هنوزم درگیرم ... مغزم داره منفجر میشه

فردا آخرین موعد چکه ، هنوز نصفش مونده
این روزاست که می فهمم واقعا انگار زیر خط فقریم !
هم از نظر مالی ، هم از نظر عاطفی !
به اینهمه میلیونر رو زدیم حتی حاضر نشدن نصفشو قرض بدن
چه دنیای کثیفی شده خدا ...
این روزا خیلی داغونه ، موهاش داره سفید میشه ،
هیشکی جز من آب شدنشو نمی بینه و نمی فهمه ...
نمیذاره همین 4 تا تیکه طلامو هم بفروشم حداقل یه تومن میشه ، نمیذاره
میگه محاله بذارم
شاید دیوونه بشم و برم یواشکی بفروشمشون
نمیدونم
فعلا که کاری جز دعا ازم برنمیاد
خدا ، کاش صدامو بشنوی ...
کمکش کن ...
.
.
.

این روزا پره از استرس و اضطراب ...

فردا شش میلیون ناقابل چک داره و هیچکسی رو نداریم که ازش کمک بگیریم

خجالت میکشم که داداشم ر.ئ.ی.س بانکه و ما انقدر داریم عذاب میکشیم

اینطور مواقع می فهمم که واقعا تنها و بی کسم ...

هنوز موعد ۳ تومن چکی که به داداشم دادم و ازش پول گرفتم نرسیده و من همینطور دارم خدا خدا میکنم که پاس بشه ...

و رفتاری ازش دیدم که دیگه حاضر نیستم بهیچ عنوان ازش درخواست پول یا وام کنم ...

خدایا ... خودت می بینی چقدر تنهاییم ...

به تنهایی و تک بودنت قسمت میدم ، خودت کمکش کن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : بهار عزیزم ... متاسفانه من نمیتونم واسه پرشین بلاگ کامنت بذارم خیلی وقته ... نمیدونم سیستمم چش شده ولی فقط واسه پرشین بلاگ اینطوریه ... ولی میام می خونمت مطمئن باش عزیزم ...

واقعا خسته م

خبر جدیدی نیست ...
شایدم هست ، و واسه من دیگه جدید نیست ...
زانوم که توی این یک هفته باز آب آورد و با یه بدبختی ای دوباره به روال قبل برگشت ، مجبور شدم بازم داروهامو اضافه کنم و کورتون مصرف کنم ...
موهامو بلوند روشن گذاشتم به زور رنگ عسلی گرفت ، چقدر ذوق داشتم
گفتم تا منو می بینه صدتا قربون صدقم میره ، آخه خیلی ناز شده بودم
اما تا منو دید گفت روسریتو بکش جلو ، اینکارا چیه میکنی دختر مجرد!!!
دختر مجرد ، ! خیلی جالبه ...
همچنان اصرار داره بهم بقبولونه که هیچ نسبتی باهاش ندارم
زد تو ذوقم ، بدجوری هم زد ...
کلی منتمو کشید ولی دیگه فایده ای نداشت برام
من حتی نفس هم بخاطر اون میکشم ، اما نمیدونم چرا قدرمو نمی دونه ...
دیشب تا دلم خواست زیر پتو ضجه زدم واسه دل خودم
اونقدر گریه کردم تا خوابم برد ... سبک شدم ...
و اون سرگرم تعیین مهریه واسه عروسی برادر خانومش بود ...
نمیدونم چرا نمیخوام باور کنم که اون ته تهام ...
جایی که هیشکی نمی بینتم ...
نمیدونم چرا انقدر احمقم
چرا به این حماقت پافشاری دارم
حسین من بد نیست ...
اون مرد خوبیه ،
اینکه نمی تونه احساسات منو پاسخگو باشه دلیل بر این نیست که مرد بدیه
هیچوقت شماتتش نمیکنم ...
چون میدونم اونیکه این بلا رو سرم آورد اون نبود ، خودم بودم ...
خودم خواستم ، خودم موندم ، خودم تلاش کردم ، خودم از همه چی بریدم ، خودم ...
خودم نخواستم کسی بیاد توی زندگیم ، هنوزم نمیخوام ...
حسادت میکنم به دخترایی که توی خیابون شونه به شونه ی مردشون راه میرن و بستنی میخورن
میگن ، می خندن ، و من حتی نمیتونم موقع رفتن از شرکت ، بدرقش کنم ...
چرا؟ چون همه شک میکنن ، ...
آبروش میره ، اعتبارش لکه دار میشه ...
دیگه خسته شدم ...
خسته ...
دیگه نمی کشم ...
از اینکه یه روز خوبه و یه روز سرد خسته ام
از اینکه یه روز شادم و یه روز ناکام خسته م ...
از اینکه هستم و انگار نیستم و هیچوقت نبودم خسته م
از اینکه همش تو گوشم غیرمستقیم خوند که باید بری خسته شدم
از اینکه بهم میگه مجرد ، از اینکه خیلی راحت از ازدواجم حرف میزنه خسته شدم خدا
تو که خدایی ، تو که استاد جمو جور کردن پازلای بهم ریخته ای ، پس معطل چی هستی؟
چی برام رقم زدی؟ ...
میخوای چیکارم کنی؟ ...
نمیدونم چرا انقدر این روزا آشفته م
دو هفته ست مهمون داریم ، دو هفته ست توی خونه آرامش نیست ، دو هفته ست از لباسای آستین بلند و روسری و دامن دراز دیگه خسته شدم
من اصلا از خودمم خسته شدم
کاش میشد نبود
کاش میشد ...
خونمو گرفت پس داد ، دلمم همین روزا پس میده به خودم ...
آواره م ، ...
خدا ، چمه؟ چه مرگم شده؟
چرا اینجوری شدم؟ ...
کمکم کن ...
.
.
.

