سلام ...
چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود
واسه غر زدن گلایه کردن گریه کردن پای کیبورد ، ...
میخوام از روز تولد حسین تعریف کنم
قرار بود شبش بریم بیرون ، اما مامانم پاش پیچ خورد و قرارمون از همون صبح کنسل شد
خلاصه ظهر صبر کردم تا حسین اومد ، یه کیک صبحونه ! ورداشتم روش چهارتا شمع گذاشتم و شمعا رو روشن کردیم
قربونش برم چقدر بهم خندید ، به این کارام
گفت ای بابا ، مگه بچه کوچولوام من؟
شمعا رو فوت کرد و چندتا عکس عشقولانه گرفتیم
وای که چقدر عکسامون قشنگ شده بود
چقدر حیفم میومد پاکشون کنم
بهترین و قشنگترین جشن تولدی بود که گرفتم براش
دو نفره و خیلی ساده بود
اما واقعا به هردومون چسبید
بعدم که کادوهاشو آوردم باز کردطبق معمول هرسال که باید میخورد تو ذوقم ! پیرهنش براش کوچیک بود :|
خیلی غصه خوردم
کلی تلاش کرد تا وانمود کنه که اندازشه
اما نشد
خیلی غصه خوردم
عصرش گفتم من میرم عوض میکنم برات
خودشم پا شد باهم رفتیم پاساژ
بعد سالها بود که میرفتیم خرید
بهم خیلی چسبید
هرچند که اون هی جلوجلو میرفت و من باید کنارش میدوییدم
اما خیلی خوش گذشت بهم
شلوارک و تیشرت میخواست واسه باشگاه
چندتا مغازه رفتیم ، همه یجوری نگامون میکردن
نمیدونم چرا
نمیدونم زیادی بهم میومدیم ، یا اصلا بهم نمیومدیم
واسه خودش خرید کرد ، یه تیشرت هم واسه علی خرید
منم که دست خودم نبود مغازه های نقره و بدلیجات جذبم میکرد
اما یه کلام نمیپرسید میخوای برات بخرم اون سرویسو؟ :(
منم چیزی نگفتم
گه گداری طعنه میزدم که این سرویسه چه قشنگه میخوام برام بخر
اونم میگفت چچچچچششششم عزییییزم ! ولی هردومون میدونستیم نمیخره !
در حد لوس بازی بود فقط !
اما من خیلی دوست داشتم یه چیز کوچیک برام میگرفت
ولی اینم میدونستم که شرایط مالیش زیاد مناسب نبود ...
غصه م میگرفت که واسه علی یادشه لباس بخره اما واسه من نه !
اما خب نمیتونستم مث بچه ها رفتار کنم
پیرهنشم عوض کردیم یه پیرهن قهوه ای سوخته گرفت
اونیکه من خریده بودم سفید بود
بعدشم گفت که گرسنمه بریم پایین یچیزی بگیریم و بریم خونه
رفتیم پیراشکی و سیب زمینی خریدیم و رفتیم بسمت پارکینگ
همه نایلونا دست من بود به اضافه پیراشکی ها و ظرف سیب زمینی
هیچکدوممون یادمون نبود که کیسه های خرید رو نصف نصف کنیم
من مث مشنگا همشو دستم گرفته بودم
دستام پر بود
از بس راه رفته بودمم دیگه زانوم درد گرفته بود و مدام تق تق میکرد دیگه یه قدمم نمیتونستم راه برم
حسین گفت تو مستقیم برو دم در که دنبال ماشین نیای اینهمه راه
خلاصه از سربالاییه به یه زجری بالا رفتم دم در که رسیدم یادم افتاد کارت پارکینگ توی کیف منه
با اون پام بدو بدو رفتم دم در پارکینگ دیدم حسین داره ماشینو میاره
حالا سراشیبی بود مگه میشد بری پایین
با صدتا جیغ و ویغ و ترس از سراشیبیه رفتم پایین کارتو بهش بدم که بذارن ماشینو بیاریم بیرون
تا خواستم در ماشینو باز کنم بشینم
یهویی ظرف سیب زمینیه کج شد هرچی توش بود ریخت رو زمین
انقده ضایع شدم جلو ملت که نگو
پارکینگ به اون تمیزی یهو یعالمه سیب زمینی ریخت وسطش
یکم غر زدم سرش که نایلونا رو دادی دست من ، آبروم رفت
اونم که فقط میخندید
خیلی خجالت کشیدم
هم جلو حسین هم جلو نگهبانا و ماشینا
وای اصن وقتی یادم میاد دیوونه میشم
بعدشم منو برد کنار ماشین خودش ، اخه با ماشین من رفته بودیم
میترسید ماشینش تابلو بشه تو خیابون یکی ببینه
این محافظه کاریاش دیگه واقعا لجمو در میاره
منم رفتم خونه
با اینکه خیلی خسته بودم ولی خیلی هم بهم خوش گذشت
البته بغیر از اون قسمت ریختن سیب زمینیا رو زمین
وای ...
