جهانم ...

                بی تو "الف" ندارد .....

یه شب ...

چد روزیه بدجور از یه کاری پشیمونم
از اینکه به ریحانه گفتم که یکی توی قلبمه
روزی نیست که اس ام اس نزنه و نگه قضیه رو تعریف کن
دیگه دارم کلافه میشم
خدا رو شکر میکنم که بهش قضیه رو نگفتم بطور کامل
یعنی تو کف گذاشتمش
اصلا بهشون اعتماد ندارم
یه شب به زور منو از خونه بیرون کشوند که با مربی اصلیمون و چندتا زن دیگه که همشون شوهر و بچه دارن ! بریم بیرون خرید
شوهر و بچه هاشونو ول کردن و رفتن
منم به شخصه از اینطور زنهایی که بچه ها و شوهر و زندگیشون رو ول میکنن و هرشب دنبال ولگردیشونن اصلا خوشم نمیاد
شوهراشونم برا اینکه خودشون به عشق و حالشون سرگرم بشن و راحت باشن مخالفتی نمیکنن !
گفت میریم پاساژ فلانی کیف میخواد و از این حرفا
من احمقم باهاشون رفتم
رفتارای ریحانه رو اصلا دوس ندارم
همش خودشو بهم می چسبونه
دستمو میگیره فشار میده توی دستاش
بغلم میکنه
هی بوسم میکنه
اصلا دیگه تحمل اینکاراشو ندارم
خدایا ببخش میدونم میخواد به من احساس نزدیکی و راحتی داشته باشهاز مهربونیشه شاید !
اما من اصلا به این فرم دوستی ها عادت ندارم
تنها کسی که تا حالا تونسته منو بغل کنه ببوسه یا دستمو بگیره فقط حسین بوده و بس
اصلا از اینکارایی که جنس موافقا انجام میدن خوشم نمیاد نمیدونم چرا
خب من اینجوری ام دیگه
خلاصه یکم تو پاساژ چرخیدیم ، حالا این پاساژه اون سر شهر بود
بعد هم رفتیم سوار ماشین شدیم 4 نفر عقب و دو نفرم جلو !
آخه یکی نیست بگه شماها مگه مجبورین منو بزور ببرین وقتی جا ندارین
بعد کلی چرخیدن الکی توی خیابونا و سر زدن به چندتا مغازه و خرید نکردنشون ! ریحانه برگشته تو ماشین در حالیکه بدجور چپیدیم روی هم ، میگه پول همرات داری؟ میخوایم بریم تیرامیسو بخوریم !
اه اه
چقدر حالم بهم خورد از این حرفش
داشتم شاخ در میاوردم
از اینکه یه آدم به اون گنده ای میتونه انقدر بچه باشه !
یکیو به زور با خودش ببره بیرون بعدشم بگه پول داری بریم کافی شاپ دُنگی حساب کنیم؟!
حالا انگار من اجازه میدادم این غریبه ها پول شام منو حساب کنن !
گفتم آره دارم خیالت راحت باشه !
گفت اگه نداری عب نداره من حساب میکنم !
ترجیح دادم سکوت کنم
توی دلم صدتا فحش به خودم دادم که آخه احمق بیشعور چطور حاضر شدی اینهمه خفت و خواری رو تحمل کنی و وقتتو اینطوری به بطالت بگذرونی
ساعتم 9 شب شده بود و من نگران خونه بودم و برخوردا و نگاهای مامان جونم ، که قربونش برم همیشه بیخود و بی جهت به آدم شک داره !
همشون داشتن با هم صحبت میکردن که شام رو چی بخورن و کجا برن و چیکار کنن
منم که اون وسط برگ چغندر بودم کسی نظر منو نمی پرسید
دیگه رو رو گذاشتم کنار و به ریحانه گفتم من از همینجا یه ماشین میگیرم میرم خونه دیرم شده
