وقتی تو رو دارم ... دیگه هیچچی نمیخوام ...

بلاگ کوچولوی من ...

امروز اومدم دیدم تنهای تنهایی ...

هیچکدوم از دوستام حتی نیومدن ببینن من اون شب وحشتناکو چطوری گذروندم ...

حتی دلشون نخواست ببینن آخرش چی شد؟ ...

می بینی بلاگ کوچولو ...

من و تو همیشه تنهاییم ...

اما حسینو داریم ...

من از اون واسه تو میگم و تو می شنوی ...

همین بسه ...

من خوشحالم بلاگ کوچولو ... از اینکه دوباره حسینم اومده پیش خودم ...

و این تنها چیزیه که برام توی این دنیا اهمیت داره ...

حسینم هم خوشحاله از اینکه بازم برگشتم پیشش ...

بلاگ کوچولو ... ما تنها نیستیم ... همدیگه رو داریم

حتی اگه کسی نخواد بشنوتمون ...

حتی اگه کسی وعده بده که آخر شب اس میده و  ازم میپرسه چیکار کردم ، و بعدش یادش بره هم مهم نیست ...

مهم اینه که من خوشحالم و تو رو دارم ... حسینمو دارم ...

دیگه تنها نیستم ...

بلاگ کوچولو ... من و تو تنها نیستیم ...

...

 