...........
ولی اون سرویس نقره ها خیلی به دلم مونده
هنوزم وقتی یادم میفته که اصن برا من هیچی نگرفت خیلی دلخور میشم
بااینکه هیچوقت همچین انتظاری ازش ندارم
انتظار ندارم خرج اضافه ای برام بکنه
آدم مادی ای هم نیستم اصلا
اما نمیدونم چرا اونروز هنوز از یادم نرفته
بمیرم ، میدونم پول نداشت
اما خب ....
چمیدونم بیخیال
اصن مهم نیست
.... اینم از اون شب تولد



تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 10:39 | نویسنده : یادگار |
غیبتای طولانیمو ببخشیید ...
خیلی دوس دارم بیام اینجا بنویسم اما اصلا فرصت نمیشه
امروز یکم وقت اضافه آوردم گفتم بیام بنویسم
راستش صبح خوبی رو شروع نکردم
صبح مامانم پاش از پله لیز خورد و پیچید
یکم ورم داره و قرمز شده
خداکنه چیز خاصی نباشه
امروز تولد حسین بود ، کلی نقشه داشتم براش ، ولی انگار نمیشه دیگه
مامان طفلیم که پاش اینطوری شد باید بمونیم خونه پیشش
اشکالی نداره
حتما حکمتی توش بوده
صبح رفتم یه کیک از سوپری گرفتم !
شمعای کوچولو هم داریم اینجا
میذارم رو کیکش . تولد کوچولوی دونفره میگیریم ...
فقط کاش زودتر بیاد
و کاش آقای گ مزاحم رفته باشه اصفهان
کادو هم براش پیرهن گرفتم
سلیقه خودم نبود . بعدا پشیمون شدم
کاش اندازش باشه و دوست داشته باشه
دعا کنید حداقل ظهر خوبی رو بگذرونیم
خبر دیگه اینکه رابطم با خواهرش خیلی خوب شده
خیلی دوسش دارم
هرروز پنجشنبه ها میرم دنبالش
تو واتساپم کلی ارتباط داریم ....
یجورایی دارم تو خونوادش جا میفتم . امروزم که ماشینش خراب بود من رفتم دنبال حسین ، گفت به مامانمینا گفتم که تو میای دنبالم
نمیدونم این نزدیک شدن خوبه یا بد ...
نمیدونم ...
همتونو دوس دارم و بیادتون هستم ...
اگه آپ نکردمم کامنتا رو میام جواب میدم



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 11:35 | نویسنده : یادگار |
امروز صبح بازم کابوس دیدم ...
خواب دیدم منو بدون هیچ اطلاعی دادن به یه پسره ، یعنی عقدم کرده بودن
منم نمیدونستم چطوری اینکارو کردن
فقط یعالمه گریه میکردم
فقط اشک میریختم و از خودم میپرسیدم چرا؟ کِی؟ کی همچین کاری کرده؟
اون حس بد رو تجربه کردم ، همون حسی که همیشه با خودم میگفتم اگه یروزی با یکی دیگه ازدواج کنم چجوری میتونم طرفو نگاه کنم
حس بدی بود ، ازش متنفر بودم
و فقط گریه میکردم
وقتی بیدار شدم چقدر خدا رو شکر کردم که همه ی اینا فقط خواب بوده
خوشحال شدم که این خواب یه چشمه از اون فاجعه رو بهم نشون داد ، که بفهمم نباید هرگز همچین اتفاقی بیفته
هنوزم یه بغض بزرگ دارم از صبح ، حس خیلی بدی بود
خواب وحشتناکی بود
خدایا شکرت بخاطر همه چیز
دیگه ناشکری نمیکنم
فقط میگم شُکر ....
....................
در رابطه با اون سرایداره هم باید بگم که یروز که پسر حسین اینجا پیشم بود ، داشتیم میرفتیم خونه که سرایداره رسید و من و پسر حسینو باهم دید ...
بعد بااشاره از من پرسید این کیه؟
منم که یهو افکار شیطانی به سرم زد گفتم پسرمه ! بدون هیچ لبخند یا حرکت اضافه ای
باورش نشد گفت دروغ میگی
گفتم نه پسرمه خب !
