دو هفته گذشت ... اما من هنوز نتونستم غم توی چشمای حسینمو پاک کنم ...

هربار نگاهش میکنم قلبم تیر میکشه از اینکه کاری ازم براش برنمیاد

نمیتونم باری از روی دوشش بردارم ......

اینروزا حسین شده مثل او بچه کوچولوها ..... همش نیاز به نوازش و آغوش داره

وقتی بغلش میکنم حس میکنم خیلی دلش میخواد گریه کنه اما غرورش اجازه نمیده ...

بجای اون من اشک می ریزم ...

عکس باباش اینجاست . بغل دستم .... هرروز باهاش حرف میزنم ... بهش میگم که من اونقدرا که تو فکر میکنی آدم بدی نیستم .... من و پسرت رو سرنوشت سر راه هم قرار داد و ما نتونستیم قوی باشیم و مقاومت کنیم .... باهاش حرف میزنم التماسش میکنم بیاد به خوابم و بگه که از ما راضیه اما نمیاد ... فقط سرد نگاهم میکنه ....

امروزم خیلی منتظر حسین بودم اما اس داد که نمیتونه بیاد .... منم با اینکه همیشه درکش میکنم اما بازم بغض کردم .... با همون حالت به خدا گفتم باشه ... نمیدونم این جدایی و دوری تا کی ادامه داره ، لابد تا ابد ! اما من دیگه به تو گلایه ای نمی کنم ... نمیخوام ناشکریتو کنم ... فقط ازت میخوام محافظ حسینم باشی ... مراقبش باشی و غماشو از دلش پاک کنی ... دیگه چیزی ازت نمیخوام .... فقط میخوام حسینم بازم بتونه برگرده به روزای خوب قبلش ...

اینروزا بمیرم براش همش نگران مامانشه . همش میگه من باید بیشتر از اینا به فکر مامانم باشم ...

هرروز بهش زنگ میزنه حالشو میپرسه .... نمیدونم با این غمش چیکار کنم .... حس میکنم دلش خیلی نا آرومه ... می ترسه ... از از دست دادن مامانش میترسه . میترسه اونم از دست بده ...

دلم براش آتیش میگیره و کاری ازم برنمیاد ....

فقط از خدا میخوام بهش سلامتی و صبر بده ... محافظتش کنه ...

خدایا اشکای منو پای ناشکری یا دلسوزی نذار ... من فقط دلتنگم ... یکم دلم گرفته ... همین

قول میدم محکم باشم و دیگه هیچوقت ناشکری نکنم ....

یکم از خودم بگم ...

یک ماهه که میرم باشگاه بدنسازی ... که خداروشکر برام خوب بود . هم از نظر ظاهری هم واسه زانوم خیلی بهتر شدم ... حسینم خیلی تشویقم میکنه ... خودشم میرفت اما بعد از اون اتفاق میگه دیگه هیچی برام معنا نداره و کلاساشو ول کرده . البته خب حق داره . من بهش حق میدم ...

امیدوارم خدا کمکش کنه و دستشو بگیره تا این روزای سخت رو پشت سر بذاره ....

امروز اول هفته ست و من اصلا حوصله آقای گ رو ندارم . کاش نیادش ...

راجع به آقای گ هم باید بگم که باهم کنار اومدیم و نسبتا رفتارامون باهم بهتر شده ... بیشتر از قبل میتونم تحملش کنم .... و دیگه اینکه حسین خیلی دلش میخواست صبحا که مامانش تنهاست من برم گاهی پیشش ... اما من قبول نکردم چون واقعا نمیتونستم ... که خداروشکر مساله حل شد و هرروز یکی از اقوامشون پیششن .... دلشون نمیخواد توی خونه تنها باشن ... کاش من کاری از دستم ساخته بود براشون .... کاش ....

خدایا خودت به حسینم سلامتی و صبر بده ....

 



تاريخ : شنبه دهم آبان 1393 | 11:44 | نویسنده : یادگار |

این نوشته ها برا هفته پیشه .. میخواسم آپدیت کنم نشد ... الان کپیشون کردم

**************************

اوووووووه

حس میکنم سالهاست که اینجا ننوشتم

اما علتش رو نمیدونم چیه

مشغله ی زیاده

عادی شدن غصه ها و اشکهاییه که همیشه اینجا می ریختم؟

یا چیز دیگه ای ...

