امروز بعد مدتها اومدم بنویسم ...
خیلی وقته که نوشته هامو توی یه دفتر ثبت میکنم که شاید یروزی بدم به حسین بخونه
راستش این روزا حال خوشی ندارم
روحیه م خیلی داغونه
اتفاق خاصی هم نیفتاده
همه چی طبق روال همیشگی ...
اومدم که بنویسم شاید دیگه اینجا ننویسم ...
از همه دوستام ممنونم که اینهمه مدت منو دنبال کردن
راهنماییم کردن باهام غمخواری کردن
خیلی دوستون دارم
هم اوناییکه ازم متنفر بودن
هم اوناییکه دوسم داشتن
همه رو دوست دارم
خیلی خسته م
دیگه توانایی نوشتن ندارم
...
پرم از بغض
نمیخوام دیگه نق بزنم
دیروز یعالمه تو بغل حسین گریه کردم
اونم برخلاف همیشه که موقع گریه هام دعوام میکرد
دیروز بغلم کرد و گفت گریه کن تا سبک بشی ...
منم یعالمه هق هق زدم یکم آروم شدم
...
مراقب خودتون باشین ...
خدانگهدارتون



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ | 12:20 | نویسنده : یادگار |
همیشه روز اول اسفندماه ، واسه من یروز عجیبه
امروز صبح وقتی بیدار شدم
از پنجره که بیرونو نگاه کردم با خودم گفتم چقدر حال و هوای امروز ، آسمون ، درختا ، همه چی شبیه عیده
شبیه روز اول سال
بعد یهو یادم افتاد که امروز روز اول اسفنده
همیشه اول اسفند واسه من بوی عید میده
بوی خرید ، بوی خونه تکونی ، رفتن اینور و اونور دنبال سبزه و ماهی قرمز ...
اما این چیزا زیاد خوشحالم نمیکنه
هرسال فروردین یه عدد به تعداد سالهای زندگیم اضافه میکنه
امسال وارد بیست و شش سالگی میشم
بیست و پنج سالم تموم میشه
و من هنوز همون ادم بیخود همیشه م
همون ادم بی هدفم
بی حوصله
فقط روزا رو میگذرونم
بدون اینکه هیچ برنامه ای داشته باشم
امیدوارم از این حال در بیایم
من
و همه ی اوناییکه الان حسی شبیه به حس من دارن
یه دست زیر چونه
با یه دست دارم تایپ میکنم
دلم امشب بیرون رفتن میخواد
یجای سنتی نشستن و شام خوردن
کاش بشه
شاید این حسو حالمم عوض بشه
کاش .......
.
.
.