رنگش مث گچ سفید شد و رفت
فکر کنم باورش شد
با حسین کلی خندیدیم وقتی تعریف کردم
خلاصه که از اونروز من دیگه ندیدمش
خداروشکر ، گمونم تاثیر داشته این حرکت بس عظیم !
بیاد همتون هستم ....



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 9:26 | نویسنده : یادگار |
اینروزا نمیتونم بگم چجوری ام
گاهی آرومم
گاهی طوفانی ...
البته همه مون میدونیم حال خوب من به چی بستگی داره ....
رمضونم داره تموم میشه و شاید این روزای یکم شیرینی که داشتم برسه به آخرش
رمضون عزیز خیلی چیزای خوب با خودش برام داشت
یکی اون حس و حال معنویش که محشره ، واقعا حس زیباییه
همون چندتا روزه ای که گرفتم حالمو خیلی خوب میکرد
چیزای دیگه ای هم داشت که شاید نشه اینجا بیانش کرد
یچیز خوب دیگه ای که بود ، این بود که آقای گ توی این یه ماه خیلی خیلی کم میومد اینجا
بیشتر مجبور بود بخاطر ماه رمضون ، شهر خودش بمونه
این بیشتر از هرچیزی حال منو خوب کرده بود توی این یه ماه !
از اتفاقایی که این چندوقته افتاد براتون بگم
همین چند روز پیش ، سرایدار ساختمونمون که یه مرد جوون و ناشنواست ، اومد بالا در زد و یه نامه آورد
حسین هم بود
نامه رو دادم به حسین ، اونم گفت اشتباهی آورده و برو بهش پس بده
منم رفتم بهش پس بدم ، مرتیکه همیشه با لبخند منو نگاه میکنه
منم اولا نمیدونستم که ، فکر میکردم منظور خاصی پشت این لبخندا نیست ...
منم باهاش عادی بودم و به روش می خندیدم
طرف خیلیم شوخه آخه !
خلاصه نامه رو بهش دادم و داشتم با اشاره بهش می فهموندن که این نامه واسه شرکت قبلیه ست که از اینجا رفتن
دیدم زل زده با لبخند ! بعدم با اشاره گفت بذار لُپتو بکشم !
بار اولش نبود این حرکتو چندین بار ازش دیدم ، اما خودمو کشیدم عقب و اخم کردم بهش
باورم نمیشد انقدر کثافت باشه
اینبار هم مثل همیشه اخمامو کشیدم تو هم و برگشتم
حسین که قیافمو دید پرسید چی شده
منم نتونستم بیشتر از این مخفی کنم این قضیه رو
بهش گفتم همچین کاری کرده
داشت آتیش میگرفت
انقدر عصبانی شد که اصلا تا حالا اینطوری ندیده بودمش
داشتم ازش میترسیدم
حسین وقتی عصبانی میشه واقعا ترسناک میشه
گفت نرو جایی که کسی نباشه و این جرات کنه همچین غلطی کنه
گفتم جوری برخورد نکن که انگار تقصیر منه !
گفت نمیگم تقصیر توئه ... هرجا میریم یه سر خر داریم
دیگه اگه این مرتیکه درو هم شکوند بیاد توو ، درشو باز نکن
حق نداری دیگه درشو باز کنی
بیام بهش یچیزی بگمم باهامون دشمن میشه
گفتم خیله خب حالا نمیخواد انقد غیرتی بشی . من دیگه درو به روش باز نمیکنم
خلاصه همینطوری توو هم بود تا عصر
اخماش تو هم بود
ازش پرسیدم ناراحت شدی؟
گفت نه از خوشحالی دارم بال درمیارم !
حالم بد شد
گفتم کاش بهش نگفته بودم ، حس کردم یه لحظه یهو به غیرتش برخورد
دیروزم اومد پشت در ، من درو باز نکردم ، به بهانه های مختلف میاد بالا
امروزم از بدشانسی خودشو چپوند تو آسانسور من
منم پشتمو کردم بهش ، گفت چرا ناراحتی؟
منم محلش ندادم ،
دلم براش سوخت ، گفتم نکنه این منظوری نداره و ما بد برداشت کردیم
چمیدونم ،
......
چیز تعریفی خاصی ندارم دیگه
همین
خداجونم حسینم هرجا هست محافظتش کن



تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 9:40 | نویسنده : یادگار |
سلام ...
خیلی وقته نیومدم بنویسم
خودمم نمیدونم چرا ...
