برگشتم بعد از یه مدت . نیاز به استراحت داشتم ...

اوضاع نسبتا خوبه ... البته خوب که میگم یعنی اینکه از نظر روحی خوبم ...

حسین هست ... منم هستم ... عاشقیم ... همو دوست داریم ...

اما وقتی بهم میگه : بعد از تو چه کنم؟! یه غم غریب و مبهم همه ی وجودمو میگیره ...

بغض میکنم اما لبخند میزنم و میگم بعد از منی وجود نداره. اینو تو کله ی پوکت فرو کن !

سعی کنید لبخند بزنید . کاریه که این روزا انجام میدم

بازم میام و می نویسم سر فرصت