینم نمیتونم اینا رو بگم
نمیخوام بگم
چون میدونم حرفایی میزنه که بیشتر آزارم میده
اینروزا از همه طرف تحت فشارم
احساسی ، مالی ، عاطفی ، کاری ، خانوادگی ، ....
بازم شکرت خداجون ...
حرفامو بپای ناشکری نذار
فقط درددله ...
همین ...
.
.
.



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 11:25 | نویسنده : یادگار |
سلام خوبین؟ صبح زمستونیتون بخیر نبودم روببخشید الان مجبورم اینجوری پشت سرهم بنویسم چون با تبلت دارم آپدیت میکنم فونتا بهم ریختس بازم میام ممنونم که بیادم بودین!



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ | 11:44 | نویسنده : یادگار |

دو هفته گذشت ... اما من هنوز نتونستم غم توی چشمای حسینمو پاک کنم ...

هربار نگاهش میکنم قلبم تیر میکشه از اینکه کاری ازم براش برنمیاد

نمیتونم باری از روی دوشش بردارم ......

اینروزا حسین شده مثل او بچه کوچولوها ..... همش نیاز به نوازش و آغوش داره

وقتی بغلش میکنم حس میکنم خیلی دلش میخواد گریه کنه اما غرورش اجازه نمیده ...

بجای اون من اشک می ریزم ...

عکس باباش اینجاست . بغل دستم .... هرروز باهاش حرف میزنم ... بهش میگم که من اونقدرا که تو فکر میکنی آدم بدی نیستم .... من و پسرت رو سرنوشت سر راه هم قرار داد و ما نتونستیم قوی باشیم و مقاومت کنیم .... باهاش حرف میزنم التماسش میکنم بیاد به خوابم و بگه که از ما راضیه اما نمیاد ... فقط سرد نگاهم میکنه ....

امروزم خیلی منتظر حسین بودم اما اس داد که نمیتونه بیاد .... منم با اینکه همیشه درکش میکنم اما بازم بغض کردم .... با همون حالت به خدا گفتم باشه ... نمیدونم این جدایی و دوری تا کی ادامه داره ، لابد تا ابد ! اما من دیگه به تو گلایه ای نمی کنم ... نمیخوام ناشکریتو کنم ... فقط ازت میخوام محافظ حسینم باشی ... مراقبش باشی و غماشو از دلش پاک کنی ... دیگه چیزی ازت نمیخوام .... فقط میخوام حسینم بازم بتونه برگرده به روزای خوب قبلش ...

اینروزا بمیرم براش همش نگران مامانشه . همش میگه من باید بیشتر از اینا به فکر مامانم باشم ...

هرروز بهش زنگ میزنه حالشو میپرسه .... نمیدونم با این غمش چیکار کنم .... حس میکنم دلش خیلی نا آرومه ... می ترسه ... از از دست دادن مامانش میترسه . میترسه اونم از دست بده ...

دلم براش آتیش میگیره و کاری ازم برنمیاد ....

فقط از خدا میخوام بهش سلامتی و صبر بده ... محافظتش کنه ...

خدایا اشکای منو پای ناشکری یا دلسوزی نذار ... من فقط دلتنگم ... یکم دلم گرفته ... همین

قول میدم محکم باشم و دیگه هیچوقت ناشکری نکنم ....

یکم از خودم بگم ...

یک ماهه که میرم باشگاه بدنسازی ... که خداروشکر برام خوب بود . هم از نظر ظاهری هم واسه زانوم خیلی بهتر شدم ... حسینم خیلی تشویقم میکنه ... خودشم میرفت اما بعد از اون اتفاق میگه دیگه هیچی برام معنا نداره و کلاساشو ول کرده . البته خب حق داره . من بهش حق میدم ...

امیدوارم خدا کمکش کنه و دستشو بگیره تا این روزای سخت رو پشت سر بذاره ....

امروز اول هفته ست و من اصلا حوصله آقای گ رو ندارم . کاش نیادش ...

راجع به آقای گ هم باید بگم که باهم کنار اومدیم و نسبتا رفتارامون باهم بهتر شده ... بیشتر از قبل میتونم تحملش کنم .... و دیگه اینکه حسین خیلی دلش میخواست صبحا که مامانش تنهاست من برم گاهی پیشش ... اما من قبول نکردم چون واقعا نمیتونستم ... که خداروشکر مساله حل شد و هرروز یکی از اقوامشون پیششن .... دلشون نمیخواد توی خونه تنها باشن ... کاش من کاری از دستم ساخته بود براشون .... کاش ....

