X
تبلیغات
قلب تو برای من ...
امروز صبح همراه اول اس ام اس داد که هوی فلانی تولدت مبارک ! بیست و چهار ساعت مکالمه رایگان داری ...
فعالش کن و حالشو ببر !
حالا بماند که خط من واسه یه خانومه دیگه بود که تولدش بیست و هفتم فروردین بوده
آخه یکی نیست بگه من چه حرفی با بقیه دارم که بخاطرش بیست و چهار ساعت هدیه رایگان فعال کنم
کی؟؟ من؟؟
آدم به این توو داری و کم حرفی؟
که سرجمع توی هفته مکالمه هاش به ده دقیقه هم نمیرسه ...
ای همراه اول نادون ...
....
دوروزه لباسی که حسین برام خریده رو پوشیدم
همش دلم میخواد برم جلو آینه خودمو نگاه کنم
از بس که ندید پدیدم من ...
قربون اون سلیقش برم
یکمم از این همکارای محترم نیروی انتظامی دلخورم !
دو روز پیش حسین اس داد بیا بریم پارک ، یجا بشینیم دوتایی
وقتی رسیدیم اونجا ،
پر از ماشین گشت بود
یه مینی بوس آورده بودن ملتو بار بزنن ببرن !
ده تا پلیسم رژه میرفتن توی پارک
حسین گفت کاری به ما ندارن بابا
بیا بریم
ولی من ترسیدم
گفتم هرچی من به دلم میفته سریع اتفاق میفته
خودت که میدونی ...
من تازگیا آدم عجیب غریبی شدم
هرچی که از ذهنم میگذره
سریع اتفاق میفته
خلاصه خودشم ترسید
گفت به هیچ وجه نمیخوام مشکلی واسمون پیش بیاد ...
برگشتیم خونه
وقعا ناراحت کنندس
که جنس مخالف ، نمیتونن یه جا بگیرن بشینن حرف بزنن
آخه این چه م.ملکتیه؟؟هان؟
بخدا هیچ جای دنیا انقدر عقب افتاده فکر نمیکنن
توی یه مکان عمومی چه کاری میتونن انجام بدن که اینجوری اذیتشون میکنین؟
همینکارا رو میکنین که میرن توو جای بسته و هزار تا گند بالا میاد ! همه ی فسادا زیر سر خودشونه بخدا ...
خیلی دلگیرم ...
تازگیا برنامه تو.نل. زمان رو می بینم
وقتی خیابونای قدیم ایرانو نشون میده انقددددددر حسرت میخورم
صدتا زن بی حجابم رد بشه یه مرد نگاش نمیکنه
اما حالا چی؟
کافیه یه دختر با ساپورت رد بشه ، یه خیابون دنبالش راه میفتن
صدجور فکر از سرشون میگذرونن
صدجور نقشه براش میکشن
اما از چهره ی خیابونای قدیم ایران ، امنیت و آرامش می باره ...
حالا چی؟ ...
یعنی واقعا این وضعیت نمیخواد تغییری بکنه؟
.......



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 11:18 | نویسنده : یادگار |
گل مهربونم منو ببخش

تو از اینجا بی خبری

اما منو ببخش که انقدر زود از سر عصبانیت قضاوتت میکنم

دیروز دعوام کردی گفتی  : همه ی برنامه هایی که واست چیده بودمو خراب کردی !

اما این دعوا واسه من شیرین بود ...

تو واقعا امسال قصد سورپرایز کردن منو داشتی

ولی من همه چیو جلو جلو خراب کردم

زود قضاوت کردم

فکر کردم تولدمو فراموش کردی

اما تو رفتی پیش پیش برام کیک و کادو گرفته بودی

و برنامه ریخته بودی ببریم بیرون

شب که اینکارا رو برام کردی بغض گلومو گرفته بود

اگه تنها بودیم میپریدم بغلت میکردم و یعالمه گریه میکردم

خیلی جلو خودمو گرفتم

گل مهربونم

مرد رویایی من

بذار هرکی هرچی میخواد بگه

اما من روز به روز از قبل عاشقترم

تو هم همینطوری میدونم

برامم مهم نیست بقیه چی راجع بهمون قضاوت میکنن

با اینکه توی این راه پر پیچ و خم دارم داغون میشم

اما بازم خدا رو شکر میکنم که اجازه داد این عشقو تجربه کنم

اینهمه مهربونی رو بهم نشون داد

خدا رو شکر میکنم بخاطر این عشق

بخاطر داشتن تو

با همه عواقب خطرناکش

با همه ی سختی هاش

ممنونم ازت عشق من

شب خوبی رو برام ساختی

قربون چشمای قهوه ای خستت برم

که دیروز از سرکار خونه نرفته اومدی دنبالم

خستگیاتم به روم نیاوردی

خدایا شکرت ....