خدا جونم ... ممنووووووووووووووووووووووووونتم

خواننده های این بلاگ رو نمیدونم ، ولی بلاگ کوچولوی من ، میدونم که منتظر بودی من بیام و برات تعریف کنم دیشب که نحس ترین شب عمرم بود رو چجوری گذروندم ...
وای خدا جونم ، ازت ممنونم که انقدر به فکر بنده هاتی
انقدر ماها رو دوست داری و ما نمیدونیم ، خبر نداریم ، تو مث یه مامان مهربون همیشه هوای دل بنده هاتو داری و ما قدرتو نمیدونیم ...
آخ که چقدر احساس سبکی میکنم
مثل کسی هستم که جونشو ازش گرفته بودن و دوباره زندگی رو بهش پس دادن !
مثل مُرده ی دوباره زنده شده !
دیشب اونقدر انرژی داشتم که خوابم نمیبرد ، توی رختخوابم مث دیوونه ها هی غلت میزدم و به روزایی فکر میکردم که قراره با حسینم بگذرونم !
آره دیشب گذشت ، به خیر و خوشی !!!
ساعت 7 بود که ما آماده بودیم و منتظر اونا ، ولی 7 و نیم شد و نیومدن !!!
به مامانم گفتم : مامان ببین من یچیزی میدونم که از اینا خوشم نمیاد ! اینم از بدقولیشون !
یهویی تلفن زنگ خورد : همون عجوزه هه بود ! گفت مهمون براشون رسیده و ساعت هشت و نیم میان !
انگار وزنه 100 کیلویی به ثانیه شمار بسته بودن
مگه این ساعتهای نحس و شوم میگذشت؟؟؟
ساعت 8 و نیم بود که اومدن
قلبم اومده بود توی دهنم ...
واسه هیچکس به اندازه ی اینا استرس نداشتم !
اول از همه زن عموهه اومد داخل ، اونو که دیدم یکم آرامش گرفتم ! دست داد و روبوسی کرد با همون چشمای مهربونش
بعد مامانه اومد ، انگار از همه عالم و آدم طلبکار بود ، بعد باباش
باباش قیافه ی خوبی داشت ، بهش میومد دکتر مهندس باشه ! اونقدر جوون بود که من اولش فکر کردم پسره اینه !
بعد دوتا خواهراش ! فریبا و فرناز
خونه ی ما رو با تگزاس اشتباه گرفته بودن ، اصلا اونطوری که من حدس میزدم نبودن
تیپشون از اونایی بود که من هروقت تو خیابون می بینم عق میزنم !
با بی میلی بهشون سلام کردم
و اما آقای داماد !
آخریه داماد بود و چه دامادی !
من و مامانم که وقتی دیدیمش یه نگاه بهم انداختیم با دهن باز و چشای باباقوری !
من که نتونستم جلو خنده مو بگیرم سریع از اتاق اومدم بیرون
یه پسر کوچچچولوی نازنازی که 17 ، 18 بیشتر بهش نمیخورد
با موهای سیخ سیخ فشن ، صورت سبزه ی سبزه ، چشم و ابروی کوچچچولو ، برعکس با یه دماغ بزرگ و لبای کوچچچچولو !
نمیخوام مسخره کنم ، من چهره اونقدرا برام مهم نیس ، ولی اینکه بهم بخوریم ، و طرف رو حداقل بشه با پیشوند آقا !!! صدا کرد برام خیلی مهمه !
انگار اومده بودن براش یه همبازی پیدا کنن نه همسر ،
رفت و نشست کنار باباش ، چسبیده بود به باباش و جیک نمیزد !
رفتم تو آشپزخونه گفتم : مامان ! بخدا قسم اگه یه کلمه توی این جمع مسخره ، از من سوال کنی یا وادارم کنی حرف بزنم ، یا اینکه بگی دختر و پسر برن توی اتاق سنگاشونو وا بکنن ! من میدونم با تو ! آخه این چیه برداشتن آوردن !
مامانم گفت : انقدر کولی بازی درنیار ، حالا بیا بشین ، مگه اینا چشونه؟!!
خندیدم و گفتم : هیچی ، من یچیزیم هست که اجازه دادم همچین آدمایی پاشونو بذارن اینجا !
چای رو که بردم انگار رفته بودم سلاخی ! نمیدونین چه فضای سنگین و نفرت انگیزی بود
اصلا از صمیمیت خبری نبود ...
نشستم کنار بابام ،
باباش گفت : ما دفعه اوله که اومدیم خواستگاری ، بلد نیستیم چطوری باید شروع کنیم؟!
تودلم گفته : آره جون عمه ت ، زنت لو داده که دو ساله دارین دنبال زن میگردین واسه این کوچچچولو !!!
زن عموهه بهم گفت : بیا بشین کنار فریبا و فرناز باهم صحبت کنین !
اما من میدونستم چرااین حرفو زد ، واسه اینکه شاه پسرشون منو ببینه ، آخه یکسره سرشو مثل مونگلا کج کرده بود و به دوتا آبجی فرنگیش نگاه میکرد ! روش نمیشد سرشو یکم صاف کنه منو دید بزنه ! بچه مون خجالتی بود خیلی !
گفتم : نه ممنون جام خوبه !
اصرار اصرار که بیا اینور بشین ،
منو بگی مثل یه آتشفشان در حال فوران با یه لبخند مصنوعی رفتم نشستم بین اون دوتافرنگی ، شروع کردن چرت و پرت گفتن ،
اونقدر داشتم عذاب می کشیدم که هرچی حرف میزدن اصلا انگار نمی شنیدم ، ...
هرچی از اون جمع نفرت انگیز بگم کم گفتم ، از اون عذابی که اونجا توی اون نیم ساعت کشیدم ،
بابای من و بابای اون شروع کردن به حرف زدن راجع به ملک و شغل و زمین و هزار کوفت و زهرمار دیگه ...
اما من اصلا نمی شنیدم چی میگن ، انگار کر شده بودم ؛