ماه رمضونی حسین بیشتر اینجاست ، زودتر میاد ، دیرتر میره ، منم وقتی منتظرشم اصلا دست و دلم به کار دیگه ای نمیره ...
شاید بیشترین علتش همین باشه اما بیاد همتون بودم
شبا که میخوابیدم چشامو می بستم و به همتون فکر میکردم
به همه دوستام ...
اینروزا خبر خاصی نیست ...
من که به شخصه تا حالا از پس رمضون برنیومدم
اما تصمیممو گرفتم از سه شنبه شروع کنم به روزه گرفتن
البته اگه این معده درد لعنتی بذاره ...
امروز مهمون میاد ، منم منتظر نشستم
دیروز عصر همون آقای گ که خدا میدونه چقدر ازش متنفرم ، از اصفهان اومده بود و تا تونسته بود اینجا رو به گند کشیده بود
تا الان داشتم تمیز میکردم ...
نشسته پشت میز من دستگاه فکسو روشن کرده بعالمه شماره موبایل رو میزم بود
می شینه پای دستگاه به هزار تا موبایل زنگ میزنه نیم ساعت نیم ساعت ، مرتیکه سواستفاده کن
حسینمم که سادس ، نمی بینه این چیزا رو
دستگاهو روشن گذاشته بود هرچی کاغذم توش بود ریخته بود رو میز
کپی شناسنامه های حسین ، برگه های فاکتور ...
کثافت عوضی ، ازش متنفرم
خیلی بشر سواستفاده کنیه
نمیخواستم این الفاظو بکار ببرم ولی انقده از دستش عصبانی ام که حد نداره ....
خدایا ، پروردگارا ، چه نذر و نیازی کنم پاش از اینجا بریده بشه ....
مواظب خودتون باشین
میام بازم مینویسم
نیاز به استراحت دارم
استراحت فکری
اما برمیگردم ....



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 9:10 | نویسنده : یادگار |
سلام؛تاخیرمو ببخشید.من خوبم؛همه چی عادیه،فقط یکم وقتم پرشده.سرفرصت میام مینویسم؛کامنتا رم تاییدمیکنم ...

تاريخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 1:27 | نویسنده : یادگار |
دلم نمیخواست امروز بیام بنویسم ... اما نمیدونم چرا حس کردم نوشتن آرومم میکنه چندروزیه که حسین رفته مسافرت مشهد ... شمال تهران ... کاش منم اونجا بودم ... پیشش ... همیشه میگه از بزرگترین آرزوهاش اینه که باهم بریم مسافرت هروقت میگه من میخندم بهش چون میدونم خیلی خیلی محاله اصن مگه میشه؟؟ بهش میگم باشه میریم ولی باید یه زندگی دست و پا کنی چون اگه بریم دیگه جایی ندارم زندگی کنم ! اونم میخنده و پشت این خنده ها چقدر غمه دیشب داشتم اس ام اسای گذشته هامونو که ذخیره کردم میخوندم همیشه خوندنشون بهم جون میداد اما چندروزه با خوندنشون انگار تمام انرژی و نشاطم اشک میشه و از چشام میریزه متوجه اونهمه تغییر که میشم قلبم به درد میاد قبلنا وقتی یک هفته منو نمیدید اصن عجیب هوایی میشد اصن یکی دیگه میشد حرفاش کاراش اما الان چی این دفتر لعنتی این واحد لعنتی ازش متنفرم از اینکه مدام دم دستشم از اینکه دیگه واسه دیدنم تلاشی نباید بکنه چون دم دستشم از اینکه واسه داشتنم دیگه نباید به این در و اون در بزنه از اینکه هروقت منو خواست پیشش بودم از این دفتر لعنتی که باهام اینکارو کرد بدم میاد دیگه نمیخوام بیام اینجا اینجا هیچی خوب نیست اینجا که هستیم ، دیگه واسه داشتنم هیچ تلاشی نمیشه از اینجا خیلی بدم میاد بااینکه یزمانی آرزوشو داشتم اما الان حس میکنم شدیم مث اون زن و شوهرایی که مدام بیخ ریش همن و هی روز به روز بیشتر ا ز هم دور میشن من از این سهل الوصول بودن خسته شدم چیکار کنم؟ .... همش می شینم با خودم فکر میکنم الان دارن چیکار میکنن؟ یعنی چیزی اونجا هست که منو بیادش بندازه؟ یا اصن یادش هست که یکی اینجا چقدر دلش تنگ شده؟ اگه این تصوراتم حقیقت داشته باشن چی؟ من میمیرم ... همیشه بهم میگه اگه سر سوزنی به علاقم نسبت به خودت شک کنی مدیونی ... این روزا بدجور دارم مدیونش میشم چرا این اشکا تموم نمیشن؟ چرا هرچی مینویسم خالی نمیشم چرا حالم خوب نمیشه دیروز سرصحبت با یکی از دوستام باز شد مشاوره ازم پرسید تو چه غمی توی دلت داری گفتم یه غم شیرین گیرداد که بهم بگو میخوام کمکت کنم اما من نگفتم چون میدونم اگه بشنوه تصوراتش نسبت به من کاملا خراب میشه بعدشم سعی میکنه ما رو از هم جدا کنه پس فایده ای نداره من دنبال جدایی نیستم دنبال وصالم اگه در این خصوص کسی راهکاری داره بسم ا... ! عصبی ام و بی حوصله منو ببخشید ....