خدایا خودت به حسینم سلامتی و صبر بده ....

 



تاريخ : شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ | 11:44 | نویسنده : یادگار |

این نوشته ها برا هفته پیشه .. میخواسم آپدیت کنم نشد ... الان کپیشون کردم

**************************

اوووووووه

حس میکنم سالهاست که اینجا ننوشتم

اما علتش رو نمیدونم چیه

مشغله ی زیاده

عادی شدن غصه ها و اشکهاییه که همیشه اینجا می ریختم؟

یا چیز دیگه ای ...

نمیدونم

اما واقعا دلم برا اینجا تنگ شده بود

بعد از حدود یک هفته ست که میام شرکت

هفته ی پیش یه اتفاق خیلی بد افتاد

بابای حسین فوت کرد و همه شون رو توی بهت و ناباوری تنها گذاشت

حتی منو ...

یروز صبح زود حسین اس داد که به خواهرم زنگ بزن باهات کار داره

وقتی زنگ زدم خواهرش حالش خیلی بد بود

صداش در نمیومد

تا گفت پدرم فوت کرده انگار که منو برق گرفته باشه خشکم زده بود

نمیدونستم دارم خواب می بینم یا بیدارم ...

همونجا پشت تلفن زدم زیر گریه

انگار که عضوی از خانواده ی خودم دور از جون همشون ! رفته باشه

ازم خواست برم اعلامیه رو بدم به مدرسه که بچسبونن به در

منم زنگ زدم به حسین ، اونم حالش خیلی بد بود

بمیرم براش ، صدای معصومش چقدر حس یتیمی داشت

دیوونه شده بودم ، فقط گریه می کردم و اون بود که منو دلداری می داد ...

حالم خیلی بد بود ...

رفتم خونه شون که اعلامیه رو بگیرم

اولین بارم نبود که میرفتم خونشون ، اما ایندفعه خیلی فرق داشت

قلبم داشت میومد توی دهنم

زنگو که زدم خواهرش اومد دم در بغلم کرد و یعالمه گریه کرد منم خب طبیعی بود ، خیلی غصه دار شدم

اصرار کرد منو برد داخل ، گفتم نمیام مهمون دارید ، اما اصرار کرد برم مامانشو ببینم

وقتی رفتم داخل ، کسیو دیدم که همون ساعت ، همون لحظه انگار نصف عمرم کم شد

کسیو دیدم که بخودم و خدای خودم قول داده بودم هرگز باهاش روبرو نشم

هرگز چشمم به چشمش نیفته

حتی به حسینم قول داده بودم

اما نتونستم روی این قولم وایسم

بعد از اون ، مامانشو دیدم اونم بغلم کرد و یعالمه گریه کردیم ، مدام میگفت دیگه حسینم بابا نداره

و منم اشک می ریختم ...

وقتی یادم میفته خیلی غصم میگیره

بعدم که مجبور شدم با اون روبرو بشم خیلی سریع تسلیت گفتم و اومدم بیرون

اصلا هیچ تماس بدنی باهاش نداشتم

نمیتونستم ، دست خودم نبود

حس میکردم خیلی تابلو شد

تابلو شد که من چرا انقد با اون زن سرد برخورد کردم

اما واقعا دست خودم نبود

توی این یه مورد نمیتونستم وانمود کنم

خلاصه بعد از بردن اعلامیه ها اومدم خونه و بازم تا میتونستم گریه کردم

حالم خیلی بد بود

خبر خیلی بدی رو یهویی شنیده بودم ...

واسه مراسم ختم هم بابام رفت ، ولی من خودم نتونستم برم

هنوز توی شک بودم

یه روضه زنونه داشتن ، اونو رفتم بازم دیدمش و هربار که می دیدمش هربار که اونجا نگاهم بهش میفتاد انگار یکی خنجر میکشید به قلبم

حس کردم تقاص همه گناهامو با هربار نگاه کردن به اون پس می دادم

نمیدونم چرا ولی ازش متنفر بودم

نمیدونم اون نسبت به من چه حسی داشت چه فکری میکرد ...

اما حسین نمیخواست هیچوقت اون منو ببینه

خودمم نمیخواستم

ولی شد ...