گاهی به خودم فحش میدادم بخاطر اینکه پای اینا رو به خونه مون باز کردم ، گاهی وقتا به پسره که نگاه میکردم ، به افکاری که توی سرم راجع بهش داشتم ، هرهر میخندیدم
گاهی وقتا به غصه ای که بخاطر این آدما توی این یک هفته خورده بودم فکر میکردم و خنده م میگرفت
و گاهی هم به حسین فکر میکردم ، به اینکه چطور راضی شدم بخاطر همچین آدمی فراموشش کنم ، به اشکایی که ریخته بودم فکر میکردم ، به حرفای مامان بابام که انقدر نقشه کشیده بودن واسه ازدواج من و حالا بدجور خورده بود توی برجکشون !
همینطور غرق در این افکار بودم که شنیدم دارن میگن زحمتو کم کنیم و از این حرفا
با خوشحالی مثل فنر از جام پریدم ! خیلی تابلو بود که منتظر همچین لحظه ای ام !
دونه دونه ازم خداحافظی کردن ، اون عجوزه هه که از اول مجلس تا آخرش آدامس می جوئید ،
فکر میکرد جوون 18 ساله ست که این حرکات زننده رو از خودش نشون میداد !
وقتی مامان بابای من حرف میزدن از نوک دماغش بهشون نگاه میکرد ، باباش با یه حالت بدی لم داده بود روی مبل ، انگار حالا چه خبره و اینا کی ان !!!
وقتی رفتن ، اشک توی چشمام جمع شده بود و از خودم بدم میومد که چرا ... چرا اصلا اجازه دادم اینا پاشونو بذارن توی خونه ی گرم و پرمهر و ساده و دوست داشتنیمون
مامانم بعد از بدرقه شون اومد داخل ، به بابام گفت : دیدی پسرشون وقت رفتن مامانشو بغل کرده بود و میرفت ؟! من یه تار موی گندیده ی ....... رو بهشون نمیدم !
بابامم طبق معمول سکوت کرد ، و من یه نفس راحت کشیدم
خسته بودم ، خیلی خسته ...
انگار توی این یک هفته مدام با همه درحال جنگیدن بودم
خودمو ولو کردم روی مبل ، موبایلمو برداشتم و شروع کردم به اس ام اس دادن به مژگان
همون دوستم که اینا رو معرفی کرده بود
چیزی بهش نگفتم ، چون نمیخواستم ناراحت بشه ، اون دختر معصومیه ، از این کار منظوری نداشته
براش نوشتم :
عزیزدلم ، اونا رفتن ، من تصورم از همسر آینده م چیز دیگه ایه ، خونواده هامون ، تیپ و قیافه مون ، شیوه ی زندگیمون اصلا بهم نمیخوره ، هیچ سنخیتی باهم نداشتیم ، از طرف من ازشون عذرخواهی کن و بگو جوابم منفیه !
حالا اینا هنوز به خونه شون نرسیده بودن ، من پیش پیش جوابمو گفتم که یجورایی بزنم تو ذوقشونو ازشون انتقام بگیرم !!!
گفت : اینا که از تو خوششون اومده بوده ،
میخواستم بگم : پـــــَـــ  نه پـــــَـــ  !!! (بقول لیلی !)
میخواستی خوششونم نیاد ، معلومه با اون قیافه های کج و کوله شون از من خوششون میاد !
خلاصه بعد از اینهمه فک زدن و پرحرفی بهتون بگم که : دیشب بهترین شب عمرم بود ، احساس رهایی داشتم ، مثل پرنده ی کوچچچچولویی که از ققس رهاش کرده باشن ، قابل وصف نیست حس و حالم ...
اما شب خوبی بود ، بخصوص اینکه تا صبح با آبجی و مامانم مجلس غیبت کنون راه انداخته بودیم و هی واسه آبجیم تعریف میکردیم ، هرهر و کرکر میخندیدیم !!!
صبح با یه عالمه انرژی بیدار شدم ، باندازه ی یه گاو صبحونه خوردم ، با شوق و ذوق پریدم سر ماشین که بیام سرکار که دیدم لاستیکه پنچره ! شاید اینم جواب اونهمه غیبت دیشب بود !
مجبور شدم با بابام بیام ...
و الانم با یه عالمه انرژی واسه تو ،بلاگ کوچچچچولو ، نشستم و دارم می نویسم ...
منتظرم تا حسین بیاد و واسش تعریف کنم و بازم هرهر و کرکر ....
به همه ی غصه هایی که خوردم باهم بخندیم و دوباره در آغوش هم روزهای باقیمونده رو سپری کنیم ... کنار هم ، توی آغوش هم ...
دیگه حالا حالا ها بههیچ قیمتی حاضر نیستم این روزای قشنگمون رو خراب کنم ...
آخ که چقدر وقتی دیشب اون پسره رو با حسین مقایسه میکردم جیگرم جیز جیز میشد ، هی با خودم میگفتم آخه خداجون ، این چیه ورش داشتی آوردیش اینجا !!!
دلم داره پرپرمیزنه واسه آغوش گرم حسینم ، توی این سرمای پاییزی ...
دلم واسه بوسه هاش پرپر میزنه ، شاید عصر بریم خونه مون ...
خیلی وقته نرفتیم اونجا ... خیلی وقته باهم عاشقانه نداشتیم ، و میدونم الان حسین ، عاشق و وحشی منتظرمه ...
من به عشق ایمان دارم ،
به نیروی عظیم عشق ایمان دارم ...
و مطمئنم خدا هم حتی دلش نمیاد ما رو از هم جدا کنه ...
خداجونم ، یک دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونتم ...
باعث شدی بیشتر قدر همدیگه رو بدونیم ...
آخ که عاشقانه بعد از اینهمه اشک و ناله و دوری و غصه ، توی این هوای سرد چقدررررررررررر می چسبه ...
...
راستی ، پام بهتره ، سه جلسه دیگه فیزیوتراپی دارم ...
الان بهتر راه میرم ...
خیلی بهتر ...
.
.
.