ریحانه هم زبونش وا شد و گفت منم الان شوهرم میرسه خونه و دیرم شده و بیا باهم بریم
به حسین زنگ زدم که اگه بیرونه بیاد دنبالم
از بدشانسی تنها نبود و چندتا از دوستاش باهاش بودن
خلاصه اون مربیمون که از هزارمین مغازه برای خرید کیف و کاپشن بچش ! برگشت ریحانه بهش گفت من و یادگار دیرمون شده همینجا آژانس میگیریم و میریم شما برید واسه شام
اونم گفت چرا و نمیشه و تعارف پشت تعارف
دلم میخواست همشونو شصت تا تیکه کنم
خلاصه نظر بر این شد که بیخیال شام بشن و همگی برن خونه هاشون
بنده خدا منو تا خونه رسوند
لوازممو از صندوق عقب برداشتم و با نیشی باز ناشی از رضایت اینکه همه رو به تلافی امشب ، از شام خوردن انداختم ! رفتم به سمت خونه
قبلشم بنده خداها کلی عذرخواهی کردن و منم گفتم نه بابا کلی هم خوش گذشت !!!
ریحانه هم از فرط خجالت نمیتونست تو چشمای من نگاه کنه
بعدش که رسیدم خونه تازه اول بدبختی و نگاهای ناجور مامان خانوم و تلاش در مچ گیری هاش بود
خیلی سخته یکی به زور جلو چشم مامانت ببردت بیرون ، کلی هم بهت بد بگذره ، اصلا هم نخوای بری ، بعد که برمیگردی خونه و همه برنامه های دوستاتو هم بهم می ریزی ، مامانت ، نزدیکترین کَست ، با نگاهای ناجور پر از شک و تردید و سوالای مچ گیرانه ! آوار شه رو سرت
ریحانه هم هی اس میداد که ببخشید بد شد و فلان
و وقتی من داشتم جواب میدادم بدجور مامانه چشم دوخته بود به من . تو ذهنش هزار تا سوال بود که من الان دارم به کی اس میدم !
و منم مجبور بودم اس ام اساشونو با صدای بلند بخونم و در مورد جواب دادن از مامان خانوم کمک بگیرم !!!
که اینطوری شاید کمی از شکهاش کاسته بشه !
و این یعنی نهایت بدبختی یه دختر ، و بدجنسی یه مامان !
نمیدونم ...
این قسمتش تلخ ترین قسمت اون شب بود
وقتی ازم پرسید مگه کجا رفته بودید که میخواستید شام بخورید !!!؟ یعنی واقعا مونده بودم که چی بگم
آخه این سوال اصلا جواب داشت؟! آخه یعنی چی؟
ولی از اونجاییکه وقتی در جواب این سوالاش اعتراض میکنم ، با کولی بازی های شدید و سردردها و غر زدنهای زیرلب مواجه میشم ، ترجیح میدم سکوت کنم و آرامش خودمو حفظ کنم و هرچی تو دلمه بریزم تو خودم ....
شاید واسه همینه که الان تبدیل شدم به یه موجود شدیدا عصبی که با مشت زدن به سر و در و دیوار و بالش و فریاد کشیدن و پرت کردن کنترل تی وی ،! آروم میگیره !
به جایی رسیدم که دیگه برام مهم نیست
با خودم میگم ولش کن بذار هرطور که دوس داره فکر کنه
طلا که پاکه چه منتش به خاکه؟!
حالا چقدر این طلاهه پاکم هست .... !
دیگه به این رفتارا عادت کردم برام مهم نیست
دیگه بدتر از این نیست که وقتی دو سه روز از دوره ی ماهیانه م میگذره نگاهای ناجور بهم میکنه و هی میپرسه چته چی شده؟پ شدی یا نشدی؟!