تازه دوشب پیش یه خوابی دیدم که بدجور روانمو بهم ریخته

تعریف نمیکنم

چون میدونم بعضیا باز روانمو بهم میریزن



تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ | 10:14 | نویسنده : یادگار |
دیشب باهم بیرون بودیم
حالش خوب نبود
بیحال بود
سرما خورده بود
دندون دردم داشت
تا گفت دیشب از سرفه و دندون درد نخوابیدم من مث دیوونه ها چشام پر از اشک شد
خیلی دلم میخواست های های گریه کنم
نمیدونم چرا؟
نمیدونم تازگیا چه مرگم شده؟
همش به یه گوشه زل میزنم و تند تند اشک می ریزم
بی اینکه دلیلشو بدونم
دیشبم دلم گرفت از اینکه اون انقدر سرفه میکرده و خوابش نبرده اما من بیخبر از حال اون ، شبو تا صبح خوابیدم
یهو اشک جمع شد تو چشمام وقتی نگاش میکردم
یهو جا خورد وقتی دید من سرخ شدم و چشام پر از اشک شد
شوکه شد
دلم نمیخواد اینطوری باشم اما هستم
بغضمو قورت دادم
چون میدونم اون از این اداهای بچگونه خوشش نمیاد و فکر میکنه همش از احساساتی بودنمه و مث بچه ها باهام رفتار میکنه وقتی گریه میکنم
بزور خودمو کنترل کردم
خار به پاش بره من داغون میشم
اما اون اینو نمی فهمه
فکر میکنه همش فیلمه
شب که خوابیدم دستمو گذاشتم جلو دهنم یعالمه هق هق آروم زدم
مث همیشه
اونقدر تو خودم گریه کردم و توو دلم داد کشیدم تا خوابم برد
واقعا نمیدونم چمرگم بود
انگار پر شده بودم
از حد تحملم خارج شده بود
فقط میتونستم اشک بریزم
حتی دیگه موقع اشک ریختن از خدا هم هیچی نمیخواستم
اما فقط و فقط احتیاج داشتم به این گریه
صبحم که پاشدم چشام انگار هیچ جا رو نمی دید
الانم بی اختیار دارم می بارم
نمیدونم چرا این بغض تمومی نداره؟
نمیدونم چی باعث اینهمه بغضه؟
نبودنش؟
نداشتنش؟
سرنوشتم؟
یا اینکه میدونم هرچقدرم خودمو بکشم قرار نیس چیزی عوض بشه؟
میدونم اونم رنج میکشه وقتی منو می بینه
وقتاییکه بهش اس میدم میگم:
حسین ، نمیگم "اگه" ! میگم "وقتی" ازدواج کردیم فلان کاری برام میکنی؟!!!
میدونم از شنیدن این حرف رنج میکشه اما هیچی نمیگه که من ناراحت نشم
اونم میدونه که من میدونم هیچی قرار نیس عوض بشه
اونم وقتی منو می بینه حال و روزمو ، کارامو می بینه زجر میکشه
همینطور که من کاری ازم ساخته نیست واسه این احساسات
اونم کاری ازش ساخته نیست ...
اینو خوب میدونم
اما نمیدونم چی از جون خودم و اون و دنیا و خدا میخوام
انقدر دارم خدا رو اذیت میکنم که حس میکنم داره ازم فرار میکنه !!!
اینروزا انقدر پر و لبریز شدم که هیچی آرومم نمیکنه
نه هیچ نفس عمیقی
نه هیچ هق هقی
حتی آغوشش حالمو از اینی که هست هم خرابتر میکنه
خداجونم فقط ازت میخوام خوشحال و سلامت باشه
دیگه هیچچچچی ازت نمیخوام
هیچچچی
فقط اون خوشحال و خوشبخت باشه
من با این حال خراب و اینهمه اشک و رنج یجوری میسازم ...
.
.
.
راستی صبح رفتم بانک
باز همون کارمند مسنه منو دید
چنان احوالپرسی گرمی کرد که خودم شک کردم این منو می شناسه آیا؟
قرار بود پول بریزم بحساب حسین
فیشو که بهش دادم
کاراشو انجام داد گفت حساب بنام کیه؟
گفتم حسین فلان !
با لبخند گفت آقاتون هستن؟!
دوبار قبلم که رفته بودم همین سوالو ازم پرسیده بود
منم پررو پررو برگشتم با یه لبخند ملیح گفتم بله !
لبخندشو گشادتر کرد و گفت بسلامتی !
آخه یبار ما دوتا رو توی بانک باهم دید
بجای اینکه به کارش برسه همش داشت ما رو نگاه میکرد
نمیدونم چرا؟!
نمیدونم چرا هربار می پرسه این سوالو؟؟ :
آقاتونن؟!
بعدشم لبخند میزنه میگه بسلامتی !
انگار خیلی بهم میایم و اونم دلش قیلی ویلی میره !
نمیدونم
اما دیگه از هیچی و هیشکی نمیترسم
هرکی بپرسه شوهرته؟
راستشو میگم میگم آره !
یجورایی به کائنات انرژی مثبت می فرستم انگار !
اما نمیدونی چه رنجیه وقتی یجا میری نگاها روت سنگینی میکنه
انگشتری که بابات واست خریده رو یواشکی در بیاری بکنی تو انگشت دست چپت !
اینکار واسه من دردناکترین کار دنیاست ....
دردناکترین غم دنیاست .........