شب بدی رو گذروندم ...


دلم گرفته !
دیشب تا دیروقت بیدار بودم و گریه میکردم ...
هنوزم باورم نمیشه ...
چشمام دیگه نمی بینن ،...
دیشب ننه ی طرف با زن عموش اومدن ، از این خواستگاریای سنتی حالم بهم میخوره
اول ننه ش میاد ، بعدش عمه ش میاد ، بعدش باباش ، بعدش ننه بزرگش ، آخرکار اصله کاری رو میارن ...
اه ، چقدر نفرت دارم از این شیوه ی ازدواجای قجری ، ...
دیشب ننه هه مثل عجوزه ها بود ، ولی زنعموهه ماه ، مثل دسته گل ، مهربون ، خوش رو ...
بی توجه به حرفاشون ، نگاهشون میکردم ، چقدر دلم میخواست مامان و زنعموی حسین الان جای اونا نشسته بودن !
...
چرا دنیا همیشه با من سر جنگ داره؟ ...
چرا هیچوقت نمیخواد به جهت آرزوهای من بچرخه ....؟
قرار شد امشب یا سه شنبه شب طرف خودش بیاد ببینمش !
انگار همه چی یهویی شد ...
همه راضی ان ، از ته دل ، اما من ...
اگه فرشته هم بیاد پایین ، بازم من حسینمو میخوام و لاغیر !
دیشب خیلی خودمو کنترل کردم ، ساعت 1 نصف شب بود که چراغا رو خاموش کردیم و خوابیدیم و من تا دلم خواست یواشکی زجه زدم ،
از خدا خواستم اینا پشیمون بشن ، صبح دیگه تماس نگیرن ،
از خدا خواستم فقط یک ماه دیگه بهم فرصت بده با حسینم باشم ...
بدجوری دلتنگش شده بودم ، انگار صد ساله ندیدمش ...
اونقدر گریه کردم که نفهمیدم چطوری خوابم برد ...
چرا باید به این ازدواج اجباری تن بدم؟
خودمو توو حصار خونه ی مردی زندونی کنم که عاشقش نیستم ...
من قرار نیست بعد از حسین عاشق کسی باشم ...
میدونم که با حسین جز عشق ، چیز دیگه ای نصیبم نمیشه
میدونم اگه تصمیم بگیرم با اون بمونم همه ی زندگیم نابود میشه
اما دست خودم نیست ، میدونم شماهایی که دارین منو میخونین هم درکم نمیکنین ، چون هیچکدوم جای من نیستین ...
هیچکدومتون رو مجبور نکردن اینهمه عشق دو طرفه رو بذارین زمین و برین زیر یه سقف با کسی که اصلا نمی شناسیدش ...
به همه جنبده های روی کره ی خاکی حسودیم میشه امروز ، به همه ی اوناییکه سالهاست رفتن سر زندگیشون و به همه چی عادت کردن ...
به همه ی اوناییکه حق انتخاب داشتن و دارن ...
به همشون حسودیم میشه ...
به این میز ، به در و دیوارا ، به همه ی اون چیزایی که مجبور نیستن عاشق بشن و رها کنن حسودیم میشه ...
این بغض تا ابد توی گلوم جا خوش خواهد کرد ، و من میدونم که هیچوقت نمیشه که حسینمو از یاد ببرم ...
هیچوقت نمیشه که این عشقو فراموش کنم ...
و اینو هم میدونم یروزی کارم به خیانت میکشه ...
دلم میخواد یک هفته ی کامل رو گریه کنم
برم یجایی اونقدر جیغ بکشم و گریه کنم تا شاید یکم از بار غصه هام کم بشه ...
نمیدونم ، نمیدونم باید چه خاکی به سرم بریزم ...
عسل خانومی ، نمیدونم چرا یهویی تو اومدی توی ذهنم
قدر آرشت رو بدون
نذار هیچچچچچچچچی توی دنیا عشق و زندگیتون رو نابود کنه
نمیدونم چرا یهو بفکرت افتادم ...
مغزم کار نمیکنه ...
سرم درد میکنه ...
.
.
.

من و تنهایی و یک شمع روشن .. خدایا نکند باد بیاید ! ...