مراسم سوم هم با خواهرم و بابام رفتیم سر مزار

اونجا خواهرم گفت اون خانومه کیه خیلی داره بد به تو نگاه میکنه

فهمیدم کیو میگه

حس خیلی بدی داشتم

واقعا ترس همه وجودمو گرفته بود

هیچکس اونجا منو نمیشناخت

حسین هم تا منو دید اولش بهم زل زد اما بعد نگاهشو ازم دزدید

توی موقعیتی نبود که من برم جلو و تسلیت بگم ،

اونقدر اون خانوم ! به من بد نگاه میکرد که دیگه مراسم هفتم رو نرفتم

نتونستم نگاهاشو تحمل کنم

اگرم میرفتم دیگه زیادی توی چشم بودم

الان هفت روز گذشته

حسین از امروز کارشو دوباره شروع میکنه

بهم گفت نمیدونم چجوری دوباره شروع کنم . حس بدی دارم

انگار که دیگه هیچی برام معنا نداره

منم کاری ازم براش بر نمیاد

فقط از غصش دارم آب میشم

نمیدونم باید چیکار کنم

دیشب گفت مامانم خیلی ازت تشکر کرد

همه چیت به جا بود

گفتم خیلی دلم میخواست تو این روزای سخت کنارت باشم اما نمیتونستم

گفت کنارم بودی ، کنار خونوادم

نازنین که دیگه دیوونت شده

نازنین خواهرزادشه

یکم دلم نرم شد

انگار که حالش بهتر بود

من ولی هنوزم بغض دارم ، مراسم سوم وقتی حسین گریه میکرد انگار آتیش به قلب من میکشیدن

دلم میخواست همونجا بمیرم

هنوزم اون صحنه جلو چشممه و نمیتونم فراموش کنم گریه هاشو

خدای مهربونم

به حسینم صبر و تحمل بده که بتونه این غصه رو فراموش کنه و دوباره همون حسین همیشگی بشه

کمکش کن

محافظتش کن

....

اینم از ماجرای این هفته ی تلخ

...

 



تاريخ : شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ | 11:28 | نویسنده : یادگار |