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | 10:18 | نویسنده : یادگار |
دیروز بعد از چند وقت رفتم سالن ، گفتم شاید اونجا بچه ها باشن منم روحیه م عوض بشه و از اون حس و حال در بیام
اما روز خوبی نبود
همه یجوری بودن
نمیدونم چرا هروقت من میرم اینا تمیزکاریاشون و شست و شوی کف سالن و این چیزا یادشون میفته
انقد حرصم میگیرهههههه
منم که با این پام نمی تونم زیاد کمکی بهشون بکنم
اینه که چپ چپ بهم نگاه میکنن
خلاصه گردگیری رو به عهده گرفتم آینه ها رو تمیز کردم
مدیر سالنمونم مدام به این و اون میگفت با همین لحن ! : توله هاتونو بگیرید انقدر اینجا رو کثیف نکنن
دیروز توله ی آزیتا تن ماهی ریخته رو پتو پوست پسته ریختن کف سالن و از این حرفا ....
توله ی لیلا هم فلان کرده
با همین لحنا ! خیلی راحت
دهنم باز مونده بود از اینهمه بی شخصیتی
اونا هم هر هر میخندیدن
یادمه همیشه از این محیطا بدم میومد
از محیطهای خاله زنکی که همه هرحرفی رو می زنن و می خندن
خصوصا حرفای خصوصی خونوادگیشونو
چقدر ازشون متنفرم
حرفای چرت و پرت و زشت و رکیک به همدیگه میزنن و از اونجاییکه فقط من اونجا مجردم ! یه نگاه به من میندازن و به همدیگه چشمک میزنن که مثلا زشته جلو فلانی نگید این حرفا رو مجرده !
من از این حرکت خیلی دردم میگیره
خیلی ناراحت میشم
انگار که یه تافته ی جدا بافته م اونجا
از این کارای زشت و اونهمه قباحتشون بدم میاد
اونقدر بدم اومده که دیگه نمیخوام برم
صمیمیتمو باهاشون کنار گذاشتم
اونقدر که دیروز همش تو خودم بودم
همش بهم میگفتن یادگار چی شده؟اعصابت خرده؟توو فکری؟
منم فقط لبخند میزدم
احساس غربت میکردم بین اونهمه آدم با اینکه من از همشون بزرگترم
خصوصا ریحانه دیروز رفتارش خیلی با من بد بود
اصن همیشه با من بده
نمیدونم چرا
حس میکنم یجورایی بهم حسادت میکنه
به همه ی اوناییکه یه عشقی توی زندگیشون دارن حسادت میکنه
حالا هرچند اون عشق خیلی هم خوب و لذت بخش نباشه و در حد یه رابطه ی مسخره باشه !
انقد بدم میاد که تب لتشو مث بچه کوچولوها دستش میگیره و هی عکساشو نشون میده آهنگ میذاره صداشو میبره تا عرش !
از این رفتارای بچگونه ی همشون خیلی خسته شدم
انگار نه انگار که جمع شدیم اونجا خیر سرمون یچی یاد بگیریم
اصلا توی این مدت من چیزی یاد نگرفتم که به دردم بخوره
مث احمقا دوییدم جلوجلو همه ی پولو پرداخت کردم حالا هم مث یه چیزی موندم تو گِل ...
نمیتونم برم یجای بدرد بخور
هوففففف
چقدر حرف دارم
چقدر درد دارم
چند روزیه سکوت میکنم
اصلا دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم
جایی نیست که اونجا بهم خوش بگذره
هیچ جا ...
هیچ جا روی این کره ی خاکی خوشنود کننده نیس برام
بغیر از یه جا
اونم کنار کسیکه دوسش دارم و میدونم هیچوقت بهش نمیرسم
چندوقت پیش که باهم بودیم خیلی خوب بود
خیلی
کنار هم دراز کشیده بودیم
اون فیلم هندی نگاه میکرد و منم اونو
ساعتها سکوت بود
اون محو فیلم شده بود و هی بازیگراشو به من نشون میداد و تعریف میکرد
و من بی توجه به فیلمه فقط این ذوق و شوق بچگونه شو وقتی که فیلم تماشا میکنه ، نگاه میکردم و کیف میکردم
از اینکه دو سه ساعت بی هیچ حس عجیب و غریبی کنار همیم . مث زن و شوهرای واقعنکی !
آره حقیقتت همینه
من یه عقده ای هستم !
عقده ی داشتن حسین همه زندگیمو پر کرده
وقتی بچه های آرایشگاهو می بینم که چقدر از زندگی زناشوییشون می نالن و غر میزنن
و حتی شوهرشون رو با الفاظی مث ( ببخشید واقعا ) سگ ! صدا میزنن
مثلا سگ من امروز فلان حرفی زد یا فلان جا رفتم سگم هیچی نگفت !
چرا؟ چونکه موقع ازدواج اصن براشون مهم نبوده که دارن میرن زیر سقف خونه ی کی؟
چون بی عشق فقط دوس داشتن ازدواج کنن !
اونوقته که نسبت به زندگی زناشویی هزار درجه بیشتر از قبل متنفر میشم
دیدم بیشتر از قبل منفی میشه
از ازدواج و بچه دار شدن متنفر میشم
وقتی می بینم چطوری بچه هاشون از سر و کولشون آویزونن و نمیذارن به هیچ کاری برسن
حس میکنم بچه هاشونم یکی از موانع شاد بودن و خوشبخت بودنشونن
وای
اصن نمی فهمم دارم چی میگم
فقط دارم می نویسم
حس خیلی خیلی بدی دارم
به همه بدبین شدم
هرکی توی فکر فرو میره حس میکنم داره واسه من نقشه میکشه
خداجونم از این حالت در بیار منو ..........
.
.
.



تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ | 11:42 | نویسنده : یادگار |
بعد از چند روز ، امروز اومدم سرکار
چند روزی برف شهرمون رو سفید پوش کرده بود و همه جا تعطیل بود
اینروزا مثل همیشه در حال گذره
اتفاق خاصی هم نیفتاده
فقط مهمترین اتفاق این بود که اون یارو که من ازش متنفرم باز سر و کلش پیدا شد با اینکه من بارها بهش گفتم من قصد ازدواج ندارم
اگه هم داشته باشم با تو هرگز ازدواج نخواهم کرد !
دیگه نمیدونم به چه زبونی باید یه آدمو ناامید کرد
اومد سرشو یواشکی کرد تو اتاق من
قلبم اومد تو دهنم
اصلا انتظارشو نداشتم
از قیافش بدم میاد
وقتی می بینمش چندشم میشه
خوش تیپه خوش قیافه هم هست ! اما من ازش متنفرم
گفت میخوام نیم ساعت بعد از کار وقتتون رو بگیرم
منم گفتم نمیتونم حرفی واسه گفتن ندارم همه حرفامو بارها زدم
گفت پس همینجا میگم
چرا میگی قصد ازدواج نداری؟
گفتم به خودم مربوطه
گفت چندسال دیگه پشیمون میشی
دلم میخواست بزنم تو دهنش بگم مرتیکه این چیزا به تو ربطی نداره
خیلی خودمو کنترل کردم و گفتم زندگی شخصیمه
گفت کسی توی زندگیته؟!
منم گفتم آره ! من عاشق کسی هستم
گفت پس چرا تا حالا باهاش ازدواج نکردی؟
گفتم به خودم مربوطه !
وا رفت ! گفت باشه ، اما میخوام روز ازدواجت بهم خبر بدی !
مسخره ی مضخرف
نمیدونم چی تو خودش دیده که انقدر جواب رد دادن من براش گرون تموم شده
گفت من دوسال دیگه اینجا نیستم
من نمیخواستم توی این شهر زن بگیرم شما هم چون خانواده با شخصیتی بودید من اومدم سراغتون
میخواستم بهش بگم نه تروخدا دخترای همشهری من همشون منتظرن تو بری بگیریشون تروخدا معطل نکن !
مسخره
گفت اگه جور میشد شما باید با من میومدید همدان !
دیگه ببین تا کجاهاشو فکر کرده بوده !
نمیخوام تحقیرش کنم
اما من از آدمای سیریش و زبون نفهم بیزارم
از آدمایی که انقدر خودشون رو خار و خفیف میکنن وقتی میدونن امیدی از جانب طرفشون نیست
خلاصه گفت برات آرزوی خوشبختی دارم
فقط میخوام روز عروسیت خبرم کنی
!!!
گفتم باشه حتما !!!
گفت دو سال دیگه که درسم تموم شد از اینجا و این شهر میرم
دلم میخواست بگم یکی از نقطه ضعفات اینه که این وقت صبح بجای سرکار رفتن علافی توی خیابونا و دنبال دختر مردم راه میفتی میای مزاحمش میشی
اما خیلی جلو خودمو گرفتم
خدافظی کرد و رفت
دم در نرسیده برگشت
از بس لحظه ی پر استرسی بود اصلا یادم نمیاد چی گفت
همش چشمم به دستاش بود
می ترسیدم
نمیدونم از چی
با اینکه تنها نبودم اما همش انگار منتظر بودم یه پارچ اسید بپاشه رو صورتم
یا بهم چاقو بزنه و در بره !
اصلا یادم نمیاد چی گفت و رفت
به یک دقیقه نکشیده بود دوباره برگشت