دوباره نبودن تو ...
دوباره نبود آغوش گرمت ، دستای خسته ت عشق من ،
داره قلبمو ، روحمو سرد میکنه ...
دارم یخ میزنم ...
چقدر دلم هوای بوسه های گرمتو داره ، هوای وقتایی که منو می نشوندی روی پاهات و از اون نگاهای عاشقونه بهم مینداختی ، و تو آغوشت هردومون آروم می گرفتیم ...
دیشب داشتم باهات سر یه قضیه بحث میکردم ، و تو سکوت کرده بودی ...
یه دفعه به خودم اومدم ،
به خودم گفتم : داری چیکار میکنی؟
باز خواستش میکنی واسه کاری که اون توش مقصر نیست؟
یکی دیگه آویزونش شده ، اونوقت تو اونو سرزنش میکنی؟
دیوونه شدی؟میخوای همین چند روز باقیمونده رو هم خراب کنی؟!
دوباره بهش گفتم ببخشید ، نمیخوام بخاطر فلانی رابطه مون تیره بشه ، معذرت میخوام ، اصلا فراموشش کن ، بگو که بخشیدی !
گفتی : طوری نشده ، حق داری ...
و من آروم شدم ،
کاش می تونستی یروز همه ی اینا رو بخونی ...
امشب بازم یکی داره میاد که ما رو از هم جدا کنه ...
ساعت 7 شب ، بازم باید همون دلهره ها و استرسا تکرار بشن ....
تا دیروز مثل پوست کلفتا شده بودم ، اصلا عین خیالم نبود
اما از دیشب خیلی حالم خرابه ...
با اینکه میدونم دیگه امیدی به رابطمون نیست ، اما هنوزم با رفتنت دلم می شکنه ...
هنوزم نمیدونم قراره چی بسر این عشق بیاد ...
عشقی که بخاطرش خیلی جنگیدیم ، خیلی کارا کردیم ...
حالا باید دو دستی قلبمو بدم دست یکی دیگه ...
چرا؟
چرا اینجا گاهی وقتا تو رو اونجوری ظالمانه به تصویر کشیدم؟
خدا منو بکشه ...
حسین ِ من ، یه مرده ، یه مرد قوی ، یه مردی که توی این مدت طولانی ، سعی کرد همه جانبه دوتا زندگیشو حفظ کنه ...
هیچوقت نخواست من دلخور بشم ، و اگه شدم ناخواسته بود ...
اگه چیزی ناراحتم میکرد ، با همه وجودش تلاش میکرد تا اونو رفع کنه و دوباره لبخند روی لبام بشینه ...
اون بود که توی بدترین لحظات همیشه تلاششو کرد تا من سختی نکشم ...
آره اینه حسین ِ من ...
نه اون چیزی که من از روی ناراحتی به تصویر کشیدمش و الان وجدان درد گرفتم !
حسین ِ من ، مردیه که مطمئنم نمونه ش دیگه توی این دنیا هیچوقت پیدا نمیشه
میدونم دیگه هیچکسو نمیتونم مثل اون پیدا کنم که اینهمه چیزای خوب رو یکجا داشته باشه ...
زندگی هیچوقت بر وفق مراد آدما نیست ...
و ایندفعه بدجوری داره باهام بازی میکنه
این بازی رو 4 سال پیش شروع کرد ، حالا دیگه خسته شده و داره تمومش میکنه
اما زخم این بازی ، یک عمر روی دلم می مونه ...
زخمیه که نه میشه داد زد و گفت ، نه توی دل نگه داشت ...
ای خدا ، مثل همیشه بازم میگم : شکرت ...
...
واسه امشبم دعا کنید...
نمیدونم قراره چی بشه ...
دعا کنید این کَندن ، زیاد درد نداشته باشه !!!
.
.
.
پ.ن :آرزوی عزیزم ... ممنون از همدردیت گلم ، ممنون بخاطر حرفای قشنگت که یه عالمه به آدم امید میده ، آره حق با توئه ، تنهایی مقابل اینهمه سختی قابل تحمله !

دستام یخ کرده

دستام یخ زده ... و این یخ زدن فقط از سردی هوا نیست ...

از نبودن توئه ...

بازهم تنهام ... اومدی اما جز به چکای برگشتی و چکهای سنگینی که توی راهن به چیزی فکر نمیکردی !

چندبار گفتی بیا بریم بالا ! و من نیومدم ... گفتم نمیام ! چون نمیخواستم بیشتر از این احساس حقارت کنم !

و تو رفتی ...

و من تنهام ...

دستام فشار میدم بین پاهام تا گرم بشن ...

اما فایده نداره ...

من تنهام ...

و نمیدونم این تنهایی تا کی ادامه دارم ...

کوله بارمو بستم ...

ولی نمیدونم کی میتونم راهی بشم ....

برات نگرانم ...

...

 

....

عشق من ،
کی گفته ما داریم از هم دور میشیم ...
قربون اون دل مهربونت برم که همه ی این فاصله گرفتن هات بخاطر منه ...
با هر فاصله ، من لحظه به لحظه به تو نزدیک تر میشم ...
مثل یه ماهی تنها ، خودمو انداختم توی جریان رودخونه ...
هرچه بادا باد ...
.
.
.
پ.ن1: این یکی هم به سلامتی کنسل شد
من که نمیخوام با باباش زندگی کنم ، همه چی مال باباشه !
پول باباش ، کارگاه باباش ، خونه ی باباش !
تازه از تک پسرای لوس ننر هم اصلا خوشم نمیاد! ( البته به استثنای داداش جون عزیز خودم !)
پ.ن2 : احساس میکنم مثل یه ابر ، وسط آسمونم ، احساس خوبیه
حس سبک بودن ، رها شدن !
پ.ن3 : راستی بچه ها ، هیچکدوم یه سایت تخصصی ارتوپد سراغ ندارید؟
.
.
.