تاريخ : شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ | 9:37 | نویسنده : یادگار |
سلام ... منو بخاطر غیبتای طولانیم ببخشید ... این دو هفته ، هفته های خوبی واسه حسینم نبود بدجور درگیر کارش بود مدام واسه کارگراش مشکل پیش میومد ، ذهنش خیلی بهم ریخته بود حال منم که مستقیما به حال اون بستگی داره وقتاییکه غصه داره من از خواب و خوراک میفتم پا به پاش غصه میخورم اون عصبی میشه ، منم عصبی میشم خلاصه که روزای خوبی نبود همش یه چشمم اشک بود یه چشمم خون وقتی میومد از شدت ناراحتی مث غریبه ها بود منم خیلی سعی میکردم درکش کنم اما طاقت نمیاوردم ، همه ی روزا و شبام با اشک میگذشت از اینکه نمیتونستم کنارش باشم عذاب میکشیدم گفتنش خیلی راحته اما واقعا سخت و طاقت فرساست سالها از کسیکه عاشقشی دور باشی و ندونی در چه حاله همش بفکرش باشی ولی نتونی دستاشو لمس کنی بهش دلداری بدی موقعی که غصه داره همش نگرانش باشی که یعنی الان کجاست خیلی سخته این روزا حس میکردم دیگه طاقتم تموم شده دیگه نمیکشیدم حتی داشتم فکر میکردم که نکنه این کاراش مقدمه ایه برای جدایی ته ته جهنم بودم انگار هربار که اینجوری میشه من یعالمه فکرای ناجور میکنم یعالمه فکرای مسخره اینجور وقتا فقط یه کلمه از جانب اون میتونه آرومم کنه ، اما متاسفانه کاملا برعکس حسین اینطور وقتا فقط سکوت میکنه واسش پیغام میذاشتم میخوند و میرفت انگار همه ی وجودمو به آتیش میکشیدن اما مجبور بودم بخاطر موقعیتش سکوت کنم و بریزم توی خودم خیلی سخت بود پریروز بعد از یک هفته اومد شرکت انگار دنیا رو بهم داده باشن منتظر شدم یه استقبال گرم از همدیگه بکنیم اما اون خیلی سردو آروم رفت و نشست و همش تو فکر بود کاش میتونستم اینطور موقعیتاشو درک کنم دیگه طاقت نداشتم ، بغض داشت خفم میکرد خیلی خودمو کنترل کردم بمیرم براش ، خیلی غصه تو دلش بود منم دست خودم نبود نتونستم خودمو خوب نشون بدم وفتی از هم جدا شدیم توی ماشین تنهایی یعالمه گریه کردم با صدای بلند خیلی وقت بود تشنه ی این گریه بودم ، خیلی نیاز داشتم دلم گرفته بود از اینهمه سردی و فاصله اما بازم خودمو کنترل کردم و هیچی به حسینم نگفتم وقتی این حالمو می بینه بجای دلداری ازم عصبانی میشه اخلاقش اینجوریه خیلی دلش میخواد من مثل خودش محکم باشم اما افسوس که من خیلی ضعیفم سریع اشکم در میاد از خودم بدم میومد که نمیتونم قوی باشم خوشحالش کنم توی این غصه هاش آرومش کنم خیلی از خودم بیزار بودم از اینکه منم مثل اون سرد رفتار کردم خیلی پشیمون شدم دیروز صبح که اومدم یعالمه نذر و نیاز کردم که دوباره ببینمش و بیاد پیشم آخه فرداش که امروز باشه داشت میرفت مسافرت به گنبد آبی قشنگی که مایه ی آرامش این روزامه گفتم ازت خواهش میکنم نذار ندیده از هم دوباره یک هفته جدا بشیم که من دیگه طاقت نمیارم می میرم خصوصا اینکه دیروزش جدایی خوبی نداشتیم قسمش دادم اشک ریختم که حسینم بیاد و من براش جبران کنم و خداروشکر اومد خیلی هم بهتر شده بود بهم گفت آخه عزیزم تو باید توی این هفت سال این اخلاق منو شناخته باشی وقتی عصبی ام نمیتونم مثل همیشه باشم نمیتونستم بهش بگم منم با غصه ی تو غصه میخورم دارم آب میشم وقتی غم چشماتو می بینم نتونستم بهش بگم ترسیدم باز گریه م بگیره و آبروم بره فقط لبخند زدم و گفتم ببخشید میدونم . همه ی اینا رو میدونم بغلم کرد و گفت هرکی بیاد بره دنیا زیر و رو بشه من از تو خسته نمیشم دیوونه یعالمم پیشونیمو بوسید خیلی حالم بهتر شد خیلی به این حرفاش نیاز داشتم خیلی ... اما امروز که رفته مسافرت باز دلم غصه دار شده کاش چیزی بود که خودمو سرگرم میکردم و این دوری رو حس نمیکردم دیشبم بهش گفته بودم براش دی وی دی تصویری رایت میکنم بیاد بگیره اما باز یهو این فکر به مغزم خطور کرد که نکنه خدایی نکرده زبونم لال این آهنگای تصویری حواسشو تو جاده پرت کنه منصرف شدم وقتی زنگ زد گفت سی دیو برات زدی بیام بگیرم؟ گفتم نه عمدا نزدم ، اینجوری همش دلواپسم که یوقت حواست پرت بشه گفت باشه خدافظ ناراحت شد ، حرصش گرفت منم باز عصبی شدم همینجوری یادمه این کارم نمیدونم اشتباه کردم یا نه اما خیلی ناراحت بابت این قضیه اینروزا خیلی حساس و بد شدم اما هرچی هم که شد حداقل من خیالم از این بابت راحته .... کاش زودتر سه شنبه بشه حسینم بیاد ببینمش خیلی مونده ، خیلی ... نمیدونم چجوری طاقت بیارم .... دیروز صحبت از یکی از دوستاش شد دوست دختر یکی از دوستاش چندوقت پیش اومد اینجا و شروع کرد به گریه کردن که مهدی بهم خیانت کرده ، من ده روز نبودم رفته با یه دختره ، بیرون بردتش ، تازه با وقاحت تمام منم بهش نشون داده خلاصه یخرده مث خل و چلا باهم گریه کردیم وقتی میگفت همه ی عمر و جوونیمو بپاش گذاشتم خیلی دلم براش سوخت منم زدم زیر گریه گریه ... این گریه ی لعنتی نمیدونم کی میخواد تموم بشه که من بتونم آدم بشم محکم بشم از اونروز این دختره ذهن منو خیلی بهم ریخت دیروزم که با حسین داشتیم راجع بهش حرف میزدیم گفتم چرا دوستت با این دختره اینجوری میکنه اذیتش میکنه گفت از بس بهش گیر میده ، اگه واقعا عاشقشه انقدر بهش گیر نده ، بهش اس نده ، تا اون بیاد طرفش این حرفو که زد فهمیدم که واقعا نظر خودشم همینه تصمیم گرفتم منم کمتر بهش اس بدم با اینکه خیلی سختمه ... خیلی اما تصمیم گرفتم کمتر به دست و پاش بپیچم تنهاش بذارم ، راحتش بذارم ، اما کاش اونم یذره منو درک میکرد اگه ما باهم بودیم ، توی یه خونه بودیم ، شبا کنارم بود میتونستم هر لحظه منتظرش باشم ، اونوقت شاید میتونستم اینهمه سراغشو نگیرم اما اون نمیتونه درک کنه وقتی کسیو که دوسش داری ازت دوره ، دلت میخواد از حالش باخبر بشی مدام نگرانشی .......... بیخیال چقدر فک زدم .... امروز صبح راه افتاده بره خدایا فقط ازت تنها چیزی که میخوام اینه حسینمو محافظتش کنی مراقبش باشی خطرا رو ازش دور کنی دلش همیشه شاد باشه حتی اگه کنار من نباشه مراقبش باش خداجون مراقب نفس من باش