شکر ....



تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 10:4 | نویسنده : یادگار |
اونکسی که دلش میخواد یه لحظه دیگه بمیره !

برای چی باید واسه خودش تولد بگیره؟! ....

هان؟

برای چی آخه؟ ......



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 10:12 | نویسنده : یادگار |
سال جدید شروع شد
نوزدهم این ماه یعنی دقیقا سه روز دیگه من وارد بیست و شش سالگی میشم و بیست و پنج سالم تموم میشه
میدونم خیلی مسخرس اما من همیشه دوست داشتم سن بالا بنظر برسم
حالا هم بیشتر از همیشه دلم میخواد قیافم شبیه یه زن کامل بشه
که به حسین بخورم
وقتی کنارش راه میرم
دستمو دور بازوش حلقه میکنم همه چپ چپ نگامون نکنن
چقدر این فکر و ذهنیت من احمقانه س
خداجونم
بیست و پنج سال ازت سن گرفتم
اما توی این بیست و پنج سال هیچچچی نشدم
هیچچچچی
برات هیچچی نشدم میدونم
اما همیشه شکرتو بجا آوردم
امسالمو غرق شادی کن
نذار تا پلک میزنم امسالم تموم بشه بی هیچ سورپرایزی
بی هیچ هدفی
گرچه اگه صدسالم بگذره من خودخواهانه هنوزم روی هدف مسخره ی خودم وایسادم
خودخواهانه هنوز آرزوی داشتن کسی رو دارم که میدونم هرگز مال من نمیشه
میدونم
همه ی این آرزوها از نظر تو چرت و مسخره ست
اما خودت منو هل دادی توی این مسیر
این سرنوشتو تو برام نوشتی مگه نه؟
کار خودت بود
کار من نبود
بود؟
شایدم کار خودم بود نمیدونم
اما بهرحال من همیشه گفتم خداجونم شکرت
به هرچی که دادی راضی ام
هنوزم میگم
خداجونم شکرت ...
با اینکه یکعالمه بغض دارم
یه عالمه بغض فرو خورده
چشمامم چند روزه بی دلیل پر از اشک میشه
..............
بدترین اتفاق صبح این بود که زیر یه پل کوچیک صندوق عقب ماشینم یهو مث دیوونه ها وا شد و شترقققق خورد به سقف پل
چراغش شیکست
شاید رفع بلا بوده
نمیدونم ......................
اما بازم خیلی از مشکلات حل شده
خداجونم بخاطر همه خوبی هات ممنون



تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 11:22 | نویسنده : یادگار |
اینروزا اصلا حس و حال نوشتن ندارم . هیچی عوض نشده . اوضاع معمولیه ... اما خیلی احساس تنهایی میکنم

بدتر از همه اینکه میدونم این حس تنهایی تا ابد باهام خواهد بود ...

کامنتای رو اعصاب رو نخونده پاک میکنم دوستان منو ببخشن . اونا حق دارن من ادم بدی ام ...

اما دیگه طاقت خوندن درد و رنج بقیه رو ندارم ...

اینروزا اهنگ داریوش اقدامی رو میذارم رو ریپیت و فقط اشک میریزم

این تنها کاریه که ازم برمیاد

و کمی ارومم میکنه ...

....

سرمیکنم بی تو با تنهایی

کی میگه تو رفتی؟تو اینجایی

چشماتو از عکسات میخونم

تو هم منو دوست داری میدونم

غیر در و دیوار این خونه

حال منو هیشکی نمیدونه ...

اگه هنوز بارونو دوس داری

بیا که اینجا گریه بارونه

...