نمیدونم

اما واقعا دلم برا اینجا تنگ شده بود

بعد از حدود یک هفته ست که میام شرکت

هفته ی پیش یه اتفاق خیلی بد افتاد

بابای حسین فوت کرد و همه شون رو توی بهت و ناباوری تنها گذاشت

حتی منو ...

یروز صبح زود حسین اس داد که به خواهرم زنگ بزن باهات کار داره

وقتی زنگ زدم خواهرش حالش خیلی بد بود

صداش در نمیومد

تا گفت پدرم فوت کرده انگار که منو برق گرفته باشه خشکم زده بود

نمیدونستم دارم خواب می بینم یا بیدارم ...

همونجا پشت تلفن زدم زیر گریه

انگار که عضوی از خانواده ی خودم دور از جون همشون ! رفته باشه

ازم خواست برم اعلامیه رو بدم به مدرسه که بچسبونن به در

منم زنگ زدم به حسین ، اونم حالش خیلی بد بود

بمیرم براش ، صدای معصومش چقدر حس یتیمی داشت

دیوونه شده بودم ، فقط گریه می کردم و اون بود که منو دلداری می داد ...

حالم خیلی بد بود ...

رفتم خونه شون که اعلامیه رو بگیرم

اولین بارم نبود که میرفتم خونشون ، اما ایندفعه خیلی فرق داشت

قلبم داشت میومد توی دهنم

زنگو که زدم خواهرش اومد دم در بغلم کرد و یعالمه گریه کرد منم خب طبیعی بود ، خیلی غصه دار شدم

اصرار کرد منو برد داخل ، گفتم نمیام مهمون دارید ، اما اصرار کرد برم مامانشو ببینم

وقتی رفتم داخل ، کسیو دیدم که همون ساعت ، همون لحظه انگار نصف عمرم کم شد

کسیو دیدم که بخودم و خدای خودم قول داده بودم هرگز باهاش روبرو نشم

هرگز چشمم به چشمش نیفته

حتی به حسینم قول داده بودم

اما نتونستم روی این قولم وایسم

بعد از اون ، مامانشو دیدم اونم بغلم کرد و یعالمه گریه کردیم ، مدام میگفت دیگه حسینم بابا نداره

و منم اشک می ریختم ...

وقتی یادم میفته خیلی غصم میگیره

بعدم که مجبور شدم با اون روبرو بشم خیلی سریع تسلیت گفتم و اومدم بیرون

اصلا هیچ تماس بدنی باهاش نداشتم

نمیتونستم ، دست خودم نبود

حس میکردم خیلی تابلو شد

تابلو شد که من چرا انقد با اون زن سرد برخورد کردم

اما واقعا دست خودم نبود

توی این یه مورد نمیتونستم وانمود کنم

خلاصه بعد از بردن اعلامیه ها اومدم خونه و بازم تا میتونستم گریه کردم

حالم خیلی بد بود

خبر خیلی بدی رو یهویی شنیده بودم ...

واسه مراسم ختم هم بابام رفت ، ولی من خودم نتونستم برم

هنوز توی شک بودم

یه روضه زنونه داشتن ، اونو رفتم بازم دیدمش و هربار که می دیدمش هربار که اونجا نگاهم بهش میفتاد انگار یکی خنجر میکشید به قلبم

حس کردم تقاص همه گناهامو با هربار نگاه کردن به اون پس می دادم

نمیدونم چرا ولی ازش متنفر بودم

نمیدونم اون نسبت به من چه حسی داشت چه فکری میکرد ...

اما حسین نمیخواست هیچوقت اون منو ببینه

خودمم نمیخواستم

ولی شد ...

