این روزا خیلی مهربون شدی ، مهربونیای بی دلیل ، نگرانم ...
می ترسم ، نه از تو ، از بیشتر شدن این وابستگی ، ...
دیروز توی ماشین ، داشتم از گرما هل هل میزدم ، گفتم اینجا آب پیدا نمیشه؟
یک ربع دیگه باید داروهامو بخورم ...
گفتی هنوز یک ربع مونده ، اما من مطمئن بودم برگشتنت حداقل یک ساعتی طول میکشه ...
سر یک ربع دیدم از دور داری می دوئی میای
یه استکان کوچولو آب برام آورده بودی ، عرق از پیشونیت می چکید !
با تعجب نگات کردم ، لبخند زدی گفتی بخور قرصتو دیر میشه ...
هیچوقت اینکارا رو نمیکردی ...
چه احساس خوبی بهم دست میده وقتی می بینم بی هیچ چشم داشتی بخاطرم اینکارا رو میکنی
این روزا هربار اس میدم دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه که جواب میدی ،
این روزا تا منو نبوسی از پیشم نمیری ،
این مهربونیات عذابم میده ...
خدایا ، کوتاه بیا دیگه ، حالا که من تصمیم گرفتم برم تو نمیذاری؟!
میخوای چیو ثابت کنی؟
اون دو سه ساعت وقتی رو که بی استرس توی خونه م گذروندم یادته خدا؟
قرار بود حسین بره سرکار تا شب ، اما خیلی اتفاقی قرارش بهم خورد و اومد پیشم ...
خدایا ، گاهی وقتا حس میکنم هر لحظه کنارمی ،
حس میکنم تو هم راضی به این جدایی نیستی ...
پرروام ، نه؟
اشتباه میکنم ،نه ؟ ...
کار من اشتباهه ، میدونم ...
.
.
.
این روزا بیاد خیلیا می افتم ناخودآگاه ...
بیاد پسر همسایمون که 17 سالم بود سه بار اومد خواستگاریم و جواب نه شنید ، اما باز هروقت چشمم تو چشمش میفتاد ، برق نگاهش وجدانمو عذاب میداد ...
بیاد اون پسره میفتم که توی مراسم خواستگاری همه ی وجودش وقت حرف زدن می لرزید و ازم خواهش کرد دلشو نشکونم ، اما من بی توجه به احساساتش بهش گفتم : نه ! و دلشو شکستم ...
بیاد داداش دوست خواهرم ، که دو سال به پام نشست و ده بار این و اونو فرستاد تا بلکه فرجی بشه و جواب مثبت بگیره ، اما من هر بار دلشو شکوندم ...
این روزا هربار گیتارمو برمیدارم ، به یاد استادم می افتم
یه مرد ریزه میزه ی عرب ، که هم صدای خوبی داشت ، هم خیلی قشنگ میزد ،
بیاد اون روزی میفتم که با نهایت گستاخی ، بهم پیشنهاد رفاقت داد ، در صورتیکه یه زن خیلی زیبا و خوش لباس با یه دختر بچه ی خیلی ناز داشت ...
دلم میخواست تف بندازم توی صورتش و بگم آخه مرتیکه ، زن تو چی کم داره؟چی؟چه مرگته؟
بعد از اون روز موسیقی که همه زندگیم بود رو مجبور شدم بذارم کنار ...
بیاد اولین تجربه ی کاریم میفتم که خواستم منشی دکتر بشم خیر سرم ، سر دو روز دکتره خواست بهم دست درازی کنه و من از اونجا زدم بیرون و فرداش حتی کلید مطب رو خودم تحویلش ندادم ، دادم به آبجیم تا بهش بده ...
یادمه تا یه مدت طولانی اگه از مریضی می مردم حاضر نبودم پیش هیچ دکتری برم ، ...
بهم ثابت شده بود هیچ مرد وفاداری توی دنیا وجود نداره ...
من توی این چند سال ، از وقتی به بلوغ رسیدم ، خیلی چیزا دیدم
تجربه های تلخ و وحشتناکی رو به چشم دیدم ...
اما هیچوقت فکرشو نمیکردم یروزی همچین سرنوشتی داشته باشم ...
اونقدر آدم بد دیدم که حسابی آدم شناس شدم ، با اولین نگاه ، بطرز عجیبی تشخیص میدم طرفم چجور آدمیه! اونقدر که همه دوستام و خواهرام ازم میخوان براشون آدم شناسی کنم !
حقا که هیشکی از آینده ش حتی ذره ای خبر نداره ...
سرنوشت با آدما چه کارا که نمیکنه ، گرچه ما خودمون هم توش دخیلیم ، ولی گاهی وقتا اتفاقایی میفته که اصلا نمی فهمیم چی شد ؟ چرا اینجوری شد؟
چشممون رو که باز میکنیم می بینیم ای داد بیداد ، از همون چیزی که می ترسیدیم برامون اتفاق افتاده ، یا همونی شدیم که یروزی ازش متنفر بودیم ...
خودم رو سپردم به تو خداجون
وقتی خودمو به تو می سپرم دیگه از هیچی نمی ترسم
نه از آینده ، نه از تنهایی ، نه از هیچ چیز دیگه ای
وقتی شبا باهات حرف میزنم دیگه تا صبح کابوس زن حسین رو نمی بینم
دیگه تا صبح آروم میخوابم ، ...
خاطرات روزایی که چقدر با این پاها اینور و اونور می پریدم ، این روزا مثل یه فیلم ، یه تراژدی از جلو چشمام رد میشه ...
اما کاری ازم ساخته نیست
تسلیم سرنوشت شدم
تسلیم هر تصمیمی که خدا واسم بگیره ...
هرچه از دوست رسد نیکوست ...
راستی
تصمیم گرفتم برم استخر
میگن راه رفتن توی آب واسه زانوم خیلی مفیده
برام دعا کنید
فقط این راهه که امتحانش نکردم ، دعا کنید جواب بده ...


 



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 | 21:39 | نویسنده : یادگار |