...

بالاخره اومدن و رفتن
ساعت 4 بود که استرسم به اوجش رسیده بود ...
نمیدونم ، شاید مشکل از منه که اجتماعی نیستم و نمی تونم خیلی راحت با اوناییکه تا حالا ندیدمشون برخورد داشته باشم
زبونم قفل میشه و نمیتونم دم بزنم ...
ساعت 5 بعدازظهر بود که زنگو زدن ...
چهار ستون بدنم می لرزید ...
4 تا چایی ریختم گذاشتم تو سینی
دو تا نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم وارد اتاق شدم ...
دستام که هیچ ، پاهامم می لرزید ...
اصلا حس خوبی نداشتم
دو تا خانوم چادری نشسته بودن روی مبل ،مامانمم که قربونش برم گل از گلش شکفته بود نمیدونست چطوری ذوقشو نشون بده !
یه خانوم حدودا 40 ساله بود که چهره ی معصومی داشت ، با یه لبخند دلنشین ، سلام کردم بهش ، جواب داد و با یه حالت کشداری بهم نگاه میکرد !!!
اونطرف یه دختر حدودا 20 ساله نشسته بود با یه شیکم گنده که از 3 فرسخی داد میزد حامله ست ! چشمای سبز قشنگی داشت با یه آرایش کمرنگ ، ابروهای کم پشت بور ، با موهای قهوه ای که نصفش از زیر روسریش بیرون بود !
بهشون نمیومد زیاد مذهبی باشن ، همه وجودم می لرزید ، حتی صدام
نفسم بالا نمیومد
تا این قیافه هاشونو دیدم چای رو که تعارف کردم سریع از اتاق اومدم بیرون
رفتم تو آشپزخونه ، هفت هشت تا ننفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم خدایا ، آخه قربونت برم ، اینا چه سنخیتی با ما دارن؟
اینا به این خوشکلی ، حتما پسرشونم همینقدر خوشکله ! ( من همیشه دوست دارم شوهر آینده م از نظر ظاهری پایین تر از خودم باشه !)
یه چند دقیقه ای اونجا موندم اما میدونستم نمیشه که نرم جلوشون !
رفتم نشستم پیششون ، جوریکه اونا سر تا پامو برانداز میکردن ، استرسم بیشتر میشد ، دختره ازم پرسید چند سالته؟
گفتم 22 سال
پرسید چقدر درس خوندی ، رشته ت چیه؟!
اسمت چیه ،چیکار میکنی ، چه دانشگاهی درس خوندی ...
داشتم از دستش کفری میشدم ، آخه هنوز نرسیده انقدر سوال می پرسن؟؟؟
بعد پرسید : کارای هنری چی بلدی؟!
از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم ! آخه خداجون ، من از کارای هنری و این خاله زنک بازیا متنفرم ! این دیگه چه سوالیه؟!
یه نگاه تحقیر آمیز بهش انداختم و جواب ندادم
بحثو سریع عوض کرد ... کجا کار میکنی ، محیطش مردونه ست یا زنونه؟!!
و.... همینطور داشتن به سوالای مزخرفشون ادامه میدادن و من بیشتر از قبل بخاطر اینکه اجازه دادم بیان ، خودمو نفرین میکردم !
مامانم که چشمای باباقوریمو دید و فهمید که چقدر از دست همشون عصبانی ام ، سریع بحثو عوض کردو اون شروع کرد به سوال کردن که چندتا بچه دارین و از این مخرفا
منم هی خودخوری میکردم ، کاری از دستم برنمیومد ...
خلاصه اینکه نیم ساعته بلند شدن و به من گفتن که براشون آژانس بگیرم
مامانم گفت شما راجع به آقا پسرتون چیزی نگفتید !
از دور بال بال میزدم که بیخیال مامان ، انقدر ازشون سوال نکن ، انگار نوبرشو آوردن ، اما مگه می فهمید؟
زنه گفت پسرم تولیدی کیف و کفش داره ، البته واسه باباشه !
یه ماشین داره و یه خونه فلان جا ! ( پایین ترین و بی کلاس ترین نقطه ی شهرمون ! ) که البته ما براش خریدیم و اونم وضعیتش هنوز مشخص نیست ! پسرمم خداییش پسر خوبیه اصلا اهل دود و دم و سیگار و رفیق بازی نیست !( همون لحظه بیاد اون خاله سوسکه افتادم و دست و پای بلوری بچه ش !!! ) یه پوزخندی زدم که خودشون متوجه شدن  منظورم چیه !
خلاصه اینکه راهی شدن ، نه من از اونا خوشم اومد و نه اونا از من ! وقتی پاشونو از در بیرون گذاشتن بغضم ترکید
مامانم اومد گفت چه مرگته تو؟
حالا بذار برن بعد این کولی بازیا رو در بیار
- مامان من از اینا اصلا خوشم نمیاد ،
- آخه چرا اینا که خیلی خودمونی و خوب بنظر میرسیدن
- همین دیگه ! مشکل شما اینه که با یه نگاه فکر میکنین طرفو شناختین !
- خیله خب ، تو نخواسته باشی که ما مجبورت نمیکنیم
- آره مجبورم نمیکنین ، ولی تا آخر عمر هی سرکوفت بابا رو باید بشنوم ...
- گفت حالا بذار ببینیم اصلا اونا تو رو پسندیدن؟!
- وا !!! مامان ! از خداشونم باشه ، مگه من چمه؟
- خیله خب ، بسه دیگه !
مامان رفت توی آشپزخونه ، دنبالش رفتم
- اصلا چرا قضیه پا و صورتمو نگفتی بهشون؟هان؟
- بابا نمیشه که از همون اول بزنی تو ذوق طرف ! بذار ببینیم اگه تماس گرفتن اونوقت بهشون میگیم !
...
از آشپزخونه بیرون رفتم ...
با یه دنیا غمی که روی دلم نشسته بود
چی میشد اگه بجای اون دوتا عجوزه ، مامان و خواهر حسین اونجا بودن !
خدا ،آخه چی از خداییت کم میشد؟هان؟!
چرا همه دخترا باید آرزوی این لحظه ها رو داشته باشن و من اینطور مواقع اینجوری غصه به دلم بشینه ...
نمیدونم باید چیکار کنم؟
نمیدونم آخرش چی میشه ...
به حسین اس دادم همه چی رو تعریف کردم ، درصورتیکه انتظار داشتم اون بپرسه ! اما نپرسید !
آخرش فقط یه جمله گفت : هرچی خدا بخواد !!!
همین ......
تلویزیونو روشن کردم ، پی ام سی موزیک هم انگار حال خراب منو فهمیده بود
پشت سرهم آهنگای غمگین پخش میکرد
منم مثل ابر بهاری می باریدم
نمیدونم اونهمه اشک از کجا میومد ...؟
حس بدی دارم ، از دیشب دارم بخدا التماس میکنم که اونا دیگه تماس نگیرن و بابام دیگه بهونه نداشته باشه که سرکوفتشونو به من بزنه !
اونوقت منم که مدام خواهرشو میزنم تو سرش و میگم دیدی؟ دیدی چی فکر میکردی چی شد ؟!!!
حس میکنم خیلی تنهام
هیچکسو ندارم
تنهایی رو با بندبند وجودم حس میکنم
بی تکیه گاهی و یأس رو ...
فکر میکردم می تونم ، از پس این جدایی برمیام
اما حالا می فهمم که بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم سخته
من جرأتش رو ندارم ...
نمیدونم قراره چی بشه
نمیدونم ...
برام دعا کنید
این یه کیسو اصلا نپسندیدم ! برام دعا کنید .......
حالم اصلا خوش نیست ...
.
.
.