تاريخ : شنبه سی و یکم خرداد 1393 | 10:3 | نویسنده : یادگار |
پنجشنبه حسین هرچی فیلم و عکس رو گوشیش بود ، گفت که بریزم رو سیستم و بزنم براش رو سی دی
آخه گوشیش هنگ میکرد از بس عکس و فیلم روش بود
منم فیلما رو ریختم رو سیستم
امروز که حسین نبود و بیکار شدم ، نشستم دونه دونه همشو دیدم
همش از گردشا و تفریحاشون فیلم گرفته بود
باغ رفته بودن ،  کوه رفته بودن
یعالمه آدم بودن
دایی هاش خاله هاش خانواده ی اونا !!!
اونا یعنی همونا !!!
همونا که محکمترین سد خوشبختی منن
امروز با دیدن اون فیلما ، فهمیدم که چقدر اون سد محکمه
چقدر اون سد قویه
اما من فقط یه نفرم
یه نفر خیلی ضعیف که از پس اینهمه آدم برنمیاد
یه نفری که اونقدرا هم ارزش نداشته و نداره که بعد از هفت سال ، هیچکجا هیچ حرفی ازش نیست ...
یه نفر بدبختی که یه بچه ی نیم وجبی ، اسمشو توی گوشیش ذخیره میکنه : کارگر بابام !!!
آره من از اولم همین اسمو داشتم
کارگر بابام !
حسابدار بابام !
منشیه بابام !
من چی ام واقعا؟
واقعا بیشتر از این چیزی هستم توی زندگیت؟؟
نه نیستم حسین ...
امروز با دیدن اون فیلما بیشتر از هروقتی دلم شکست
و بیشتر از هروقتی فهمیدم که من هفت ساله دارم توهم میزنم
هنوزم دارم توهم میزنم چون بغیر از توهم کاری ازم برنمیاد
من با این توهما دارم نفس میکشم و زندگی میکنم
میدونم درکش واسه همتون خیلی سخته
اینکه چرا من دارم همه ی روزای جوونیمو بخاطر یه توهم پوچ به هدر میدم
میدونم نمیتونین درک کنین
واسه همینم بهتون حق میدم که هرچی دلتون میخواد بارم کنین
با دیدن اون فیلما فهمیدم حسین هرجا هم که باشه ، من باشم نباشم بمیرم ، بازم اون خونواده ای داره و کنارشون بهش خوش میگذره
کنار پدرزنش وقتی توی عکسا دستشو حلقه کرده گردنش !
کنار برادر زناش وقتی همش داره باهاشون میگه میخنده
کنار بقیه افراد خانواده ش
فامیلاش که با این ازدواجای فامیلیشون زنجیره ی مستحکم خونوادگیشونو حفظ کردن !
بابا من خر ِ کی باشم اون وسط آخه؟
من کی ام اصن؟
هیشکی
یکی که لیاقتش این بوده که تا ابد اینطوری بسوزه و خوناب دل بخوره و دم نزنه
لابد لیاقت من همین بوده
توی آینه که نگاه میکنم می بینم من خیلی از اون زن بهترم
خیلی خیلی ...
اما بجاش هیچی ندارم
هیچی
فقط یه بغض فرو خورده که هربار با دیدن یه عکس می شکنه و فرو میریزه
یکی که همش تو عکسای خونوادگی حسین ، میگرده دنبال اینکه یچیزی در بیاره ازشون
ببینه نگاهی ، لبخندی ، چیزی هست که بازم آزارش بده یا نه ...