تو یادگاری دادی اشکاتو

با بیقراری زدی حرفاتو ...

من ....

           بی تو می میرم ..............

............................................................................



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 11:8 | نویسنده : یادگار |
مثل کبریت کشیدن در باد ، زندگی دشوار است ...

من خلاف جهت آب شنا کردن را ، مثل یک معجزه باور دارم ...

آخرین دانه ی کبریتم را ، میکشم در این باد ...

هرچه بادا باد !



تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 9:57 | نویسنده : یادگار |
بازم دوران افسردگی فرا رسید!
از دیروز به همه می پرم
حتی با ریحانه ها هم دعوام شد
از همدیگه ناراحت شدیم
ولی اصلا پشیمون نیستم
چون حرفی زد که به غرورم برخورد
یعنی وقتی داشتن حرف میزدن و از هم پشتیبانی میکردن فقط با دهن باز نگاشون میکردم
که چقدر دو رو هستن همشون
توی روو یجورن و پشت سر یجور دیگه
قرار شده فقط دو روز هفته برم ارایشگاه
بقیه روزا حق ندارم یجورایی پامو بذارم اونجا
چون از هنرهای بیشمارشون بهره مند میشم
اونوقت بده خیلی . چون پول بقیه رشته ها رو ندادم ، !!!!
دیروز برگشته توو روی من میگه اگه میخوای هرروز بیای باید پول رشته های دیگه رو بدی
یکی نبود بگه آخه احمق ، من از تو احمق ترم که همون دفعه اول کل پولو ریختم بحسابت یه لیوان آب خوردی روش
الانم اونطور که حقمه بهره نمی برم
مگه دیوونم که بازم بیام به تو پول بدم؟!
وااااای
انقدر مغزم درگیره دو روزه که داارم میترکم
آبرومو جلو زن داداشم بردن بسکه آبرو ریزی کردن و بدرفتاری کردن باهام
خداجونم چقدر خوب که اینا رو خیلی زود به من شناسوندی
از این به بعد میشم یه غریبه
فکر میکردم دوستشونم
نمیدونستم .......
چقدر خوشحالم که همشونو شناختم
چقدر خوشحالم
وقتی دیروز وارد آرایشگاه شدم ، همشون چپ چپ نگام کردن
اما یکی یکی اومدن تو گوشم گفتن حق داشتی
خوب کردی گفتی
حتی همشون دیروز صداشون در اومده بود و داشتن با ریحانه بحث میکردن که کم بهمون یاد میدی
اذیتمون میکنی و فلان
پس مشخصه که همه همین نظر منو داشتن
ولی روشون نمیشده زبون وا کنن
ای بابا
بیخیال
حتی ارزش حرف زدنم ندارن
وقتی انقدر بچن که میخوان من شنبه یه شنبه تک بیفتم
چون از رشته ی من فقط یک نفره اونم منم !
یعنی شنبه من تنها باید بیام
اینطوری به خیالشون میخوان من صدام در بیاد و برم دوتا رشته ی دیگه هم بگیرم که با بچه ها باهم باشیم
ولی کور خوندن
خلاصه که همه تیریپ پیش دبستانی ورداشتیم !
....
اینم از این روزای تلخ من
تلخ تر از اون ، این بود که با دل پر اومدم خونه
دارم با مامان حرف میزنم
اونم بیخودی با عصبانیت با من حرف میزنه و میگه تو زود بدت میاد
از همه چی ناراحت میشی
یعنی دیگه از دیروز کلن رفتم تو فاز سکوت
با هیشکی حرف نمیزنم
بدبختی اینجاست که سکوتم میکنم گله میکنه چرا حرف نمیزنی !
حرف میزنم میگه چرا میگی !
گریه میکنم قلبش درد میگیره سرش درد میگیره !
من اصن کلا انگار باید فقط نباشم
شاید اینطوری راحت بشه
دیشب برگشته :
*میگه شام چی درست کنم براتون
همینه که همش میگم کاش سر خونه زندگی خودتون بودید* !!!!
انقدررر ناراحت شدم
یعنی یه شام درست کردن ارزش داره که تو آرزو کنی کاش بچه هات زودتر گورشونو گم میکردن از خونت میرفتن؟
انقدر آدم راحت طلب؟
یعنی گاهی وقتا حق دارم که دعا میکنم کاش بمیرم همه در آرامش به زندگیشون برسن
...
حسینم که باز داره با یکی که قبلا بهش ضربه زده شراکت میکنه
شب و روزی نیست که بهش فکر نکنم
شب و روزی نیست که نگرانش نباشم
خیلی میترسم
همش دعا میکنم کاش مشکلی براش پیش نیاد
کاش همه چی خوب باشه
کاش خوشحال باشه ...
درسته دو هفته ست ندیدمش
اما همنیکه دستمو میکشم روی تلفنی که اون برداشته لمسش کرده
همینکه خاطره هامونو مرور میکنم
همینکه انتظارشو میکشم
همینکه حتی فقط واسه مسائل کاری صداشو میشنوم واسم کافیه
من دیگه عادت کردم به نداشتن و حسرت خوردن
به بغض
به صبوری
به دوری
به کابوسای شبونم
به همه ی ترسام
به تنهاییام
به کنایه ها
...
گلوم داره میترکه
.....



