برگشتم

برگشتم بعد از یه مدت . نیاز به استراحت داشتم ...

اوضاع نسبتا خوبه ... البته خوب که میگم یعنی اینکه از نظر روحی خوبم ...

حسین هست ... منم هستم ... عاشقیم ... همو دوست داریم ...

اما وقتی بهم میگه : بعد از تو چه کنم؟! یه غم غریب و مبهم همه ی وجودمو میگیره ...

بغض میکنم اما لبخند میزنم و میگم بعد از منی وجود نداره. اینو تو کله ی پوکت فرو کن !

سعی کنید لبخند بزنید . کاریه که این روزا انجام میدم

بازم میام و می نویسم سر فرصت

خدایا ...

تو خودت حال و هوای این روزای منو خوب می بینی ...

میدونی که این روزا چقدر احساس بی ارزش بودن میکنم

میدونی که روزی چند هزار بار به خودم میگم غلط کردم ...

اما این غلطو کردم ... دیگه نمیشه کاریش کرد

کمکم کن ...

من لیاقتم بیشتر از ایناس خدا ... اینو هم میدونم

این روزا همش بیاد اون روزی که ۵ سال پیش بهم گفت : "من ..... زن دارم !" میفتم

چه لحظه ی شکننده ای بود ...

من همونجا شکستم ... خودم ... غرورم ... قلبم ...

نذار بپوسم و پیر بشم بپای کسی که لیاقتمو نداره ...

کمکم کن ...

پ.ن : بیاد همتون هستم . گرچه اینجا هیچکس بیادم نیست ... فقط اصلا دل و دماغ سر زدن به کسی رو ندارم ... منو ببخشین ....