چرا من نمیتونم رها بشم از این پیله
و چرا حسین حتی ذره ای این حس شکستن همیشگی منو نمیفهمه
چرا نمیفهمه دارم روز به روز آب میشم و دم نمیزنم که اون غصه نخوره
چرا برام کاری نمیکنه
چرا؟
مگه نه اینکه من عشق اونم؟
بارها دیدم چه احساساتی رو ازم مخفی میکنه که ندونم
اما بازم نمیتونم دل بکنم
من حک شدم روی قلبش
همونطور که اون حک شده روی تمام قلب شکسته ی من
حتی اگه این قلب یروزی تیکه پاره هم بشه بازم تموم اون نقشای حکاکی شده سرجاشه
نمیتونه نباشه
ما نمیتونیم حتی تصور نبود یکدیگه رو بکنیم
شاید واسه همینه که داره با بیخیالی تمام روزای عمرمون طی میشه
اون میدونه من همیشه خواهم بود
خیالش راحته
به منم همیشه میگه تا آخرش هستم !
اما من نمیدونم این آخرش که میگه یعنی کجا؟
یعنی آخر ِ من؟؟
من ، دارم روز به روز شکسته تر و ضعیف تر میشم
و نمیتونم برای روح و روان آسیب دیده ی خودم کاری کنم
نمیتونم
اونم کاری ازش نمیاد
وقتی اینهمه با خانوادش خوشبخت و خوشحاله
وقتی این رابطه اونقدر مستحکمه که همه از دور غبطه میخورن به داشتن همچین خانواده ای
اونوقت کی میتونه این خونواده رو از هم بپاشه
کی میتونه؟
من؟؟؟
یا اون؟؟؟
گاهی حتی از تصورش هم خندم میگیره
فیلماشونو که دیدم ، فهمیدم چقدر ما باهم تفاوت داریم
چقدر وقتایی که من نیستم به اون خوش میگذره
و چقدر وقتایی که اون در کنار من نیست ، من بفکرشم و منزوی تر از همیشه ...
من گیلاسای باغ رو یواشکی ، دور از چشم همه برا اون می چینم و توی کیفم قایمشون میکنم و تمام طول مسیر رو حرص میخورم که مبادا از گرما خراب و له بشن !
و اون کنار رودخونه ، روی کوه با خانواده ی بزرگش ! خوش میگذرونه ...
بدون اینکه حتی لحظه ای منو بخاطر بیاره
حتی یه رنگ ، یه بو ، یه نگاه ، هیچی منو توی اون لحظات خوشبختی بیادش نمیاره
میدونم
اینو از چهرش توی عکسا میخونم
اما وقتی یکی میگه خوشبخت و خوشحال باش که من از خوشحالیت خوشحالم ! اینو خوب میفهمم
من واقعا شادی اونو که میبینم ، براش خوشحالم
از اینکه هیچوقت قرار نیست تنها بمونه
از اینکه یه خونواده بزرگ و باحال داره که اونهمه باهاشون بهش خوش میگذره
من همه رنجامو توی خودم میریزم
اونقدر میریزم تا بمیرم
شاید وقتی بمیرم ، یه لحظه ، یه روز ، یه چیز کوچیک منو بیادش بیاره ...
وقتی این چیزا رو میبینم اونقدر قلبم میشکنه که دلم میخواد همه چیو بذارم زیر پا
فقط با یه اس ام اس میتونم این حباب هفت ساله  رو بترکونم
کاش همچین آدمی بودم
اگه همچین آدمی بودم الان خیلی چیزا داشتم
...
کاش یکی بود یکم حرفای خوب بهم میزد



تاريخ : شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 11:36 | نویسنده : یادگار |
دیروز عصر خالم زنگ زد که عصری میای بریم یجایی؟
با بی حوصلگی گفتم کجا؟
گفت خواستگاری واسه حسین !
حسین پسرخالمه !
منم با ذوق گفتم آره میام و رفتم حاضر شدم و ماشینمم شستم و رفتم دنبالشون
من دفعه اولم بود خواستگاری میرفتم
خیلی ذوق داشتم
میدونستم کلی خوش میگذره
آخه برخلاف خونواده ی  دختر که خواستگار براشون میاد ! خانواده ی دوماد خیلی ریلکس میرن خواستگاری و خیلی هم بهشون خوش میگذره
دختره رو هم که نپسندن راحت راشونو میکشن میرن
مث دختر بدبخت نیستن که هی حرص بخوره ندونه چی بپوشه چجوری بیاد چجوری بره
آیا بپسندنش آیا نپسندنش
خلاصه که من خیلی ذوق داشتم
چون واسه داداشم که رفتیم خواستگاری خیلی کوچیک بودم
تازشم فقط رفتیم خونه خالم ! آخه دختر خالمونو واسه داداشم گرفتیم
هیچی دیگه
زنگ زدیم و رفتیم داخل
یه خونه ی معمولی داشتن ولی من خوشم نیومد
یه خانوم تپلی اومد جلو با خالم احوالپرسی کرد
اصن به من و دخترخالم که نگاهم نکرد
تا ما اومدیم توو اونم جلوتر از ما رفت
انگار که با ما قهره !