مراسم سوم هم با خواهرم و بابام رفتیم سر مزار

اونجا خواهرم گفت اون خانومه کیه خیلی داره بد به تو نگاه میکنه

فهمیدم کیو میگه

حس خیلی بدی داشتم

واقعا ترس همه وجودمو گرفته بود

هیچکس اونجا منو نمیشناخت

حسین هم تا منو دید اولش بهم زل زد اما بعد نگاهشو ازم دزدید

توی موقعیتی نبود که من برم جلو و تسلیت بگم ،

اونقدر اون خانوم ! به من بد نگاه میکرد که دیگه مراسم هفتم رو نرفتم

نتونستم نگاهاشو تحمل کنم

اگرم میرفتم دیگه زیادی توی چشم بودم

الان هفت روز گذشته

حسین از امروز کارشو دوباره شروع میکنه

بهم گفت نمیدونم چجوری دوباره شروع کنم . حس بدی دارم

انگار که دیگه هیچی برام معنا نداره

منم کاری ازم براش بر نمیاد

فقط از غصش دارم آب میشم

نمیدونم باید چیکار کنم

دیشب گفت مامانم خیلی ازت تشکر کرد

همه چیت به جا بود

گفتم خیلی دلم میخواست تو این روزای سخت کنارت باشم اما نمیتونستم

گفت کنارم بودی ، کنار خونوادم

نازنین که دیگه دیوونت شده

نازنین خواهرزادشه

یکم دلم نرم شد

انگار که حالش بهتر بود

من ولی هنوزم بغض دارم ، مراسم سوم وقتی حسین گریه میکرد انگار آتیش به قلب من میکشیدن

دلم میخواست همونجا بمیرم

هنوزم اون صحنه جلو چشممه و نمیتونم فراموش کنم گریه هاشو

خدای مهربونم

به حسینم صبر و تحمل بده که بتونه این غصه رو فراموش کنه و دوباره همون حسین همیشگی بشه

کمکش کن

محافظتش کن

....

اینم از ماجرای این هفته ی تلخ

...

 