ایندفعه واقعا ترسیدم
دستاش تو جیبش بود
گفتم الانه که بهم حمله کنه !
عین فیلما !!!
اما گفت یچیزی میخوام بگم که توی دلم نمونه
من دخترای زیادی بهم پیشنهاد دادن
دخترایی که واقعا شرایطشون خوب بوده
اما من چون قصد ازدواج نداشتم ردشون کردم
و الان هم فکر میکنم دارم تاوان اینکارمو با کوچیک شدنم پیش شما پس میدم !
منم گفتم من نمیخوام شما رو کوچیک کنم
شما خودتون هربار با اینکه من حرفم عوض نمیشه باز میاین و خودتونو کوچیک میکنین !
منظورشو فهمیدم
منظورش این بود که تو هم یروزی تاوانشو پس میدی !!!
منم خیلی دلم میخواست بهش بگم خواهر تو هم یروزی تاوان مزاحمتایی که واسه من ایجاد کردی پس میده !!!
سر راش قرار میگیرن محل کارشو می چسبن و ولش نمیکنن و هرروز باید با ترس و نگاه به اطراف بیاد سرکار
کاش گفته بودم
لعنت به من که انقدر ترسوام
ترسیدم حرف بزنم
ترجیح دادم سکوت کنم
و این رفتار ملایم و نرمم باعث شده این انقدر پررو بشه و هرروز به خودش اجازه بده بیاد اینجا آبرو ی منو ببره
خوب شد حسین نبود اون لحظه
گرچه بعدش دلم راضی به مخفی کاری نشد و نصف شب همه چی رو براش تعریف کردم
خواب بود
صبح جواب داد گفت بهترین کارو کردی که گفتی منو داری !
منم یهویی دلم انگار قیلی ویلی رفت نرم شد
بهش گفتم دروغ چرا؟
خیلی دوس داشتم حلقه ی تو رو توی انگشتم داشتم که وقتی کسی می دید جرات نمیکرد فکر داشتن منو حتی از ذهنش بگذرونه
گفت قربونت برم ...
همین !
خب جز این چی میتونه بگه؟
چیکار ازش برمیاد؟
هیچکاری
از من چی؟
هیچی ....
بازم داستان همون ماهیه و جریان آب و ساحل یا اقیانوس !
یا قلاب سرنوشت ...
نمیدونم
راستش این چند روزه خیلی ذهنم درگیره
همش دارم با ترس زندگی میکنم
پامو از خونه که بیرون میذارم باید خوب همه اطراف رو چک کنم که یکی تعقیبم نکنه
وقتی میشینم توی ماشین درو بارها چک میکنم که قفل باشه
و وقتی میرسم محل کارم هم همینطور
اگه کسی نباشه اونقدر می شینم تا یکی بیاد و من تنها نباشم
کاش دوباره روزا به حالت آروم و عادیش برگرده
به مامانم که گفتم گفت میرم در خونشون به مادرش میگم به پسرش حالی کنه که مزاحمت نشه
اما من باز ترسیدم
بخاطر کارم
به خاطر حسین
به خاطر از دست دادن خیلی چیزا
گفتم نه نمیخواد
میترسم بخواد انتقام بگیره
نمیخوام اصن کسی بدونه بفهمه
من اصن دوس ندارم کسی دوسم داشته باشه
زوره؟! ...
وقتی به مامان گفتم که بهش گفتم من عاشق کسی ام و نامزد دارم
یجوری چپ چپ نگام کرد
نمیدونم معنی نگاش چی بود
اما دیگه برام مهم نیست
....
مراقب خودتون باشید
دستام یخ زده نمیتونم تایپ کنم
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ....
.
.
.
.