یه نگاه به هم انداختیم گفتیم کجا داره میره؟
بعد دیدیم میز پذیرایی مبلاشون رو به زور بغل کرده داره میاره !
خیلی خنده م گرفته بود
اصن نگاه به ما ننداخت
دخترخالم بلند سلام کرد تا اونم به خودش اومد و فهمید دو نفر دیگم اینجا حضور دارن !
هیچی دیگه نشستیم
این خانومه هی میرفت
هی میومد
نه کلامی نه صحبتی
من اصن از طرز برخوردشم خوشم نیومد !
حالا خوبه من اونجا مادرشوهر نبودم !
دیگه کم کم اومد نشست و یکم صحبت کردن و اینا
زیاد گرم و صمیمی نبود
حالا مگه دختره میومد؟؟
آخرش به زور صداش کردن و هی گفتن روش نمیشه و فلانه و بهمانه
تا بالاخره خانوم تشریف آوردن
اون لحظه که دختره میاد داخل خیلی کیف داره تجربه داشتین؟؟
آدم دلش میخواد زل بزنه بهش ! بعد این زل زدنه هم اصن اشکالی توش نیست
یعنی حق مسلمه ماست که زل بزنیم بهش !
دختره خوشکل بود
یعنی بد نبود
سبزه بود و مث مامانش تپلی بود
چادرم سرش بود و زیر گلوشو گرفته بود
یکی نبود بگه آخه دختر خوب همه اینجا خانومن
چادر چرا سرت کردی
بذار ببینیم هیکلتو خب !!!
هیچی دیگه یخرده حرف زدیم و بلند شدیم
اینام در نمیومدن واسه خدافظی خیلی زشت بود
مامانش داشت خجالت میکشید
گفت منیر خانوم بیا مامان ، خانوما دارن میرن
چقدر زشت ! خلاصه اونم اومد و خدافظی کردیم
رفتیم توی راه این دوتا ندید پدید هی میگفتن خوشکل بوده شبیه فلانی بوده نمیدونم چی چی بوده
ولی من اصن نپسندیدم
پسرخالم خیلی ریزه میزه ست
اینم درشت و هیکلی
بنظرم اصن بهم نمیومدن
منم واسه اینکه ناراحت نشن گفتم اره خوشکل بود بدنبود
پسرخالم شب اس داد که نظرت چیه
منم گفتم راستش من دنبال یه زن ریزه میزه ی پوست روشن قلمی ناز هستم واسه تو
نه این دخترای گنده منده
من حقیقتش نپسندیدم !
گفت چرا میزنی تو ذوقم
گفتم بابا من دارم حقیقتو میگم بازم خودت باید بری ببینیش
اصل کاری تویی
خلاصه یکم نصیحتش کردم و گفتم ازدواج چیزی نیس که سرسری گرفته بشه
باید کسیو انتخاب کنی که چهارسال دیگه چشمت تو چشم یکی دیگه میفته حسرت نخوری بگی من چی گرفتم ملت چی هستن
خیلی دلم میخواست بگم اگه بدون عشق ازدواج کنی همسرت نتونه نیازاتو برطرف کنه اونی نباشه که میخوای دوست نداشته باشین همدیگه رو
اونوقت اول مکافات هردوتونه
یکی دیگه هم قربانی میشه این وسط
دلم خیلی میخواست نصیحت کنم و بهش بگم خودتو مث حسین من بدبخت نکنی :(
اما نمیشد گفت که
خلاصه گفت شما میگین دختره تپل بوده چهارسال دیگه چاق نشه خوب نیست
گفتم نمیدونم من نظرمو گفتم پای خودته
خلاصه امروزم قراره بریم یجا دیگه خواستگاری !!
بعد ببینیم کدومش بهتره
خداییش عجب کاریه ها
خیلی سخته ولی در عین سختی کلی هم به آدم میچسبه !
من که کلی حال کردم و روحیه گرفتم خوشم اومد
اصن حال روحیم خیلی بهتر شد !