میدونم فکر میکنه حامله م !!!!
دیگه مگه توهین آمیز تر از این رفتار هم وجود داره؟!
نه وجود نداره ...
وقتی این رفتارا رو ازش می بینم و دم نمی زنم ، دیگه رفتارای اونشبش که چیزی نیست .....
بیخیال ...
دیگه یاد گرفتم خودمو بزنم به بیخیالی
به کوچه علی چپ
به هیچی هم فکر نکنم
خلاصه که اونشب اینطوری گذشت و صبح فرداش مربیمون اس داد که بابت دیشب ببخشید مامانم همرام بود معذب بودم !
حالا من نفهمیدم معنی معذب بودم رو
معذب بودنش به این معنی بود که یکی رو تک بندازه تو جمع و اصن هیچ هم حسابش نکنه !
در صورتیکه من با مامانش اونشب خیلی راحت تر از اون بودم !
منم گفتم نه بابا کلی هم خوش گذشت و از این تعارفای عق آور
اونم گفت امشب بیا بریم بیرون جبران کنم
دلم میخواست بگم پول هم با خودم بیارم یا نه دست خالی بیام؟!
تیرامیسو نخورده ها ، ندید پدیدای گدا گشنه ! انقدر ازشون بدم اومد که نگو
کلا" تصوری که توی این چند هفته ازشون داشتم ، بهم ریخت و کاملا عوض شد
گفتم امشب هفت پسرعمومه نمیتونم بیام
گفت فرداشب چطور؟بریم مسجد و روضه و ...
منم گفتم من اهل روضه رفتن نیستم ، مامان بابامم زیاد با شب بیرون موندن موافق نیستن ! شرمنده عزیزم
دیگه آبروی کل خاندان رو بردم ، ولی بهتر از این بود که باز توی اون محیط عذاب آور قرار بگیرم
همه رو انداختم گردن مامان باباهه
تازشم ، دروغ که نگفتم ! قصه ی همیشه تکرار مامان خانوم !
دیگه خودش فهمید که چه گندی زده و گفت بهرحال هروقت دوس داشتی بیا بریم بیرون من خوشحال میشم
منم گفتم منم خوشحال میشم ! چشم عزیزم بازم ممنون !
و این قضیه درش بسته شد خدا رو شکر !
دیشب باز ریحانه اس داد کجایی؟
به دروغ بهش گفتم روضه پسرعمومه شام همه دعوتیم !
مجبورم ... مجبورم دروغ بگم ، چیکار کنم واسه فرار از دستش دیگه راهی ندارم
همیشه از آدمای آویزون بدم میومد
اینم بدجور شبیه اینطور آدماست !
همشم میخواد مث بچه های دو ساله یه چیزی رو به رخ آدم بکشه
میخواد بگه خیلی باکلاسه ، خیلی تفکر اروپایی داره بقول خودش !
منم از آدمایی که خودشون نیستن ، خوشم نمیاد ...
همون شبم میگفت که بریم فلان جا شوهر من گاو میکشه شیر و کیک نذری میدن
و اون لحظه بود که من بسی در فکر فرو رفتم که ای خدا ، من راجع به اینا چی فکر میکردم و حالا چی می بینم
واسه خودم متاسفم...
...
زیاد طولانیش کردم میدونم
زیادم توش غیبت کردم اینم میدونم
اما حرفایی بود که باید میزدم و آروم میشدم
...
خداجونم خودت این مدت رو به خیر بگذرون
من این دوره رو زودتر تموم کنم
امتحانمو بخوبی پشت سر بذارم ، گرچه با بیخیالی ها و تنبلیهای این ریحانه خانوم ، بعید میدونم
مراقب حسینم و عزیزام باش
.
.
.