تاريخ : شنبه دهم آبان 1393 | 11:28 | نویسنده : یادگار |


تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 9:37 | نویسنده : یادگار |
سلام ... منو بخاطر غیبتای طولانیم ببخشید ... این دو هفته ، هفته های خوبی واسه حسینم نبود بدجور درگیر کارش بود مدام واسه کارگراش مشکل پیش میومد ، ذهنش خیلی بهم ریخته بود حال منم که مستقیما به حال اون بستگی داره وقتاییکه غصه داره من از خواب و خوراک میفتم پا به پاش غصه میخورم اون عصبی میشه ، منم عصبی میشم خلاصه که روزای خوبی نبود همش یه چشمم اشک بود یه چشمم خون وقتی میومد از شدت ناراحتی مث غریبه ها بود منم خیلی سعی میکردم درکش کنم اما طاقت نمیاوردم ، همه ی روزا و شبام با اشک میگذشت از اینکه نمیتونستم کنارش باشم عذاب میکشیدم گفتنش خیلی راحته اما واقعا سخت و طاقت فرساست سالها از کسیکه عاشقشی دور باشی و ندونی در چه حاله همش بفکرش باشی ولی نتونی دستاشو لمس کنی بهش دلداری بدی موقعی که غصه داره همش نگرانش باشی که یعنی الان کجاست خیلی سخته این روزا حس میکردم دیگه طاقتم تموم شده دیگه نمیکشیدم حتی داشتم فکر میکردم که نکنه این کاراش مقدمه ایه برای جدایی ته ته جهنم بودم انگار هربار که اینجوری میشه من یعالمه فکرای ناجور میکنم یعالمه فکرای مسخره اینجور وقتا فقط یه کلمه از جانب اون میتونه آرومم کنه ، اما متاسفانه کاملا برعکس حسین اینطور وقتا فقط سکوت میکنه واسش پیغام میذاشتم میخوند و میرفت انگار همه ی وجودمو به آتیش میکشیدن اما مجبور بودم بخاطر موقعیتش سکوت کنم و بریزم توی خودم خیلی سخت بود پریروز بعد از یک هفته اومد شرکت انگار دنیا رو بهم داده باشن منتظر شدم یه استقبال گرم از همدیگه بکنیم اما اون خیلی سردو آروم رفت و نشست و همش تو فکر بود کاش میتونستم اینطور موقعیتاشو درک کنم دیگه طاقت نداشتم ، بغض داشت خفم میکرد خیلی خودمو کنترل کردم بمیرم براش ، خیلی غصه تو دلش بود منم دست خودم نبود نتونستم خودمو خوب نشون بدم وفتی از هم جدا شدیم توی ماشین تنهایی یعالمه گریه کردم با صدای بلند خیلی وقت بود تشنه ی این گریه بودم ، خیلی نیاز داشتم دلم گرفته بود از اینهمه سردی و فاصله اما بازم خودمو کنترل کردم و هیچی به حسینم نگفتم وقتی این حالمو می بینه بجای دلداری ازم عصبانی میشه اخلاقش اینجوریه خیلی دلش میخواد من مثل خودش محکم باشم اما افسوس که من خیلی ضعیفم سریع اشکم در میاد از خودم بدم میومد که نمیتونم قوی باشم خوشحالش کنم توی این غصه هاش آرومش کنم خیلی از خودم بیزار بودم از اینکه منم مثل اون سرد رفتار کردم خیلی پشیمون شدم دیروز صبح که اومدم یعالمه نذر و نیاز کردم که دوباره ببینمش و بیاد پیشم آخه فرداش که امروز باشه داشت میرفت مسافرت به گنبد آبی قشنگی که مایه ی آرامش این روزامه گفتم ازت خواهش میکنم نذار ندیده از هم دوباره یک هفته جدا بشیم که من دیگه طاقت نمیارم می میرم خصوصا اینکه دیروزش جدایی خوبی نداشتیم قسمش دادم اشک ریختم که حسینم بیاد و من براش جبران کنم و خداروشکر اومد خیلی هم بهتر شده بود بهم گفت آخه عزیزم تو باید توی این هفت سال این اخلاق منو شناخته باشی وقتی عصبی ام نمیتونم مثل همیشه باشم نمیتونستم بهش بگم منم با غصه ی تو غصه میخورم دارم آب میشم وقتی غم چشماتو می بینم نتونستم بهش بگم ترسیدم باز گریه م بگیره و آبروم بره فقط لبخند زدم و گفتم ببخشید میدونم . همه ی اینا رو میدونم بغلم کرد و گفت هرکی بیاد بره دنیا زیر و رو بشه من از تو خسته نمیشم دیوونه یعالمم پیشونیمو بوسید خیلی حالم بهتر شد خیلی به این حرفاش نیاز داشتم خیلی ... اما امروز که رفته مسافرت باز دلم غصه دار شده کاش چیزی بود که خودمو سرگرم میکردم و این دوری رو حس نمیکردم دیشبم بهش گفته بودم براش دی وی دی تصویری رایت میکنم بیاد بگیره اما باز یهو این فکر به مغزم خطور کرد که نکنه خدایی نکرده زبونم لال این آهنگای تصویری حواسشو تو جاده پرت کنه منصرف شدم وقتی زنگ زد گفت سی دیو برات زدی بیام بگیرم؟ گفتم نه عمدا نزدم ، اینجوری همش دلواپسم که یوقت حواست پرت بشه گفت باشه خدافظ ناراحت شد ، حرصش گرفت منم باز عصبی شدم همینجوری یادمه این کارم نمیدونم اشتباه کردم یا نه اما خیلی ناراحت بابت این قضیه اینروزا خیلی حساس و بد شدم اما هرچی هم که شد حداقل من خیالم از این بابت راحته .... کاش زودتر سه شنبه بشه حسینم بیاد ببینمش خیلی مونده ، خیلی ... نمیدونم چجوری طاقت بیارم .... دیروز صحبت از یکی از دوستاش شد دوست دختر یکی از دوستاش چندوقت پیش اومد اینجا و شروع کرد به گریه کردن که مهدی بهم خیانت کرده ، من ده روز نبودم رفته با یه دختره ، بیرون بردتش ، تازه با وقاحت تمام منم بهش نشون داده خلاصه یخرده مث خل و چلا باهم گریه کردیم وقتی میگفت همه ی عمر و جوونیمو بپاش گذاشتم خیلی دلم براش سوخت منم زدم زیر گریه گریه ... این گریه ی لعنتی نمیدونم کی میخواد تموم بشه که من بتونم آدم بشم محکم بشم از اونروز این دختره ذهن منو خیلی بهم ریخت دیروزم که با حسین داشتیم راجع بهش حرف میزدیم گفتم چرا دوستت با این دختره اینجوری میکنه اذیتش میکنه گفت از بس بهش گیر میده ، اگه واقعا عاشقشه انقدر بهش گیر نده ، بهش اس نده ، تا اون بیاد طرفش این حرفو که زد فهمیدم که واقعا نظر خودشم همینه تصمیم گرفتم منم کمتر بهش اس بدم با اینکه خیلی سختمه ... خیلی اما تصمیم گرفتم کمتر به دست و پاش بپیچم تنهاش بذارم ، راحتش بذارم ، اما کاش اونم یذره منو درک میکرد اگه ما باهم بودیم ، توی یه خونه بودیم ، شبا کنارم بود میتونستم هر لحظه منتظرش باشم ، اونوقت شاید میتونستم اینهمه سراغشو نگیرم اما اون نمیتونه درک کنه وقتی کسیو که دوسش داری ازت دوره ، دلت میخواد از حالش باخبر بشی مدام نگرانشی .......... بیخیال چقدر فک زدم .... امروز صبح راه افتاده بره خدایا فقط ازت تنها چیزی که میخوام اینه حسینمو محافظتش کنی مراقبش باشی خطرا رو ازش دور کنی دلش همیشه شاد باشه حتی اگه کنار من نباشه مراقبش باش خداجون مراقب نفس من باش