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ | 8:46 | نویسنده : یادگار |
سلام ...
چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود
واسه غر زدن گلایه کردن گریه کردن پای کیبورد ، ...
میخوام از روز تولد حسین تعریف کنم
قرار بود شبش بریم بیرون ، اما مامانم پاش پیچ خورد و قرارمون از همون صبح کنسل شد
خلاصه ظهر صبر کردم تا حسین اومد ، یه کیک صبحونه ! ورداشتم روش چهارتا شمع گذاشتم و شمعا رو روشن کردیم
قربونش برم چقدر بهم خندید ، به این کارام
گفت ای بابا ، مگه بچه کوچولوام من؟
شمعا رو فوت کرد و چندتا عکس عشقولانه گرفتیم
وای که چقدر عکسامون قشنگ شده بود
چقدر حیفم میومد پاکشون کنم
بهترین و قشنگترین جشن تولدی بود که گرفتم براش
دو نفره و خیلی ساده بود
اما واقعا به هردومون چسبید
بعدم که کادوهاشو آوردم باز کردطبق معمول هرسال که باید میخورد تو ذوقم ! پیرهنش براش کوچیک بود :|
خیلی غصه خوردم
کلی تلاش کرد تا وانمود کنه که اندازشه
اما نشد
خیلی غصه خوردم
عصرش گفتم من میرم عوض میکنم برات
خودشم پا شد باهم رفتیم پاساژ
بعد سالها بود که میرفتیم خرید
بهم خیلی چسبید
هرچند که اون هی جلوجلو میرفت و من باید کنارش میدوییدم
اما خیلی خوش گذشت بهم
شلوارک و تیشرت میخواست واسه باشگاه
چندتا مغازه رفتیم ، همه یجوری نگامون میکردن
نمیدونم چرا
نمیدونم زیادی بهم میومدیم ، یا اصلا بهم نمیومدیم
واسه خودش خرید کرد ، یه تیشرت هم واسه علی خرید
منم که دست خودم نبود مغازه های نقره و بدلیجات جذبم میکرد
اما یه کلام نمیپرسید میخوای برات بخرم اون سرویسو؟ :(
منم چیزی نگفتم
گه گداری طعنه میزدم که این سرویسه چه قشنگه میخوام برام بخر
اونم میگفت چچچچچششششم عزییییزم ! ولی هردومون میدونستیم نمیخره !
در حد لوس بازی بود فقط !
اما من خیلی دوست داشتم یه چیز کوچیک برام میگرفت
ولی اینم میدونستم که شرایط مالیش زیاد مناسب نبود ...
غصه م میگرفت که واسه علی یادشه لباس بخره اما واسه من نه !
اما خب نمیتونستم مث بچه ها رفتار کنم
پیرهنشم عوض کردیم یه پیرهن قهوه ای سوخته گرفت
اونیکه من خریده بودم سفید بود
بعدشم گفت که گرسنمه بریم پایین یچیزی بگیریم و بریم خونه
رفتیم پیراشکی و سیب زمینی خریدیم و رفتیم بسمت پارکینگ
همه نایلونا دست من بود به اضافه پیراشکی ها و ظرف سیب زمینی
هیچکدوممون یادمون نبود که کیسه های خرید رو نصف نصف کنیم
من مث مشنگا همشو دستم گرفته بودم
دستام پر بود
از بس راه رفته بودمم دیگه زانوم درد گرفته بود و مدام تق تق میکرد دیگه یه قدمم نمیتونستم راه برم
حسین گفت تو مستقیم برو دم در که دنبال ماشین نیای اینهمه راه
خلاصه از سربالاییه به یه زجری بالا رفتم دم در که رسیدم یادم افتاد کارت پارکینگ توی کیف منه
با اون پام بدو بدو رفتم دم در پارکینگ دیدم حسین داره ماشینو میاره
حالا سراشیبی بود مگه میشد بری پایین
با صدتا جیغ و ویغ و ترس از سراشیبیه رفتم پایین کارتو بهش بدم که بذارن ماشینو بیاریم بیرون
تا خواستم در ماشینو باز کنم بشینم
یهویی ظرف سیب زمینیه کج شد هرچی توش بود ریخت رو زمین
انقده ضایع شدم جلو ملت که نگو
پارکینگ به اون تمیزی یهو یعالمه سیب زمینی ریخت وسطش
یکم غر زدم سرش که نایلونا رو دادی دست من ، آبروم رفت
اونم که فقط میخندید
خیلی خجالت کشیدم
هم جلو حسین هم جلو نگهبانا و ماشینا
وای اصن وقتی یادم میاد دیوونه میشم
بعدشم منو برد کنار ماشین خودش ، اخه با ماشین من رفته بودیم
میترسید ماشینش تابلو بشه تو خیابون یکی ببینه
این محافظه کاریاش دیگه واقعا لجمو در میاره
منم رفتم خونه
با اینکه خیلی خسته بودم ولی خیلی هم بهم خوش گذشت
البته بغیر از اون قسمت ریختن سیب زمینیا رو زمین
وای ...
...........
ولی اون سرویس نقره ها خیلی به دلم مونده
هنوزم وقتی یادم میفته که اصن برا من هیچی نگرفت خیلی دلخور میشم
بااینکه هیچوقت همچین انتظاری ازش ندارم
انتظار ندارم خرج اضافه ای برام بکنه
آدم مادی ای هم نیستم اصلا
اما نمیدونم چرا اونروز هنوز از یادم نرفته
بمیرم ، میدونم پول نداشت
اما خب ....
چمیدونم بیخیال
اصن مهم نیست
.... اینم از اون شب تولد