پراکنده نوشت !!!

بازم نتونستم نیام ، تنهایی سخته خب ! اینکه آدم نتونه جایی پیدا کنه واسه نق زدن خیلی سخته نرفته باز برگشتم ! این روزا ، ساعتاش چقدر تکراری شدن ... این هفته چقدر زود گذشت و فرصت نشد حتی یکبار دیگه بریم خونه ای که با عشق اجاره کردیم ... فکر میکردم میتونم نهایت استفاده رو از این یک هفته ببرم ، اما نشد اون نخواست گاهی وقتا فکر میکنم اصلا براش اهمیت نداره که من برم یا بمونم گاهی وقتا هم فکر میکنم منتظر رفتنمه گاهی هم حس میکنم نمیتونه بدون من دووم بیاره ... مشکل از منه؟ یا از رفتارای جورواجور اون؟ ... این هفته چقدر زود گذشت و امشب ، شب سرنوشتمه ... شبی که نمیدونم قراره چی پیش بیاد ... دیگه اچشمام خشک شده ... دیگه حتی گریه م هم نمیگیره ... فقط صدای ترک خوردن قلبمو هر ثانیه می شنوم ... همیشه گریه آرومم میکرد ، اما اینبار اونم دیگه دردی ازم دوا نمیکنه ... چشمای مامانم برق زد وقتی تلفن زنگ زد و طبق معمول واسه هم بریدن و دوختن و قرار شد امشب خونواده ی پسره بیان ... پسره ! چه بدبختیه این پسره ، نمیدونه داره دلشو به کی خوش میکنه ! به یکی که نه جسمش سالم و نرماله ، و نه روحش ... نمیدونه اومده سراغ دختری که تموم قلبش مال یکی دیگه ست ... کاش می تونستم بهش بگم جایی از دلم نمونده که بخوام تو رو توش جا بدم کاش می تونستم بهش بگم همه چی رو ... بهش بگم تا بفهمه آدم وقتی شوهر داره و دوسش داره و مجبوره ازش جدا بشه چقدر سخت و زجرآوره ... نمیدونم اگه سالها بعد ، یکی مثل خودم بیاد توو زندگیم ! قراره چه عکس العملی نشون بدم ! باهاش چیکار کنم؟! ... اونوقته که خدا بهم پوزخند میزنه و میگه : چیزی که عوض داره ، گله نداره ! ... ... اصلا شایدم همه چی طبق روال گذشته پیش بره و این یکی همه مثل بقیه دست خالی از خونمون بره ... نمیدونم ، شایدم بیخودی انقدر حرص میخورم ... اما نمیدونم چرا حس میکنم این یکی با بقیه فرق میکنه ... جدایی رو احساس میکنم ، رفتن و رها کردن رو با همه وجودم حس میکنم ... و درد می کشم ... ... آخ که چقدر دلم یه عالمه آرامش میخواد یه خونه ی کوچولو یه جفت پای سالم یه عالمه عشق یه مردی که برام ارزش قائل بشه دلم باز از اون رویاهای بچگونه میخواد از اون رویاها که تو خاله بازی بچگیام داشتم ... دلم میخواد صبح که چشم باز میکنم توی خونه ی کوچولوم باشم همه جا رو مرتب کنم غذا درست کنم ... میز ناهار بچینم خودمو خوشکل کنم تا شوهرم از سرکار برگرده ... بیاد و باهم غذا بخوریم خونه مون نوک قله ی یه کوه باشه جایی که جز پرنده ها ، درختا ، گلها ، دیگه هیشکی نباشه که آزارم بده من دلم یه زندگی سالم میخواد زندگی ای که هیچ قایم موشک بازیی توش نباشه زندگی ای که جز من ، زن دیگه ای توش نباشه بچه ای توش نباشه من باشم و یه مردی که عاشقم نیست ، فقط دوستم داره ... عشق قشنگ نیست عشق اسارت میاره ، عشق پره از شک و تردید و ترس ... من دیگه عشق نمیخوام ... من فقط یه قلب پاک و یه عالمه احساس میخوام ... من اصلا نمیدونم این روزا چی میخوام آرزوهام پراکنده شدن ... من یه دستگاهی میخوام که حافظه ی آدما رو با یه کلیک ، شیفت و دیلیت کنه ، جوریکه دیگه نشه هیچیش رو بازیافت کرد ... من این روزا بیشتر از همه پامو میخوام پایی که تو ازم گرفتیش خدا هیچ جوری هم خیال پس دادن نداری ... من امروز دلم میخواد اونقدر اینجا بنویسم تا بلاگفا پیغام بده : کاراکترها بیش از حد مجاز است !!! دلم میخواد اونقدر بنویسم که ساعت های تنهاییمو حس نکنم میخوام انقدر بنویسم که نیومدن حسینو حس نکنم حتی امروز که انقدر به بودنش نیاز دارم ... چرا؟ چرا ما آدما همش به حرفای دلمون گوش میکنیم؟ ... چرا چهارسال پیش پا روی قلبم نذاشتم و اینطور بهت وابسته شدم؟ چرا تو به خودت اجازه دادی چهار سال تموم ، با من بمونی و انقدر وابسته م کنی شاید اون لحظه فقط به خودت فکر میکردی ... چرا توی این 4 سال نتونستم برات زن خوبی باشم؟ نتونستم شادت کنم ، نتونستم اونی باشم که تو دوست داشتی چرا حالا با حرفات ، با نگاهات گاهی وقتا تحقیرم میکنی و قلبمو می شکنی؟ چرا با این کارات ، بازم من مث احمقا دوستت دارم و نمیتونم ازت جدا بشم چرا مامانم انقدر دوستت داره ، اما شانس نداره که تو دامادش بمونی چرا بابام انقدر باهات لجه و ازت بدش میاد ، و همش داره بهم سرکوفت میزنه که چرا دیردیر بهت حقوق میده؟! چرا آبجیمو باهات آشنا کردم ، چرا شماره موبایلتو بهش دادم و اون لحظه فکر نمیکردم دارم کار اشتباهی میکنم یادته اونروزی که اس ام اساشو روی گوشیت دیدم ، چه بلوایی به پا کردم چقدر التماسم کردی که آروم باشم و من نمیتونستم حس میکردم دوجانبه بهم خیانت شده ! و چقدر دوباره با حرفا و نوازشات خر شدم و همه چی رو فراموش کردم؟ و هنوزم که هنوزه تا موبایلو دست سمیه می بینم با یه حالت مرموزانه نگاش میکنم که بفهمه من خر نیستم ، و میدونم داره با تو حرف میزنه ! چندبار بهت گفتم رابطه ت رو باهاش قطع کن ، اگه منو دوست داری و برات مهمم انقدر بهش محل نده ! و تو گوش ندادی هنوزم که هنوزه وقتی باهم میریم بیرون باهاش گرم میگیری و سر به سرش میذاری ،منم یه گوله ی آتیش میشم ولی نمیتونم چیزی بگم ازم برنمیاد خرد میشم اما نمیتونم کاری بکنم و تو هربار این کارتو تکرار میکنی و هربار که بهت میگم اینکارو نکن تو گوش نمیدی و بازم تکرارش میکنی ! نمیفهمی چقدر آزارم میدی ... ! در جواب بهم میگی : من اگه 1000 تا حور و پری دور و برم باشن فقط چشمم به توئه ! منم خر میشم و باور میکنم ! اما این حقیقته که تو شیطونی ! شیطونی میکنی و من چشمامو می بندم تا نبینم خودمو گول میزنم ... رابطه م با خواهرم چند سالیه تیره شده ، فقط تظاهر به دوست داشتنش میکنم از خونه مون خسته شدم از خواهرم ، از بابام دلم میخواد یه خونه داشتم دست مامانمو میگرفتم میبردمش اونجا و باهم زندگی میکردیم دیگه نه باید از دست بابا حرص میخورد و نه بداخلاقی های آبجیمو تحمل میکرد چشمای معصومش دلمو میشکنه وقتی خواهرم باهاش انقدر بداخلاقی میکنه نگاهش گاهی وقتا انقدر دلمو می شکنه که نمیدونم باید چیکار کنم ... واسه همین میخوام خوشبخت باشم انقدر خوشبخت که تموم بدبختیایی که خواهرم به سرش آورده از یادش بره اما کاش خوشبختی دست خود آدم بود ... دیگه طاقت ندارم نمیتونم نیش و کنایه های زن دادشمو تحمل کنم وقتی هرروز میاد تاریخ عروسی دخترای فامیلشونو گزارش میده و نگاه تمسخر آمیز به من میندازه و منظورش اینه که اونا نصف سن منو دارن و رفتن سر زندگی ! دیگه نمیتونم نگاه خاله هامو تحمل کنم که به چشم یه ترشیده بهم نگاه میکنن دیگه نمیتونم نگاه عمه م رو تحمل کنم وقتی تنها میاد خونمون و پسر خیکی بی ریختشو تو 7 تا سوراخ قایم میکنه که نکنه یوقت من از چنگش در بیارم ! واقعا مسخره ست !!! ... سرم درد میکنه ساعتهای تنهایی چه زود گذشت و حسین نیومد ... نیومد که واسه آخرین بار ببینمش و تو آغوشش آروم بگیرم ... صبح هم که اومد موبایل روی گوشش بود ، با اشاره حرف زد و موبایل بازم روی گوشش بود و با اشاره خدافظی کرد و رفت ! ای خدا ، آخه این چه زندگییه؟! آخه چرا من انقدر احمقم؟ چرا دوست دارم اینهمه تحقیرو بازم تحمل کنم؟ ... ........... چقدر پراکنده نوشتن حال میده به آدم اینکه از هر دری بگی بدون اینکه جوابی بشنوی یه عالمه نق بزنی و کسی نباشه گوشاشو بگیره و نخواد بشنوه ! ساعتای تنهایی گذشت و من هنوز تنهام ... دارم جمع میکنم برم خونه یه عالمه کار دارم ... باید حموم برم ، یه لباس درست حسابی پیدا کنم بپوشم میوه ، شیرینی ، آماده کنم ... و شب منتظر باشم منتظر کسی که شاید سرنوشتمو عوض کنه و شایدم نه ... بره و من بمونم با عشق قدیمیم ... با حسینی که با همه بدی هاش دوسش دارم و مطمئنم هیچکس توی زندگیم مثل اون نمیشه من این روزا مثل یه تیکه سنگ شدم هرچی تو سرم بزنن خرد میشم ؛ اما دردی حس نمیکنم ... ... برام دعا کنین ... خداجون ، خودت هوامو داشته باش ... . . .