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 | 8:46 | نویسنده : یادگار |
سلام ...
چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود
واسه غر زدن گلایه کردن گریه کردن پای کیبورد ، ...
میخوام از روز تولد حسین تعریف کنم
قرار بود شبش بریم بیرون ، اما مامانم پاش پیچ خورد و قرارمون از همون صبح کنسل شد
خلاصه ظهر صبر کردم تا حسین اومد ، یه کیک صبحونه ! ورداشتم روش چهارتا شمع گذاشتم و شمعا رو روشن کردیم
قربونش برم چقدر بهم خندید ، به این کارام
گفت ای بابا ، مگه بچه کوچولوام من؟
شمعا رو فوت کرد و چندتا عکس عشقولانه گرفتیم
وای که چقدر عکسامون قشنگ شده بود
چقدر حیفم میومد پاکشون کنم
بهترین و قشنگترین جشن تولدی بود که گرفتم براش
دو نفره و خیلی ساده بود
اما واقعا به هردومون چسبید
بعدم که کادوهاشو آوردم باز کردطبق معمول هرسال که باید میخورد تو ذوقم ! پیرهنش براش کوچیک بود :|
خیلی غصه خوردم
کلی تلاش کرد تا وانمود کنه که اندازشه
اما نشد
خیلی غصه خوردم
عصرش گفتم من میرم عوض میکنم برات
خودشم پا شد باهم رفتیم پاساژ
بعد سالها بود که میرفتیم خرید
بهم خیلی چسبید
هرچند که اون هی جلوجلو میرفت و من باید کنارش میدوییدم
اما خیلی خوش گذشت بهم
شلوارک و تیشرت میخواست واسه باشگاه
چندتا مغازه رفتیم ، همه یجوری نگامون میکردن
نمیدونم چرا
نمیدونم زیادی بهم میومدیم ، یا اصلا بهم نمیومدیم
واسه خودش خرید کرد ، یه تیشرت هم واسه علی خرید
منم که دست خودم نبود مغازه های نقره و بدلیجات جذبم میکرد
اما یه کلام نمیپرسید میخوای برات بخرم اون سرویسو؟ :(
منم چیزی نگفتم
گه گداری طعنه میزدم که این سرویسه چه قشنگه میخوام برام بخر
اونم میگفت چچچچچششششم عزییییزم ! ولی هردومون میدونستیم نمیخره !
در حد لوس بازی بود فقط !
اما من خیلی دوست داشتم یه چیز کوچیک برام میگرفت
ولی اینم میدونستم که شرایط مالیش زیاد مناسب نبود ...
غصه م میگرفت که واسه علی یادشه لباس بخره اما واسه من نه !
اما خب نمیتونستم مث بچه ها رفتار کنم
پیرهنشم عوض کردیم یه پیرهن قهوه ای سوخته گرفت
اونیکه من خریده بودم سفید بود
بعدشم گفت که گرسنمه بریم پایین یچیزی بگیریم و بریم خونه
رفتیم پیراشکی و سیب زمینی خریدیم و رفتیم بسمت پارکینگ
همه نایلونا دست من بود به اضافه پیراشکی ها و ظرف سیب زمینی
هیچکدوممون یادمون نبود که کیسه های خرید رو نصف نصف کنیم
من مث مشنگا همشو دستم گرفته بودم
دستام پر بود
از بس راه رفته بودمم دیگه زانوم درد گرفته بود و مدام تق تق میکرد دیگه یه قدمم نمیتونستم راه برم
حسین گفت تو مستقیم برو دم در که دنبال ماشین نیای اینهمه راه
خلاصه از سربالاییه به یه زجری بالا رفتم دم در که رسیدم یادم افتاد کارت پارکینگ توی کیف منه
با اون پام بدو بدو رفتم دم در پارکینگ دیدم حسین داره ماشینو میاره
حالا سراشیبی بود مگه میشد بری پایین
با صدتا جیغ و ویغ و ترس از سراشیبیه رفتم پایین کارتو بهش بدم که بذارن ماشینو بیاریم بیرون
تا خواستم در ماشینو باز کنم بشینم
یهویی ظرف سیب زمینیه کج شد هرچی توش بود ریخت رو زمین
انقده ضایع شدم جلو ملت که نگو
پارکینگ به اون تمیزی یهو یعالمه سیب زمینی ریخت وسطش
یکم غر زدم سرش که نایلونا رو دادی دست من ، آبروم رفت
اونم که فقط میخندید
خیلی خجالت کشیدم
هم جلو حسین هم جلو نگهبانا و ماشینا
وای اصن وقتی یادم میاد دیوونه میشم
بعدشم منو برد کنار ماشین خودش ، اخه با ماشین من رفته بودیم
میترسید ماشینش تابلو بشه تو خیابون یکی ببینه
این محافظه کاریاش دیگه واقعا لجمو در میاره
منم رفتم خونه
با اینکه خیلی خسته بودم ولی خیلی هم بهم خوش گذشت
البته بغیر از اون قسمت ریختن سیب زمینیا رو زمین
وای ...
...........
ولی اون سرویس نقره ها خیلی به دلم مونده
هنوزم وقتی یادم میفته که اصن برا من هیچی نگرفت خیلی دلخور میشم
بااینکه هیچوقت همچین انتظاری ازش ندارم
انتظار ندارم خرج اضافه ای برام بکنه
آدم مادی ای هم نیستم اصلا
اما نمیدونم چرا اونروز هنوز از یادم نرفته
بمیرم ، میدونم پول نداشت
اما خب ....
چمیدونم بیخیال
اصن مهم نیست
.... اینم از اون شب تولد



تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 10:39 | نویسنده : یادگار |
غیبتای طولانیمو ببخشیید ...
خیلی دوس دارم بیام اینجا بنویسم اما اصلا فرصت نمیشه
امروز یکم وقت اضافه آوردم گفتم بیام بنویسم
راستش صبح خوبی رو شروع نکردم
صبح مامانم پاش از پله لیز خورد و پیچید
یکم ورم داره و قرمز شده
خداکنه چیز خاصی نباشه
امروز تولد حسین بود ، کلی نقشه داشتم براش ، ولی انگار نمیشه دیگه
مامان طفلیم که پاش اینطوری شد باید بمونیم خونه پیشش
اشکالی نداره
حتما حکمتی توش بوده
صبح رفتم یه کیک از سوپری گرفتم !
شمعای کوچولو هم داریم اینجا
میذارم رو کیکش . تولد کوچولوی دونفره میگیریم ...
فقط کاش زودتر بیاد
و کاش آقای گ مزاحم رفته باشه اصفهان
کادو هم براش پیرهن گرفتم
سلیقه خودم نبود . بعدا پشیمون شدم
کاش اندازش باشه و دوست داشته باشه
دعا کنید حداقل ظهر خوبی رو بگذرونیم
خبر دیگه اینکه رابطم با خواهرش خیلی خوب شده
خیلی دوسش دارم
هرروز پنجشنبه ها میرم دنبالش
تو واتساپم کلی ارتباط داریم ....
یجورایی دارم تو خونوادش جا میفتم . امروزم که ماشینش خراب بود من رفتم دنبال حسین ، گفت به مامانمینا گفتم که تو میای دنبالم
نمیدونم این نزدیک شدن خوبه یا بد ...
نمیدونم ...
همتونو دوس دارم و بیادتون هستم ...
اگه آپ نکردمم کامنتا رو میام جواب میدم