تاريخ : شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 12:2 | نویسنده : یادگار |
سلام ...

تلفن بالاخره وصل شد ...

میام سر فرصت بازم می نویسم

حالم خوبه ... نگرانم نباشید :)



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ | 9:25 | نویسنده : یادگار |


تاريخ : جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ | 15:30 | نویسنده : یادگار |
دو سه روزه ندیدمت
چندروز پیش
صبح که چشم باز کردم دیدم اس دادی نوشتی نیا شرکت ، هوا اصلا خوب نیست
پرده رو کنار زدم ، داشت برف می بارید
دلم باز قیلی ویلی رفت
از اینکه بفکرمی دلم قیلی ویلی رفت
اینکه تو صبح کله سحر اس بدی که هوا سرده از خونه بیرون نیا یعنی دیگه اوج شکستن غرور و مهربونیت !
قربون این مهربونیای یهویی ت برم من
فرداشم همینطوری بود هوا
گفتی فعلا لالا کن اگه کاری داشتم باهات تماس میگیرم
منم باز قیلی ویلی ... !
آبجیم که شنید اینطوری گفتی بهم ، گفت چقدر بفکرته !
این با کنایه بود البته ، شایدم با حسادت ....
و منم یه حس غرور بهم دست داد
اما ته دلم یهو خالی شد
ازاینکه من این مرد مهربون رو نمیتونم به کسی نشون بدم
نمیتونم به کسی بگم که منم یه مرد مهربون دارم که همیشه بفکرمه
و همه فکر میکنن من چقدر در حسرت داشتن یه شوهر دارم می سوزم !
همه ی اون خاله زنکا اینطوری راجع به من فکر میکنن
اما یروزی دهنمو وا میکنم و همه چی رو بهشون میگم
خدایا نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم و دهنمو ببندم
این طاقته مثل یه ساعت شنی کوچولو داره ذره های آخرشو تموم میکنه
نمیدونم تحمل دارم که این ساعت شنی رو باز برگردونم یا نه ....
نمیدونم چی میشه
میدونم دارم در حق خیلیا خصوصا خودم ظلم میکنم
اما نمیتونم
کار دیگه ای ازم ساخته نیست
باید ادامه بدم ، باید ...
این روزا بی اختیار وقتی توی فکر فرو میرم ، صورتم پر میشه از اشک
بدون اینکه خم به ابروم بیارم فقط یعالمه اشک می ریزم
نمیدونم چرا ، نمیدونم علتش چیه ؟
نمیدونم این اشکا از کجا میاد
اما یعالمه بغض دارم یعالمه
اونقدر که هرچی می بارم تموم نمیشه
احساس تنهایی میکنم
چیزای کوچیک رو هم از اینکه با مامانم در میون میذارم پشیمون میشم
اونوقت چطور مثل احمقا یزمانی فکرشو میکردم که همه چی رو به مامانم بگم؟
چقدر احمق بودم
چرا اینطوری فکر میکردم؟ با خودم چی فکر میکردم که همچین ذهنیتی از خونوادم داشتم؟
حق دارن اونا ...
اون هیچوقت عاشق بابام نبود
اونوقت من چطوری ازش انتظار دارم یه عشق رو درک کنه اونم یه عشق ممنوعه رو ...
وای خدا
سرم پره از فکر
این چند روزه آرایشگاه هم نرفتم