تاريخ : پنجشنبه هشتم اسفند 1392 | 11:19 | نویسنده : یادگار |
بهم میگی فرشته ی من ....

کاش اجازه ندی این فرشتت به یه ابلیس تبدیل بشه یروزی !

از خودم می ترسم این روزا ....

خیلی ...



تاريخ : شنبه سوم اسفند 1392 | 11:21 | نویسنده : یادگار |
همیشه روز اول اسفندماه ، واسه من یروز عجیبه
امروز صبح وقتی بیدار شدم
از پنجره که بیرونو نگاه کردم با خودم گفتم چقدر حال و هوای امروز ، آسمون ، درختا ، همه چی شبیه عیده
شبیه روز اول سال
بعد یهو یادم افتاد که امروز روز اول اسفنده
همیشه اول اسفند واسه من بوی عید میده
بوی خرید ، بوی خونه تکونی ، رفتن اینور و اونور دنبال سبزه و ماهی قرمز ...
اما این چیزا زیاد خوشحالم نمیکنه
هرسال فروردین یه عدد به تعداد سالهای زندگیم اضافه میکنه
امسال وارد بیست و شش سالگی میشم
بیست و پنج سالم تموم میشه
و من هنوز همون ادم بیخود همیشه م
همون ادم بی هدفم
بی حوصله
فقط روزا رو میگذرونم
بدون اینکه هیچ برنامه ای داشته باشم
امیدوارم از این حال در بیایم
من
و همه ی اوناییکه الان حسی شبیه به حس من دارن
یه دست زیر چونه
با یه دست دارم تایپ میکنم
دلم امشب بیرون رفتن میخواد
یجای سنتی نشستن و شام خوردن
کاش بشه
شاید این حسو حالمم عوض بشه
کاش .......
.
.
.