روحش شاد

پسر عموی کوچولوم که مبتلا به سرطان بود فوت کرد

و با رفتنش همه ی فامیل رو از کوچیک تا بزرگ در غم عمیقی فرو برد ...

نمیدونم میرسه روزی که جای خالیش کمتر حس بشه یا نه ....

کاش تونسته بودیم براش کاری بکنیم

امیدوارم خدا به هممون خصوصا پدر مادرش صبر بده .......

بیاین قدر داشته هامونو بدونیم و واسه داشتنشون بگیم شکر ....

منم میگم

خدایا ... خدای خوبم .... بخاطر همه ی داشته ها و نداشته هام ممنونتم

هرچی که هستم شکرت ....

این مصیبت رو نصیب هیچ دشمنی نکن .....

خدایا مراقب عزیزام و حسینم باش .....

.

.

.

 

چه لذت بخشه بدون سانسور نوشتن !

دیروز پریروز کلی اتفاقا افتاد
توو آرایشگاه جلو بچه ها ، مثل روانیا بلند بلند بیخودی و الکی زدم زیر گریه
خدا خودش میدونه که اصلا دست خودم نبود
خیلی خواستم خودمو کنترل کنم اما نشد ...
همشونو ترسوندم
ریحانه دستمو کشید بردم توی اتاق و شروع کرد به سین جیم که چته چرا حرف نمیزنی اگه توو خودت بریزی له میشی باهام حرف بزن
این چیزا رو که میگفت منم هق هقم بیشتر میشد
شده بود ملکه عذاب من
من خودم به شخصه وقتی می بینم یکی داره گریه میکنه یه بار ازش میپرسم بگو چی شده
اگه گفت که هیچی ، اگه نگفت فقط بغلش میکنم و اجازه میدم گریه کنه
اگه خودش بخواد بهم میگه چی شده
ولی این ریحانه ، انقدر منو سین جیم کرد که دیگه اعصابم داشت بهم می ریخت
خونه هم که رفتم ول کن نبود هی اس میداد که باید بگی چی شده
آخرش دست و پا شکسته بهش یچیزایی گفتم
گفتم دو نفریم که همدیگه رو خیلی دوس داریم ولی فاصله بینمون خیلی زیاده
بخاطر این فاصله هه من هرماه یه فس گریه س حسابی لازم دارم !
گفت بگو شاید کاری ازم بربیاد
گفتم از دست هیچکس کاری ساخته نیست
فقط یه معجزه میتونه کمکمون کنه
خلاصه که هی گفت و گیر داد
منم گفتم انقدر نمک رو زخمم نپاش
بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم
چی باید بهش میگفتم؟
اینکه عاشق یه مرد متاهلم؟؟؟
که از من متنفر بشن؟
آخه اونا همشون متاهلن ، معلومه که یه زن متاهل منو درک نمیکنه
گاهی وقتا خودمم حتی خودمو درک نمیکنم
چه برسه به اونا !
تازه یکیشون ، میگه شوهرم دختربازه ! وای اگه اونم بفهمه که دیگه هیچی
اونوقت منم از قماش دوست دخترای شوهرش میدونه !
خلاصه که خیلی از خودم بدم اومده این چند روزه
دیروزم ریحانه اس داد که زودتر بیا آرایشگاه
منم چون میدونستم میخواد دو ساعت تنها منو گیر بندازه و سوال جواب کنه نرفتم
بدجور فضولیش گل کرده
کاش اصلا هیچی نگفته بودم ....
نمیدونم ... سرم داره منفجر میشه ...
دیروز بهترین فرصت بود که به حسین خبر بدم بعد از آرایشگاه بیاد دنبالم بریم بیرون
یذره انرژی بگیرم
ولی مثل احمقای خل ورز ! نمیدونم چرا فراموش کردم
وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد همچین کاری هم میشد کرد !
منم که اینطور وقتا یه عالمه فحش فقط میتونم به خودم بدم که انقدر گاهی وقتا احمق و نفهم میشم و هیچی حالیم نیست
شاید اگه میرفتم باز دیوونه میشدم و گریه میکردم و اعصابشو بهم می ریختم ، چرا اینطوری شدم؟
اه
وقتی اونروز گریه میکردم همشون ترسیده بودن ، دستام خیلی می لرزید
حتی خودمم ترسیده بودم
نمیدونم چم شده بود
من با خودم و حسین و این زندگی چیکار کردم خداجون؟
بخاطر همه ی چیزایی که از خودم و اون گرفتم ، منو ببخش
نمیخواستم اینطوری بشه باور کن ...
تو که خودت میدونی
حالا هم انقدر رومو کم کردی ، که دیگه گردنم از مو هم باریکتره
فقط از حسینم محافظت کن ، مراقبش باش ، خوشحال و خوشبخت و راضی باشه
دیگه هیچی ازت نمیخوام
باور کن خداجونم اینو از ته دلم میگم
این بغض لعنتی چند روزه دست از سرم برنمیداره
دیروز بازم از هردومون امتحان گرفتم
از تو گرفتم ، اما مثل همیشه رد شدی
از خودمم گرفتم ، بازم رد شدم
هردومون هر دفعه توی این امتحانه رد میشیم اما نمیدونم چرا هنوزم .......
آخ چی بگم خداجونم
بازم شکرت ، شکر ، دوستت دارم خداجونم
مراقب عزیزام و حسینم باش
حال پسرعمومم خوب کن
شماهام یه صلوات واسه سلامتیش بخونید :(
...
چقدر در هم برهم و پرت و پلا نوشتم
اما نوشتن ، تنها حقیه که این روزا دارم
........

