بعد از چند روز ، امروز اومدم سرکار
چند روزی برف شهرمون رو سفید پوش کرده بود و همه جا تعطیل بود
اینروزا مثل همیشه در حال گذره
اتفاق خاصی هم نیفتاده
فقط مهمترین اتفاق این بود که اون یارو که من ازش متنفرم باز سر و کلش پیدا شد با اینکه من بارها بهش گفتم من قصد ازدواج ندارم
اگه هم داشته باشم با تو هرگز ازدواج نخواهم کرد !
دیگه نمیدونم به چه زبونی باید یه آدمو ناامید کرد
اومد سرشو یواشکی کرد تو اتاق من
قلبم اومد تو دهنم
اصلا انتظارشو نداشتم
از قیافش بدم میاد
وقتی می بینمش چندشم میشه
خوش تیپه خوش قیافه هم هست ! اما من ازش متنفرم
گفت میخوام نیم ساعت بعد از کار وقتتون رو بگیرم
منم گفتم نمیتونم حرفی واسه گفتن ندارم همه حرفامو بارها زدم
گفت پس همینجا میگم
چرا میگی قصد ازدواج نداری؟
گفتم به خودم مربوطه
گفت چندسال دیگه پشیمون میشی
دلم میخواست بزنم تو دهنش بگم مرتیکه این چیزا به تو ربطی نداره
خیلی خودمو کنترل کردم و گفتم زندگی شخصیمه
گفت کسی توی زندگیته؟!
منم گفتم آره ! من عاشق کسی هستم
گفت پس چرا تا حالا باهاش ازدواج نکردی؟
گفتم به خودم مربوطه !
وا رفت ! گفت باشه ، اما میخوام روز ازدواجت بهم خبر بدی !
مسخره ی مضخرف
نمیدونم چی تو خودش دیده که انقدر جواب رد دادن من براش گرون تموم شده
گفت من دوسال دیگه اینجا نیستم
من نمیخواستم توی این شهر زن بگیرم شما هم چون خانواده با شخصیتی بودید من اومدم سراغتون
میخواستم بهش بگم نه تروخدا دخترای همشهری من همشون منتظرن تو بری بگیریشون تروخدا معطل نکن !
مسخره
گفت اگه جور میشد شما باید با من میومدید همدان !
دیگه ببین تا کجاهاشو فکر کرده بوده !
نمیخوام تحقیرش کنم
اما من از آدمای سیریش و زبون نفهم بیزارم
از آدمایی که انقدر خودشون رو خار و خفیف میکنن وقتی میدونن امیدی از جانب طرفشون نیست
خلاصه گفت برات آرزوی خوشبختی دارم
فقط میخوام روز عروسیت خبرم کنی
!!!
گفتم باشه حتما !!!
گفت دو سال دیگه که درسم تموم شد از اینجا و این شهر میرم
دلم میخواست بگم یکی از نقطه ضعفات اینه که این وقت صبح بجای سرکار رفتن علافی توی خیابونا و دنبال دختر مردم راه میفتی میای مزاحمش میشی
اما خیلی جلو خودمو گرفتم
خدافظی کرد و رفت
دم در نرسیده برگشت
از بس لحظه ی پر استرسی بود اصلا یادم نمیاد چی گفت
همش چشمم به دستاش بود
می ترسیدم
نمیدونم از چی
با اینکه تنها نبودم اما همش انگار منتظر بودم یه پارچ اسید بپاشه رو صورتم
یا بهم چاقو بزنه و در بره !
اصلا یادم نمیاد چی گفت و رفت
به یک دقیقه نکشیده بود دوباره برگشت
ایندفعه واقعا ترسیدم
دستاش تو جیبش بود
گفتم الانه که بهم حمله کنه !
عین فیلما !!!
اما گفت یچیزی میخوام بگم که توی دلم نمونه
من دخترای زیادی بهم پیشنهاد دادن
دخترایی که واقعا شرایطشون خوب بوده
اما من چون قصد ازدواج نداشتم ردشون کردم
و الان هم فکر میکنم دارم تاوان اینکارمو با کوچیک شدنم پیش شما پس میدم !
منم گفتم من نمیخوام شما رو کوچیک کنم
شما خودتون هربار با اینکه من حرفم عوض نمیشه باز میاین و خودتونو کوچیک میکنین !
منظورشو فهمیدم
منظورش این بود که تو هم یروزی تاوانشو پس میدی !!!
منم خیلی دلم میخواست بهش بگم خواهر تو هم یروزی تاوان مزاحمتایی که واسه من ایجاد کردی پس میده !!!
سر راش قرار میگیرن محل کارشو می چسبن و ولش نمیکنن و هرروز باید با ترس و نگاه به اطراف بیاد سرکار
کاش گفته بودم
لعنت به من که انقدر ترسوام
ترسیدم حرف بزنم
ترجیح دادم سکوت کنم
و این رفتار ملایم و نرمم باعث شده این انقدر پررو بشه و هرروز به خودش اجازه بده بیاد اینجا آبرو ی منو ببره
خوب شد حسین نبود اون لحظه
گرچه بعدش دلم راضی به مخفی کاری نشد و نصف شب همه چی رو براش تعریف کردم
خواب بود
صبح جواب داد گفت بهترین کارو کردی که گفتی منو داری !
منم یهویی دلم انگار قیلی ویلی رفت نرم شد
بهش گفتم دروغ چرا؟
خیلی دوس داشتم حلقه ی تو رو توی انگشتم داشتم که وقتی کسی می دید جرات نمیکرد فکر داشتن منو حتی از ذهنش بگذرونه
گفت قربونت برم ...
همین !
خب جز این چی میتونه بگه؟
چیکار ازش برمیاد؟
هیچکاری
از من چی؟
هیچی ....
بازم داستان همون ماهیه و جریان آب و ساحل یا اقیانوس !
یا قلاب سرنوشت ...
نمیدونم
راستش این چند روزه خیلی ذهنم درگیره
همش دارم با ترس زندگی میکنم
پامو از خونه که بیرون میذارم باید خوب همه اطراف رو چک کنم که یکی تعقیبم نکنه
وقتی میشینم توی ماشین درو بارها چک میکنم که قفل باشه
و وقتی میرسم محل کارم هم همینطور
اگه کسی نباشه اونقدر می شینم تا یکی بیاد و من تنها نباشم
کاش دوباره روزا به حالت آروم و عادیش برگرده
به مامانم که گفتم گفت میرم در خونشون به مادرش میگم به پسرش حالی کنه که مزاحمت نشه
اما من باز ترسیدم
بخاطر کارم
به خاطر حسین
به خاطر از دست دادن خیلی چیزا
گفتم نه نمیخواد
میترسم بخواد انتقام بگیره
نمیخوام اصن کسی بدونه بفهمه
من اصن دوس ندارم کسی دوسم داشته باشه
زوره؟! ...
وقتی به مامان گفتم که بهش گفتم من عاشق کسی ام و نامزد دارم
یجوری چپ چپ نگام کرد
نمیدونم معنی نگاش چی بود
اما دیگه برام مهم نیست
....
مراقب خودتون باشید
دستام یخ زده نمیتونم تایپ کنم
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ....
.
.
.
.