عذرخواهی

کامنتای دوستای عزیزو خوندم ... ببخشید ولی جوابی واسشون نداشتم که بدم

فقط تاییدشون کردم ... ممنون که وقت گذاشتین همتون ... خواستم بگم که خوندم ...


دیروز رفتیم خونه ی جدیدمون

خیلی خیلی کوچولوئه . ۵۰ متره ... حسین گفت شاید حالا حالاها اینجا بمونیم  . اینجا دیگه واقعا خونته !

امیدوارم توو اوج جو گیرشدن این حرفو نزده باشه ... خیلی کار داره هنوز ... باید یسری لوازم واسش بگیریم ...

آپارتمانه و کوچیک و نقلی . خیلی دوسش دارم نمیدونم چرا ... اما حس خوبی دارم نسبت به این خونه ...

برعکس قبلیا اینجا خیلی خیالمون راحته ... امیدوارم نخوره تو ذوقم ....

ادامه نوشته

اینروزا یکم اوضاع بهتره . منم آرومترم ... خدایا ممنون

کمکم کن بازم صبوری کنم ...

امروز اومد ...
تا چهره ش رو ديدم ، فهميدم ديروز ، روز سختي بوده براش
آفتاب سوخته شده بود ، با لباساي خاکي و چروک ...
يه بغضي گلومو فشار ميده از اون موقع
بغضي که نه مي تونم قورتش بدم ، نه بريزمش بيرون ...
درست مثل هميشه
...
هرچي ناراحتي داشت سرم خالي کرد
اما من ناراحت نشدم ، چون ميدونم حال و روز خوشي نداره
چند روزه حسرت يه بغل کوچيک ، يه بوس کوچولو روي پيشونيم ، به دلم مونده
خصوصا اين يک هفته که يکم اعصاب خرد کن بود همه چي ، دعوا هم کرديم
يه عالمه احساس سرکوب شده توي قلبم داره مي پوسه
از همه بدتر نميتونم غم و رنجشو ببينم
کاري ازم ساخته نيست
از لحاظ مالي که نميتونم بهش کمک کنم
از لحاظ عاطفي هم که اين چند روزه از هم فاصله گرفتيم
همش با خودم ميگم نکنه اون حرفايي که زدم باعث شده ازم دور بشه
اون حرفاي سنگيني که بهش گفتم .....
يه عالمه سوال بي جواب توي ذهنمه ، سرم داره منفجر ميشه از اينهمه فکر و خيال
حالا تو اين هاگير واگير ، ديشب که مامانم خونه نبود ، يه خانومه با دخترش عنر عنر پا شدن بدون هيچ اطلاع قبلي اي ، اومدن دم در خونه
درو که باز کردم ، زود دوزاريم افتاد که اينا چيکار دارن
خانومه سر تا پامو برانداز کرد ، پرسيد شما دخترشون هستين؟
دلم ميخواست درو بکوبم تو صورتشون ...
اما افسوس که اين اخلاقا به من نيومده ....
يه جوري دست به سرشون کردم رفتن
از اون پررو هاش بودن که اگه يه تعارف ميزدم ميومد توي خونه و انتظار پذيرايي هم داشتن !
فقط دلم ميخواد بدونم کيه که از اين غلطا ميکنه ، حقشو بذارم کف دستش
از اين خواستگارياي سنتي متنفرم ، حالم بهم ميخوره
...
خدايا ، کمک کن حسينم از اين وضعيت در بياد
کمکش کن اوضاش رو به راه بشه و کمتر غصه بخوره
بميرم واسه اون صورت ماه آفتاب سوختش ...
کاش کاري ازم برميومد خدا جون ....
کاش مي فهميد چقدر به فکرشم و دوستش دارم
هيچوقت نمي فهمه ، حتي به دهنشم نميرسه که من از غمش هرشب با گريه ميخوابم ...
خدایا کمک کن بازم صبور باشم ...

من نمیتونم عاشق تو نباشم ....