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 11:35 | نویسنده : یادگار |
امروز صبح بازم کابوس دیدم ...
خواب دیدم منو بدون هیچ اطلاعی دادن به یه پسره ، یعنی عقدم کرده بودن
منم نمیدونستم چطوری اینکارو کردن
فقط یعالمه گریه میکردم
فقط اشک میریختم و از خودم میپرسیدم چرا؟ کِی؟ کی همچین کاری کرده؟
اون حس بد رو تجربه کردم ، همون حسی که همیشه با خودم میگفتم اگه یروزی با یکی دیگه ازدواج کنم چجوری میتونم طرفو نگاه کنم
حس بدی بود ، ازش متنفر بودم
و فقط گریه میکردم
وقتی بیدار شدم چقدر خدا رو شکر کردم که همه ی اینا فقط خواب بوده
خوشحال شدم که این خواب یه چشمه از اون فاجعه رو بهم نشون داد ، که بفهمم نباید هرگز همچین اتفاقی بیفته
هنوزم یه بغض بزرگ دارم از صبح ، حس خیلی بدی بود
خواب وحشتناکی بود
خدایا شکرت بخاطر همه چیز
دیگه ناشکری نمیکنم
فقط میگم شُکر ....
....................
در رابطه با اون سرایداره هم باید بگم که یروز که پسر حسین اینجا پیشم بود ، داشتیم میرفتیم خونه که سرایداره رسید و من و پسر حسینو باهم دید ...
بعد بااشاره از من پرسید این کیه؟
منم که یهو افکار شیطانی به سرم زد گفتم پسرمه ! بدون هیچ لبخند یا حرکت اضافه ای
باورش نشد گفت دروغ میگی
گفتم نه پسرمه خب !
رنگش مث گچ سفید شد و رفت
فکر کنم باورش شد
با حسین کلی خندیدیم وقتی تعریف کردم
خلاصه که از اونروز من دیگه ندیدمش
خداروشکر ، گمونم تاثیر داشته این حرکت بس عظیم !
بیاد همتون هستم ....



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 9:26 | نویسنده : یادگار |
اینروزا نمیتونم بگم چجوری ام
گاهی آرومم
گاهی طوفانی ...
البته همه مون میدونیم حال خوب من به چی بستگی داره ....
رمضونم داره تموم میشه و شاید این روزای یکم شیرینی که داشتم برسه به آخرش
رمضون عزیز خیلی چیزای خوب با خودش برام داشت
یکی اون حس و حال معنویش که محشره ، واقعا حس زیباییه
همون چندتا روزه ای که گرفتم حالمو خیلی خوب میکرد
چیزای دیگه ای هم داشت که شاید نشه اینجا بیانش کرد
یچیز خوب دیگه ای که بود ، این بود که آقای گ توی این یه ماه خیلی خیلی کم میومد اینجا
بیشتر مجبور بود بخاطر ماه رمضون ، شهر خودش بمونه
این بیشتر از هرچیزی حال منو خوب کرده بود توی این یه ماه !
از اتفاقایی که این چندوقته افتاد براتون بگم
همین چند روز پیش ، سرایدار ساختمونمون که یه مرد جوون و ناشنواست ، اومد بالا در زد و یه نامه آورد
حسین هم بود
نامه رو دادم به حسین ، اونم گفت اشتباهی آورده و برو بهش پس بده
منم رفتم بهش پس بدم ، مرتیکه همیشه با لبخند منو نگاه میکنه
منم اولا نمیدونستم که ، فکر میکردم منظور خاصی پشت این لبخندا نیست ...
منم باهاش عادی بودم و به روش می خندیدم
طرف خیلیم شوخه آخه !
خلاصه نامه رو بهش دادم و داشتم با اشاره بهش می فهموندن که این نامه واسه شرکت قبلیه ست که از اینجا رفتن
دیدم زل زده با لبخند ! بعدم با اشاره گفت بذار لُپتو بکشم !
بار اولش نبود این حرکتو چندین بار ازش دیدم ، اما خودمو کشیدم عقب و اخم کردم بهش
باورم نمیشد انقدر کثافت باشه
اینبار هم مثل همیشه اخمامو کشیدم تو هم و برگشتم
حسین که قیافمو دید پرسید چی شده
منم نتونستم بیشتر از این مخفی کنم این قضیه رو
بهش گفتم همچین کاری کرده
داشت آتیش میگرفت
انقدر عصبانی شد که اصلا تا حالا اینطوری ندیده بودمش
داشتم ازش میترسیدم
حسین وقتی عصبانی میشه واقعا ترسناک میشه
گفت نرو جایی که کسی نباشه و این جرات کنه همچین غلطی کنه
گفتم جوری برخورد نکن که انگار تقصیر منه !
گفت نمیگم تقصیر توئه ... هرجا میریم یه سر خر داریم
دیگه اگه این مرتیکه درو هم شکوند بیاد توو ، درشو باز نکن
حق نداری دیگه درشو باز کنی
بیام بهش یچیزی بگمم باهامون دشمن میشه
گفتم خیله خب حالا نمیخواد انقد غیرتی بشی . من دیگه درو به روش باز نمیکنم
خلاصه همینطوری توو هم بود تا عصر
اخماش تو هم بود
ازش پرسیدم ناراحت شدی؟
گفت نه از خوشحالی دارم بال درمیارم !
حالم بد شد
گفتم کاش بهش نگفته بودم ، حس کردم یه لحظه یهو به غیرتش برخورد
دیروزم اومد پشت در ، من درو باز نکردم ، به بهانه های مختلف میاد بالا
امروزم از بدشانسی خودشو چپوند تو آسانسور من
منم پشتمو کردم بهش ، گفت چرا ناراحتی؟
منم محلش ندادم ،
دلم براش سوخت ، گفتم نکنه این منظوری نداره و ما بد برداشت کردیم
چمیدونم ،
......
چیز تعریفی خاصی ندارم دیگه
همین
خداجونم حسینم هرجا هست محافظتش کن



تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 9:40 | نویسنده : یادگار |
سلام ...
خیلی وقته نیومدم بنویسم
خودمم نمیدونم چرا ...
ماه رمضونی حسین بیشتر اینجاست ، زودتر میاد ، دیرتر میره ، منم وقتی منتظرشم اصلا دست و دلم به کار دیگه ای نمیره ...
شاید بیشترین علتش همین باشه اما بیاد همتون بودم
شبا که میخوابیدم چشامو می بستم و به همتون فکر میکردم
به همه دوستام ...
اینروزا خبر خاصی نیست ...
من که به شخصه تا حالا از پس رمضون برنیومدم
اما تصمیممو گرفتم از سه شنبه شروع کنم به روزه گرفتن
البته اگه این معده درد لعنتی بذاره ...
امروز مهمون میاد ، منم منتظر نشستم
دیروز عصر همون آقای گ که خدا میدونه چقدر ازش متنفرم ، از اصفهان اومده بود و تا تونسته بود اینجا رو به گند کشیده بود
تا الان داشتم تمیز میکردم ...
نشسته پشت میز من دستگاه فکسو روشن کرده بعالمه شماره موبایل رو میزم بود
می شینه پای دستگاه به هزار تا موبایل زنگ میزنه نیم ساعت نیم ساعت ، مرتیکه سواستفاده کن
حسینمم که سادس ، نمی بینه این چیزا رو
دستگاهو روشن گذاشته بود هرچی کاغذم توش بود ریخته بود رو میز
کپی شناسنامه های حسین ، برگه های فاکتور ...
کثافت عوضی ، ازش متنفرم
خیلی بشر سواستفاده کنیه
نمیخواستم این الفاظو بکار ببرم ولی انقده از دستش عصبانی ام که حد نداره ....
خدایا ، پروردگارا ، چه نذر و نیازی کنم پاش از اینجا بریده بشه ....
مواظب خودتون باشین
میام بازم مینویسم
نیاز به استراحت دارم
استراحت فکری
اما برمیگردم ....



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 9:10 | نویسنده : یادگار |
سلام؛تاخیرمو ببخشید.من خوبم؛همه چی عادیه،فقط یکم وقتم پرشده.سرفرصت میام مینویسم؛کامنتا رم تاییدمیکنم ...

تاريخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 1:27 | نویسنده : یادگار |