تاريخ : شنبه یکم شهریور ۱۳۹۳ | 10:39 | نویسنده : یادگار |
غیبتای طولانیمو ببخشیید ...
خیلی دوس دارم بیام اینجا بنویسم اما اصلا فرصت نمیشه
امروز یکم وقت اضافه آوردم گفتم بیام بنویسم
راستش صبح خوبی رو شروع نکردم
صبح مامانم پاش از پله لیز خورد و پیچید
یکم ورم داره و قرمز شده
خداکنه چیز خاصی نباشه
امروز تولد حسین بود ، کلی نقشه داشتم براش ، ولی انگار نمیشه دیگه
مامان طفلیم که پاش اینطوری شد باید بمونیم خونه پیشش
اشکالی نداره
حتما حکمتی توش بوده
صبح رفتم یه کیک از سوپری گرفتم !
شمعای کوچولو هم داریم اینجا
میذارم رو کیکش . تولد کوچولوی دونفره میگیریم ...
فقط کاش زودتر بیاد
و کاش آقای گ مزاحم رفته باشه اصفهان
کادو هم براش پیرهن گرفتم
سلیقه خودم نبود . بعدا پشیمون شدم
کاش اندازش باشه و دوست داشته باشه
دعا کنید حداقل ظهر خوبی رو بگذرونیم
خبر دیگه اینکه رابطم با خواهرش خیلی خوب شده
خیلی دوسش دارم
هرروز پنجشنبه ها میرم دنبالش
تو واتساپم کلی ارتباط داریم ....
یجورایی دارم تو خونوادش جا میفتم . امروزم که ماشینش خراب بود من رفتم دنبال حسین ، گفت به مامانمینا گفتم که تو میای دنبالم
نمیدونم این نزدیک شدن خوبه یا بد ...
نمیدونم ...
همتونو دوس دارم و بیادتون هستم ...
اگه آپ نکردمم کامنتا رو میام جواب میدم



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ | 11:35 | نویسنده : یادگار |