گفتم از این به بعد جایی برین خواستگاری مدیونین منو نبرین !!
اینم از قصه ی دیروز ما ....



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 11:30 | نویسنده : یادگار |
دیروز دلم خیلی پر بود
اونقدر دلم پر بود که اصلا دلم نمیخواست دیگه یک دقیقه هم نفس بکشم
فکرای الکی پلکی دوره م کرده بودن و نمیذاشتن زندگیمو بکنم
هی فکرای بیهوده
خیالات پوچ و مسخره
گیر دادنام به حسین ....
اونقدر تنهایی تو دفتر گریه کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم براش یه نامه بلند بالا بنویسم
چون حرفایی توی دلم بود که نمیتونستم حضوری یا تلفنی بیانشون کنم
باورم نمیشد چهارصفحه شد !
چهارصفحه پر براش نوشتم
نوشتم که چقدر گاهی وقتا در حقم کم لطفی میکنه
نوشتم که گاهی وقتا خیلی بهش نیاز دارم اما نیازمو رفع نمیکنه
نوشتم چرا توی بیست و چهارساعت روزش 5 دقیقه ش رو به من اختصاص نمیده
نوشتم که لیاقت من نیست که اینطوری عاجزانه توی این نوشته ها ازت طلب  محبت کنم
اما منو وادار کردی که اینبار غرورمو بشکنم و بهت بگم همه حرفای دلمو
آخرشم یه صفحه خالی گذاشتم و گفتم هرچی دوست داری در جواب بنویس !
دیشب خیلی عوض شده بود
اس میدادم به ثانیه نکشیده جواب میداد
منم انگار یه عصای جادویی زده باشن تو سرم دوتا بال درآورده بودم و شادان و پرانرژی
خلاصه که فهمیدم اون نوشتهه تا حدودی تاثیر داشته
اما همش با خودم فکر میکردم نکنه همه اینا زورکیه
یا از سر ترحمه؟ یا شایدم انجام وظیفه !
اما بعد ابرای سیاه تفکرات پوچ ! رو از بالاسرم کنار زدم گفتم چی میخوای از جونش
حالا که خوب شده دیگه چته
خلاصه صبح با اون دلدرد وحشتناکم هرطوری بود خودمو جمع و جور کردم و بدو بدو رسوندم دفتر
سریع دوییدم اومدم سراغ نامهه
منتظر بودم ببینم چی نوشته
قربون اون دست خطش برم که انقدر عجله ای نوشته بود
قربون اون دست خط افتضاح دکتریش بشم من
نوشته بود
1- بوس با تمام وجود
راستی من که بلد نیستم مث تو تایپ کنم یه خودکارم که اینجاها پیدا نمیشه برا قرارداد رفتم از دفتر بغلی گرفتم !
( انقدر اینو که خوندم خندیدم ! آخه یمدته هرچی خودکار میگیرم اینا برمیدارن میرن ، بمیرم یدونه خودکارم نبوده ، چقدر زشت شده جلو مهموناش )
2- اصلا به دلت بد راه نده در مورد احساس من نسبت به خودت که مدیونی ! فقط و فقط مشکلات سرسام آوره ! فقط همینه
3- میخوامت در حد اتم که دنیا رو انگشتشه !
( خدایی من معنی این جملشو نفهمیدم اصن )
4- قربون تمام احساساتت برم دُرُستَکی !
5- یچیزی نوشته بود خط زده بود !
6- فدات
بعدشم فکر کنم دوییده بود رفته بود از بس که مشخص بود از دست خطش چقدر عجله داشته !
...................
اما هنوزم من نفهمیدم چرا این آدمو اسلحه م رو سرش بگیری نمینویسه دوستت دارم !
یچیز دیگه مینویسه که همین معنی رو بده ! اما خود این جمله رو نمینویسه
نوشتن اون نامه ی دیروز
و خوندن این چند خط امروز واقعن ِ واقعا حالمو بهتر کرد
گرچه هنوز بغضی ام
وقتی بیاد حرفام و حرفاش میفتم بی اختیار چشام پر از اشک میشه
و بغض میکنم
دلم نمیاد نامشو بندازم دور
چیکار کنم
چقدر جای دست خطشو بو کردم و بوسیدم
اونوقت چطوری دلم بیاد پاره کنم و دور بریزم ....
..................
خداجونم
بخاطر همه ی چیزای خوبی که بهم دادی ازت ممنون
با همه ی کم و کاستی هاش ...
شُکرت خداجونم



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 9:50 | نویسنده : یادگار |