خداحافظ

این روزا به همه چیز و همه کس شک دارم
از خودم بدم میاد
احساس بی مصرف بودن میکنم
تمام روز رو لم میدم جلو تلویزیون و کانالای ماهواره رو زیر و رو میکنم
نه می تونم برم بیرون ، نه می تونم خودمو سرگرم کنم
خدا هم که قربونش برم پا واسم نذاشته که بتونم با گردش و پیاده روی سر خودمو گرم کنم
از پام که کاملا نا امید شدم
یعنی بنا رو بر این گذاشتم که دیگه خوب نمیشه !
به همه هم میگم دیگه خوب نمیشه که بیخودی امیدوار نباشن ...
ماهیچه های پام انگار مردن ، دیگه هیچ رمقی نمونده براشون
دیشب یک عالمه کابوس می دیدم ، یک عالمه کابوس ...
وقتی بیدار شدم خیلی حس خوبی بود
وقتی فهمیدم همش یه خواب بوده ...
کاش زجری که توی این شش ماه کشیدم هم یه کابوس بود
کاش کابوس بود که راه رفتن واسم سخت شده
کاش کابوس بود که میخوان حسینمو ازم بگیرن
از اینهمه یأس دیگه حالم داره بهم میخوره ولی دست خودم نیست ...
حتی یه نقطه ی روشن هم توی زندگیم نیست که دلمو بهش خوش کنم
کاش هرشب خواب دوییدن روی چمنا رو نمی دیدم
کاش هرشب خواب نمی دیدم که دارم مثل آدمای دیگه نماز میخونم ...
کاش زندگیم همش یه خواب بود ...
کاش توی این دنیا یکی پیدا میشد که منو بخاطر خودم دوست داشته باشه ...
کاش یک سال برمیگشتیم به عقب
اونوقت من مواظب پام بودم که اینطوری نشه ...
هیچ احدی نیست که درک کنه چی میکشم ....
حتی تو ، خدا...
تو هم نمی فهمی ..........
.
.
.
پ.ن: شاید یه مدت نباشم ، دیگه حوصله آپ کردن و حرف زدن و نق زدن ندارم ...
دیگه حتی حوصله ی خودمم ندارم ...
.
.
.
پ.ن2 : عسل عزیزم ... کامنتدونیت واسه من باز نمیشه ، میخواستم کامنت بدم نشد
ممنون از حرفات که یک دنیا آرومم میکنه
شیرین بانوی عزیز ، وبلاگ تو رو هم نتونستم باز کنم ، سرعت نتم امروز خیلی پایینه ، ممنون از همدردیت و حرفایی که حرفای منم هست ... سرفرصت حتما میام پیشت .... اگه رمز رو خواستی از عسل بگیر ، ...
لیلی جونم ، بخاطر حرفام منو ببخش ...

جوجوی نازم ... وقت رفتنه

خوشبختیت آرزومه... حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

ادامه نوشته

....

این روزا هیچی واسه نوشتن ندارم ...
با حسینی روبرو هستم که انگار اصلا نمی شناسمش ...
با حسینی که حس میکنم دیگه دوسم نداره
...
صبح بخاطر یه مسئله کاری مجبور شدم بهش زنگ بزنم
خیلی سرد باهم حرف زدیم ...
انگار یه غریبه بود ...
دیشبم که اومد در خونمون نرفتم کلیدو ازش بگیرم ، مامانو فرستادم
از پشت پنجره داشتم نگاش میکردم
بمیرم واسه اون چهره ی خسته ش ...
خستگیشو درک میکنم ، اما درک نمیکنم که خستگی و مشغله ش باعث بشه باهام اینطوری رفتار کنه ...
دلم خیلی گرفته ...
دیگه حرف زدن با هیشکی آرومم نمیکنه
حتی نوشتن اینجا هم دردی ازم دوا نمیکنم
دیگه حتی نمی تونم اشک بریزم
چشمام خشک شده ...
مث یه تیکه سنگ شدم ...
یک هفته ست که ندیدمت ، بخاطر اینه که انقدر بی تابی میکنم
یک هفته ست که منو ندیدی ، هنوز طلبکارم هستی ...
راست میگن که :
از دل برود هر آنکه از دیده برفت ...
یادته میگفتی شاید وقتی ازدواج کردی ، اگه جلو چشمم نباشی بتونم فراموشت کنم؟!
کاش منم اینطوری بودم ...
میتونستم با ندیدن ، فراموشت کنم ولی افسوس ...
افسوس ...
.
.
.
خدایا ...
هرجا میره مواظبش باش
کمکش کن ...
.
.
.

همدرد عزیز ... من برام مقدور نیست ایمیل بزنم اگه وبلاگی چیزی داری آدرسش رو بذار تا رمز رو برات بنویسم ممنون