خواننده های این بلاگ رو نمیدونم ، ولی بلاگ کوچولوی من ، میدونم که منتظر بودی من بیام و برات تعریف کنم دیشب که نحس ترین شب عمرم بود رو چجوری گذروندم ...
وای خدا جونم ، ازت ممنونم که انقدر به فکر بنده هاتی
انقدر ماها رو دوست داری و ما نمیدونیم ، خبر نداریم ، تو مث یه مامان مهربون همیشه هوای دل بنده هاتو داری و ما قدرتو نمیدونیم ...
آخ که چقدر احساس سبکی میکنم
مثل کسی هستم که جونشو ازش گرفته بودن و دوباره زندگی رو بهش پس دادن !
مثل مُرده ی دوباره زنده شده !
دیشب اونقدر انرژی داشتم که خوابم نمیبرد ، توی رختخوابم مث دیوونه ها هی غلت میزدم و به روزایی فکر میکردم که قراره با حسینم بگذرونم !
آره دیشب گذشت ، به خیر و خوشی !!!
ساعت 7 بود که ما آماده بودیم و منتظر اونا ، ولی 7 و نیم شد و نیومدن !!!
به مامانم گفتم : مامان ببین من یچیزی میدونم که از اینا خوشم نمیاد ! اینم از بدقولیشون !
یهویی تلفن زنگ خورد : همون عجوزه هه بود ! گفت مهمون براشون رسیده و ساعت هشت و نیم میان !
انگار وزنه 100 کیلویی به ثانیه شمار بسته بودن
مگه این ساعتهای نحس و شوم میگذشت؟؟؟
ساعت 8 و نیم بود که اومدن
قلبم اومده بود توی دهنم ...
واسه هیچکس به اندازه ی اینا استرس نداشتم !
اول از همه زن عموهه اومد داخل ، اونو که دیدم یکم آرامش گرفتم ! دست داد و روبوسی کرد با همون چشمای مهربونش
بعد مامانه اومد ، انگار از همه عالم و آدم طلبکار بود ، بعد باباش
باباش قیافه ی خوبی داشت ، بهش میومد دکتر مهندس باشه ! اونقدر جوون بود که من اولش فکر کردم پسره اینه !

بعد دوتا خواهراش ! فریبا و فرناز
خونه ی ما رو با تگزاس اشتباه گرفته بودن ، اصلا اونطوری که من حدس میزدم نبودن
تیپشون از اونایی بود که من هروقت تو خیابون می بینم عق میزنم !
با بی میلی بهشون سلام کردم
و اما آقای داماد !
آخریه داماد بود و چه دامادی !
من و مامانم که وقتی دیدیمش یه نگاه بهم انداختیم با دهن باز و چشای باباقوری !
من که نتونستم جلو خنده مو بگیرم سریع از اتاق اومدم بیرون
یه پسر کوچچچولوی نازنازی که 17 ، 18 بیشتر بهش نمیخورد
با موهای سیخ سیخ فشن ، صورت سبزه ی سبزه ، چشم و ابروی کوچچچولو ، برعکس با یه دماغ بزرگ و لبای کوچچچچولو !