چون میدونم ریحانه باز گیر میده و میخواد حرف ازم بکشه منم اشکم باز سرازیر میشه و آبروم میره
گفتم آرایشگاه بیاد یکی از دوستام افتادم
چند روز پیش ، شنیدم که داره ازدواج میکنه
یعنی تو مرحله نامزدی بودن
گویا همکار بودن و طرف اومده خواستگاری
خلاصه که خانواده هاشون سر مهریه بحث دارن
دو سه روزه ندیدمش و خیلی نگرانشم
اس میدم جواب نمیده
نگران عشقشونم
می ترسم پرپر بشه بخاطر چیزای الکی
نمیدونم چرا اینروزا انقدر واسه همه نگرانم
نگرانم که به اونیکه میخوان نرسن
اصن من دوس دارم همه به آرزوهاشون برسن این روزا
درست مث مادربزرگایی که دوس دارن همه رو خوشحال و کامیاب ببینن
منم دوس دارم همه عزیزام به همه چیزایی که آرزوشو دارن برسن
این شده بزرگترین دعای شبونه م
دیگه از دعا کردن واسه معجزه ی خودم نا امید شدم
دیگه دست از دامن خدا کشیدم دیگه آرزو نمیکنم
این روزا فقط واسه خوشی عزیزام دعا میکنم
و بس ...
واسه خوشبختیشون
لبخنداشون
آرزوهاشون
...
اینروزا در حال انفجارم
نمیدونم چمه
اصن حال خودمو نمی فهمم
نمیدونم چی از دنیا میخوام
شدم یه آدم بی هدف و نا امید از همه چیز و همه کس
یعالمه منتظر معجزه موندم اما دیگه خسته شدم
نه نه نه ...
نمیخوام ناشکری کنم
بازم میگم شکرت شکر

.
.
.



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ | 11:50 | نویسنده : یادگار |
چرا اینروزا حس میکنم بیخیالی

با اینکه میدونم اینطوری نیست

با اینکه میدونم منظوری نداری

با اینکه حرفای خوب بهم میزنی

اما نمیدونم چرا ته دلم اصلا قرص نیست

خیلی میترسم نمیدونم از چی ....

اما اینروزا تحمل نداشتن بعضی چیزا واقعا داره از درون نابودم میکنه

و بدتر از همه اینکه نمیتونم اینو بروز بدم

به هیچکس

حتی به تو

آخر یه شب اینهمه بغض تو گلوم .... خفه م میکنه

میدونم .....

.

.

.

خدایا شکرت



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ | 10:16 | نویسنده : یادگار |
ﺁﺩﻡ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺍﺭ …

 ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ …

 ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺑﻖ ﻧﻤﯿﺸﻪ …

 ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ …

................................................

حرفای زیادی واسه گفتن دارم ...

امانمیدونم چرا حوصله نوشتن ندارم

یه بغض سنگین راه نفسمو بسته

چقدر هوس سیگار دارم ... خیلی زیاد ....

اما اینجا که نمیشه .....

نمیشه ..... مث خیلی چیزا که نمیشه و نشد و نخواهد شد ........

.

.

.

 



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ | 9:29 | نویسنده : یادگار |