دختر بد

دختر بدی شدم ...

حس خوبی ندارم

همین :(

یک روز عق آور !

امروز یه آقاهه اومده بود دفتر
خیلی وقتا میاد
تقریبا آشناییم
مرد خوبی بنظر میومد !
البته امروز فهمیدم که فقط به نظر میومده !
دفعه قبل که اومد قیافش یجور عجیبی بود
انگار میخواست یچیزی بگه
امروزم اومد
خدا خدا میکردم بدون هیچ حرفی کارشو انجام بده و بره
وقتی رفت یه نفس راحت کشیدم
پنج دقیقه نشده بود برگشت ، خیلی ترسیدم
یه کاغذ کوچیک دستش بود
گفت این برای شماست
من که رفتم بخونیدش
خداحافظ !
مات و مبهوت نگاش میکردم
کاغذ کوچیکو باز کردم
توش با یه دست خط افتضاح ، که مشخص بود افتضاح بودنش حاصل لرزش زیاد دستاش بوده ، نوشته بود :
سلام ...
ببخشید که اینطوری میگم
چون هنوز نمیدونم متاهلی یا مجرد !
اگه مجردی خوشحال میشم باهم بیشتر آشنا بشیم
اگه شماهم دوست داشته باشید !
قصدم مزاحمت نیست !
میتونید هم بی تفاوت باشید !
ممنون میشم اگه دوست داشتید با من تماس بگیرید ! چون ...................
بعدشم شماره ش رو نوشته بود !
وقتی رفت از اینکه انقدر بدبختم یه آه بزرگ کشیدم
که هرکس و ناکسی منو لایق خودش میدونه !!!
خرسندم از اینکه قیافمو جوری درست کردم که همه شک میکنن مجردم یا متاهل ! :D
من خیلی ریزبینم
این چیزا رو خیلی خوب تشخیص میدم
فهمیدم آدم محافظه کاریه
اگه قصدش خیر بود و واقعا قصد مزاحمت نداشت و واقعا عاشق بود ! بهم میگه اگه اجازه میدی با خانواده م بیام منزلتون !!!
پس قصدش شره که میگه اگه اجازه بدی میخوام بیشتر باهم آشنا بشیم !
دیگه انقدرا بزرگ شدم که این چیزا رو از هم تشخیص بدم !
هنوز نامهه تموم نشده بود که یهو اس ام اس اومد
حسین برام نوشته بود :
گلابتون منی !!!
عادت به اینطور اس ام اسا نداره
وقتاییکه خیلی احساساتش گل میکنه این جمله رو میگه !
حس کردم این یه نشونه ست
یه نشونه ای که نشون بده من همیشه و تا ابد قلبم ، روحم و جسمم فقط مال یه نفره
یه نشونه که انگار حس کرده بود داره یه اتفاقی میفته !
من پر شدم از بغض
صدبار گوشیمو بوس کردم و با اینکه این اتفاق مسخره رو جدی نگرفته بودم اما بیشتر از قبل متوجه شدم که چقدر عاشقتم عشق ممنوعه من ... :(
خدایا منو ببخش بخاطر همه ی حرفایی که میزنم و تو رو شاید ناراحت میکنم
خداجونم ، مث همیشه کنارم باش نذار بهم آسیب بزنن
خدایا گناهامو ببخش و باهامون راه بیا ...
کمکمون کن