نمیخوام مسخره کنم ، من چهره اونقدرا برام مهم نیس ، ولی اینکه بهم بخوریم ، و طرف رو حداقل بشه با پیشوند آقا !!! صدا کرد برام خیلی مهمه !
انگار اومده بودن براش یه همبازی پیدا کنن نه همسر ،
رفت و نشست کنار باباش ، چسبیده بود به باباش و جیک نمیزد !
رفتم تو آشپزخونه گفتم : مامان ! بخدا قسم اگه یه کلمه توی این جمع مسخره ، از من سوال کنی یا وادارم کنی حرف بزنم ، یا اینکه بگی دختر و پسر برن توی اتاق سنگاشونو وا بکنن ! من میدونم با تو ! آخه این چیه برداشتن آوردن !
مامانم گفت : انقدر کولی بازی درنیار ، حالا بیا بشین ، مگه اینا چشونه؟!!
خندیدم و گفتم : هیچی ، من یچیزیم هست که اجازه دادم همچین آدمایی پاشونو بذارن اینجا !
چای رو که بردم انگار رفته بودم سلاخی ! نمیدونین چه فضای سنگین و نفرت انگیزی بود
اصلا از صمیمیت خبری نبود ...
نشستم کنار بابام ،
باباش گفت : ما دفعه اوله که اومدیم خواستگاری ، بلد نیستیم چطوری باید شروع کنیم؟!
تودلم گفته : آره جون عمه ت ، زنت لو داده که دو ساله دارین دنبال زن میگردین واسه این کوچچچولو !!!
زن عموهه بهم گفت : بیا بشین کنار فریبا و فرناز باهم صحبت کنین !
اما من میدونستم چرااین حرفو زد ، واسه اینکه شاه پسرشون منو ببینه ، آخه یکسره سرشو مثل مونگلا کج کرده بود و به دوتا آبجی فرنگیش نگاه میکرد ! روش نمیشد سرشو یکم صاف کنه منو دید بزنه ! بچه مون خجالتی بود خیلی !
گفتم : نه ممنون جام خوبه !
اصرار اصرار که بیا اینور بشین ،
منو بگی مثل یه آتشفشان در حال فوران با یه لبخند مصنوعی رفتم نشستم بین اون دوتافرنگی ، شروع کردن چرت و پرت گفتن ،
اونقدر داشتم عذاب می کشیدم که هرچی حرف میزدن اصلا انگار نمی شنیدم ، ...
هرچی از اون جمع نفرت انگیز بگم کم گفتم ، از اون عذابی که اونجا توی اون نیم ساعت کشیدم ،
بابای من و بابای اون شروع کردن به حرف زدن راجع به ملک و شغل و زمین و هزار کوفت و زهرمار دیگه ...
اما من اصلا نمی شنیدم چی میگن ، انگار کر شده بودم ؛
گاهی به خودم فحش میدادم بخاطر اینکه پای اینا رو به خونه مون باز کردم ، گاهی وقتا به پسره که نگاه میکردم ، به افکاری که توی سرم راجع بهش داشتم ، هرهر میخندیدم
گاهی وقتا به غصه ای که بخاطر این آدما توی این یک هفته خورده بودم فکر میکردم و خنده م میگرفت
و گاهی هم به حسین فکر میکردم ، به اینکه چطور راضی شدم بخاطر همچین آدمی فراموشش کنم ، به اشکایی که ریخته بودم فکر میکردم ، به حرفای مامان بابام که انقدر نقشه کشیده بودن واسه ازدواج من و حالا بدجور خورده بود توی برجکشون !
همینطور غرق در این افکار بودم که شنیدم دارن میگن زحمتو کم کنیم و از این حرفا
با خوشحالی مثل فنر از جام پریدم ! خیلی تابلو بود که منتظر همچین لحظه ای ام !
دونه دونه ازم خداحافظی کردن ، اون عجوزه هه که از اول مجلس تا آخرش آدامس می جوئید ،
فکر میکرد جوون 18 ساله ست که این حرکات زننده رو از خودش نشون میداد !
وقتی مامان بابای من حرف میزدن از نوک دماغش بهشون نگاه میکرد ، باباش با یه حالت بدی لم داده بود روی مبل ، انگار حالا چه خبره و اینا کی ان !!!
وقتی رفتن ، اشک توی چشمام جمع شده بود و از خودم بدم میومد که چرا ... چرا اصلا اجازه دادم اینا پاشونو بذارن توی خونه ی گرم و پرمهر و ساده و دوست داشتنیمون
مامانم بعد از بدرقه شون اومد داخل ، به بابام گفت : دیدی پسرشون وقت رفتن مامانشو بغل کرده بود و میرفت ؟! من یه تار موی گندیده ی ....... رو بهشون نمیدم !
بابامم طبق معمول سکوت کرد ، و من یه نفس راحت کشیدم
خسته بودم ، خیلی خسته ...
انگار توی این یک هفته مدام با همه درحال جنگیدن بودم
خودمو ولو کردم روی مبل ، موبایلمو برداشتم و شروع کردم به اس ام اس دادن به مژگان
همون دوستم که اینا رو معرفی کرده بود
چیزی بهش نگفتم ، چون نمیخواستم ناراحت بشه ، اون دختر معصومیه ، از این کار منظوری نداشته
براش نوشتم :
عزیزدلم ، اونا رفتن ، من تصورم از همسر آینده م چیز دیگه ایه ، خونواده هامون ، تیپ و قیافه مون ، شیوه ی زندگیمون اصلا بهم نمیخوره ، هیچ سنخیتی باهم نداشتیم ، از طرف من ازشون عذرخواهی کن و بگو جوابم منفیه !
حالا اینا هنوز به خونه شون نرسیده بودن ، من پیش پیش جوابمو گفتم که یجورایی بزنم تو ذوقشونو ازشون انتقام بگیرم !!!
گفت : اینا که از تو خوششون اومده بوده ،
میخواستم بگم : پـــــَـــ نه پـــــَـــ !!! (بقول لیلی !)
میخواستی خوششونم نیاد ، معلومه با اون قیافه های کج و کوله شون از من خوششون میاد !
خلاصه بعد از اینهمه فک زدن و پرحرفی بهتون بگم که : دیشب بهترین شب عمرم بود ، احساس رهایی داشتم ، مثل پرنده ی کوچچچچولویی که از ققس رهاش کرده باشن ، قابل وصف نیست حس و حالم ...
اما شب خوبی بود ، بخصوص اینکه تا صبح با آبجی و مامانم مجلس غیبت کنون راه انداخته بودیم و هی واسه آبجیم تعریف میکردیم ، هرهر و کرکر میخندیدیم !!!