تازه دوشب پیش یه خوابی دیدم که بدجور روانمو بهم ریخته

تعریف نمیکنم

چون میدونم بعضیا باز روانمو بهم میریزن



تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند 1392 | 10:14 | نویسنده : یادگار |
دیشب باهم بیرون بودیم
حالش خوب نبود
بیحال بود
سرما خورده بود
دندون دردم داشت
تا گفت دیشب از سرفه و دندون درد نخوابیدم من مث دیوونه ها چشام پر از اشک شد
خیلی دلم میخواست های های گریه کنم
نمیدونم چرا؟
نمیدونم تازگیا چه مرگم شده؟
همش به یه گوشه زل میزنم و تند تند اشک می ریزم
بی اینکه دلیلشو بدونم
دیشبم دلم گرفت از اینکه اون انقدر سرفه میکرده و خوابش نبرده اما من بیخبر از حال اون ، شبو تا صبح خوابیدم
یهو اشک جمع شد تو چشمام وقتی نگاش میکردم
یهو جا خورد وقتی دید من سرخ شدم و چشام پر از اشک شد
شوکه شد
دلم نمیخواد اینطوری باشم اما هستم
بغضمو قورت دادم
چون میدونم اون از این اداهای بچگونه خوشش نمیاد و فکر میکنه همش از احساساتی بودنمه و مث بچه ها باهام رفتار میکنه وقتی گریه میکنم
بزور خودمو کنترل کردم
خار به پاش بره من داغون میشم
اما اون اینو نمی فهمه
فکر میکنه همش فیلمه
شب که خوابیدم دستمو گذاشتم جلو دهنم یعالمه هق هق آروم زدم
مث همیشه
اونقدر تو خودم گریه کردم و توو دلم داد کشیدم تا خوابم برد
واقعا نمیدونم چمرگم بود
انگار پر شده بودم
از حد تحملم خارج شده بود
فقط میتونستم اشک بریزم
حتی دیگه موقع اشک ریختن از خدا هم هیچی نمیخواستم
اما فقط و فقط احتیاج داشتم به این گریه
صبحم که پاشدم چشام انگار هیچ جا رو نمی دید
الانم بی اختیار دارم می بارم
نمیدونم چرا این بغض تمومی نداره؟
نمیدونم چی باعث اینهمه بغضه؟
نبودنش؟
نداشتنش؟
سرنوشتم؟
یا اینکه میدونم هرچقدرم خودمو بکشم قرار نیس چیزی عوض بشه؟
میدونم اونم رنج میکشه وقتی منو می بینه
وقتاییکه بهش اس میدم میگم:
حسین ، نمیگم "اگه" ! میگم "وقتی" ازدواج کردیم فلان کاری برام میکنی؟!!!
میدونم از شنیدن این حرف رنج میکشه اما هیچی نمیگه که من ناراحت نشم
اونم میدونه که من میدونم هیچی قرار نیس عوض بشه
اونم وقتی منو می بینه حال و روزمو ، کارامو می بینه زجر میکشه
همینطور که من کاری ازم ساخته نیست واسه این احساسات
اونم کاری ازش ساخته نیست ...
اینو خوب میدونم
اما نمیدونم چی از جون خودم و اون و دنیا و خدا میخوام
انقدر دارم خدا رو اذیت میکنم که حس میکنم داره ازم فرار میکنه !!!
اینروزا انقدر پر و لبریز شدم که هیچی آرومم نمیکنه
نه هیچ نفس عمیقی
نه هیچ هق هقی
حتی آغوشش حالمو از اینی که هست هم خرابتر میکنه
خداجونم فقط ازت میخوام خوشحال و سلامت باشه
دیگه هیچچچچی ازت نمیخوام
هیچچچی
فقط اون خوشحال و خوشبخت باشه
من با این حال خراب و اینهمه اشک و رنج یجوری میسازم ...
.
.
.
راستی صبح رفتم بانک
باز همون کارمند مسنه منو دید
چنان احوالپرسی گرمی کرد که خودم شک کردم این منو می شناسه آیا؟
قرار بود پول بریزم بحساب حسین
فیشو که بهش دادم
کاراشو انجام داد گفت حساب بنام کیه؟
گفتم حسین فلان !
با لبخند گفت آقاتون هستن؟!
دوبار قبلم که رفته بودم همین سوالو ازم پرسیده بود
منم پررو پررو برگشتم با یه لبخند ملیح گفتم بله !
لبخندشو گشادتر کرد و گفت بسلامتی !
آخه یبار ما دوتا رو توی بانک باهم دید
بجای اینکه به کارش برسه همش داشت ما رو نگاه میکرد
نمیدونم چرا؟!
نمیدونم چرا هربار می پرسه این سوالو؟؟ :
آقاتونن؟!
بعدشم لبخند میزنه میگه بسلامتی !
انگار خیلی بهم میایم و اونم دلش قیلی ویلی میره !
نمیدونم
اما دیگه از هیچی و هیشکی نمیترسم
هرکی بپرسه شوهرته؟
راستشو میگم میگم آره !
یجورایی به کائنات انرژی مثبت می فرستم انگار !
اما نمیدونی چه رنجیه وقتی یجا میری نگاها روت سنگینی میکنه
انگشتری که بابات واست خریده رو یواشکی در بیاری بکنی تو انگشت دست چپت !
اینکار واسه من دردناکترین کار دنیاست ....
دردناکترین غم دنیاست .........



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 10:18 | نویسنده : یادگار |