وقتایی که ازم دور میشی
وقتایی که هستن کساییکه بینمون فاصله میندازن ، از گریه ی من شاد میشن
از فرصت سواستفاده میکنن ،
هموناییکه از خنده هامون ناراحت میشن همیشه
فقط خودم و خودت میدونیم منظورم کیه ...
همون وقتا هست که می فهمم چقدر زندگی بدون تو واسم ملال آوره
وقتاییکه نگام نمیکنی و میری
وقتاییکه لمسم نمیکنی ، منو نمی بوسی
وقتاییکه نگاهت غمگینه ، نا امیده ، سنگینه
اونوقتاست که می فهمم چقدر اگه نباشی دنیام خاکستریه
دیگه هیچی قشنگ نیست ...
دیگه هیچ چیز و هیچکس نمیتونه خوشحالم کنه
این یعنی وابستگی از نوع شدید
متاسفانه من بدجور بهت وابسته م
همه ی احوالاتم بسته به توئه ...
نمیدونم اسمش چیه
عشق؟ دوست داشتن؟ یا حتی حماقت؟دیوونگی
اما هرچی هست خیلی شیرینه
خیلی دوست داشتنیه
خیلی خوبه که آدم یکیو داشته باشه ، که همچین احساسی نسبت بهش داشته باشه
اما خیلی بده که اون آدم سهم اون نباشه
مال یکی دیگه باشه
اونوقت آدم هرروز باید عذاب بکشه
درد دوری و وصال ناممکن یه طرف ، درد عذاب وجدان یه طرف دیگه به آدم فشار میاره ...
آدمو نابود میکنه عشق
کاش هیچوقت نبود این عشق
اگه یکبار دیگه متولد میشدم ، .......
نه ...
نمیتونم بگم که عاشق تو نمیشدم
من اگه بارها و بارها هم متولد بشم ، بازم اسیر عطر تن تو میشم ...
حتی اگه بارها زندگیمو به نابودی بکشونی ....
.
.
.
روزای تلخ دارن کمرنگ میشن
و من پخته تر و بزرگ تر ...
اما با یه عالمه خط و ترک روی قلبم ....
خلاف جریان آب شنا کردن همیشه هم خوب نیست
آدمو از پا در میاره
ولی من تا نفسای آخرم میجنگم
با سرنوشت اون ، با سرنوشت خودم ...
من تسلیم توی لعنتی نمیشم سرنوشت لعنتی ...
..........

لطفا کمک :(

امروز حال خوشی ندارم
اصلا نمیدونم چه مرگمه
نمیدونم چرا اینکارا رو کردم
اون با من خیلی خوبه ، اما من گاهی وقتا با گیردادنای الکی ناراحتش میکنم
سر یه قضیه ی بیخودی باهاش دعوا کردم
حرفای سنگینی بهش زدم
الانم قد سگ پشیمونم
ولی غرورمم اجازه نمیده عذرخواهی کنم
عصبی ام و داغون
بیشتر از هرکسی از دست خودم ، که گاهی وقتا میزنه به سرم
و بُتی رو که اون از آرامش و منطق من سالها توی عمرش ساخته ، میزنم خرابش میکنم گاهی
حالم اصلا خوش نیست
وقتایی که باهاش بد میشم
وقتایی که اون باهام سنگین رفتار میکنه واقعا نفسم بالا نمیاد
درست مثل حالا
اصلا نمیتونم نفس بکشم
مجبورم خودمو کنترل کنم تا جلو ارباب رجوعا مثل همیشه باشم
اما نمیشه خیلی سخته
نمیدونم باید چیکار کنم
خیلی خواست خودشو طبیعی نشون بده اما نتونست
مثل کف دستم می شناسمش
با یه نگاه ، میفهمم تو دلش چه خبره؟
امروز انگار خیلی دلخور بود
بنظرتون باید چیکار کنم؟
خواهش میکنم کمکم کنین :(

قراردادمون تموم شد ...

بازم داریم خونمونو از دست میدیم ...

دیروز روز خوبی بود ... پیش هم بودیم ۴ ساعت !!! تا حالا سابقه نداشت !!! ۴ ساعت طول بکشه !

نمیتونم بخاطر این روزای خوب باید خوشحال باشم یا دلگیر؟؟؟ ...

باید خدا رو شکر کنم؟ آخه روم نمیشه ... چی بگم به خدا؟

بگم خدایا شکرت که من این شدم؟!

خدایا بازم شکر ... شکر ....

سهم من کجاست؟ ...

سهم من کجاست ؟
کجابایدقدم بگذارم که کسی را له نکنم

سهم من کجاست ؟
کجاباید دل ببندم که دیرنکرده باشم
...
سهم من کجاست ؟
مگردیگرستاره ای باقی مانده است که
سهم شبهای تاریک من باشد ؟!
کجای این زمین خاکی کوله بارم را پایین بگذارم
که توقف ممنوع نداشته باشد ؟!

بگو کجا خستگی هایم را به درکنم
که کسی نگوید :

ببخشید اینجا جای من است

یه وقتایی ....

یه وقتایی بجای اینکه مثل قبل بهم بگی من آرزوی خوشبختیتو دارم ... بغض گلوتو میگیره و میگی : نمیذارم ازم بگیرنت ... نمیتونم دیگه ازت جدا بشم ...

اونوقته که نمیدونم باید از این حرفت خوشحال بشم یا غمگین ...

کاش میشد زندگی رو رفرش کرد ... کاش میشد هیستوری زندگی آدما رو پاک کرد و از نو سرنوشتشون رو نوشت ... کاش .... کاش ...

اینروزا حس و حال نوشتن ندارم ... منو ببخش نازنین جون ...

چند روز دور بودم از این خونه ی سوت  و کورم . کلی گرد و خاک گرفته اینجا ... ممنون از اونایی که بیادم بودن و نگرانم شدن ... خبر خاصی نیست و یه سری اتفاقای تکراری افتاده که گفتن نداره . بعدا میام بیشتر می نویسم ... دوستتون دارم