صبح با یه عالمه انرژی بیدار شدم ، باندازه ی یه گاو صبحونه خوردم ، با شوق و ذوق پریدم سر ماشین که بیام سرکار که دیدم لاستیکه پنچره ! شاید اینم جواب اونهمه غیبت دیشب بود !
مجبور شدم با بابام بیام ...
و الانم با یه عالمه انرژی واسه تو ،بلاگ کوچچچچولو ، نشستم و دارم می نویسم ...
منتظرم تا حسین بیاد و واسش تعریف کنم و بازم هرهر و کرکر ....
به همه ی غصه هایی که خوردم باهم بخندیم و دوباره در آغوش هم روزهای باقیمونده رو سپری کنیم ... کنار هم ، توی آغوش هم ...
دیگه حالا حالا ها بههیچ قیمتی حاضر نیستم این روزای قشنگمون رو خراب کنم ...
آخ که چقدر وقتی دیشب اون پسره رو با حسین مقایسه میکردم جیگرم جیز جیز میشد ، هی با خودم میگفتم آخه خداجون ، این چیه ورش داشتی آوردیش اینجا !!!
دلم داره پرپرمیزنه واسه آغوش گرم حسینم ، توی این سرمای پاییزی ...
دلم واسه بوسه هاش پرپر میزنه ، شاید عصر بریم خونه مون ...
خیلی وقته نرفتیم اونجا ... خیلی وقته باهم عاشقانه نداشتیم ، و میدونم الان حسین ، عاشق و وحشی منتظرمه ...
من به عشق ایمان دارم ،
به نیروی عظیم عشق ایمان دارم ...
و مطمئنم خدا هم حتی دلش نمیاد ما رو از هم جدا کنه ...
خداجونم ، یک دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونتم ...

باعث شدی بیشتر قدر همدیگه رو بدونیم ...
آخ که عاشقانه بعد از اینهمه اشک و ناله و دوری و غصه ، توی این هوای سرد چقدررررررررررر می چسبه ...
...
راستی ، پام بهتره ، سه جلسه دیگه فیزیوتراپی دارم ...
الان بهتر راه میرم ...
خیلی بهتر ...
.

.
.