مهربون ترین مذکر دنیا ...

قربون اون مهربونیای کوچولوت برم ،
که ته قوطی رانی رو بدو بدو میاری واسه من ،
بعدش میگی "ببخشید بیشترشو خوردم ...
واست چیزی نموند ... !"
منم انگار خوشبخت ترین زن روی زمینم ...
لبخند میشینه رو لبام و تو دلم صدبار قربون صدقه ی مهربونیای یهوییت میرم ...
وقتایی که یهو مهربون میشی ، یهو یه کار خیلی کوچیک ازت سر میزنه که می فهمم بیادم بودی ، همه ی غصه هامو فراموش میکنم ...
ممنون که هستی ، ممنون که با همه ی سختی هایی که میکشم ، هیچوقت نخواستی در حقم بی وفایی و نامردی کنی ...
ممنون عزیزم ...

اندوهناک ...

بعد از ده روز دیدمش ...
این ده روز خیلی داغون بودم ...
وقتایی که نیست ، وقتایی که ازم خیلی دوره ، اونوقته که میفهمم چقدر دیوونشم و بدون اون نمیتونم نفس بکشم حتی ...
درسته گفتنشم عصبیم میکنه ، من هیچوقت انقدر بدبخت و ذلیل نشده بودم واسه یه مرد ، هیچوقت
ولی اون تنها مردی هست و خواهد بود که اینطور دوسش دارم ...
امروز اومد ، دوس داشتم فقط بشینه پشت میزش ، با تلفن صحبت کنه و من فقط نگاش کنم
دعوا کنه ، بخنده ، بنویسه ، حساب کنه ، و من فقط زل بزنم بهش ، یه دل سیر باندازه ی تموم این ده روزی که نبود ، نگاش کنم ...
امروز صحبت از خواهرم شد
بهش گفتم حامله ست ...
زد تو پیشونیش ... گفت مگه نگفتی اینا باهم مشکل دارن؟!
گفتم : مشکل که دارن ، ولی اونقدر حاد نیست که بخوان جدا بشن
الانم شوهرش خیلی خوشحاله ، تمام روز رو داشت اسم انتخاب میکرد ...
سرشو تکون داد ، گفت خوبه ، بهرحال بچه که بیاد یه جرقه ای هست توی زندگیشون که بهم وصلشون میکنه ...
وا رفتم ، گفتم تو که بفکر این جرقه ها توی زندگیت نیستی یوقت؟!
خندید و گفت نه ... ولی علی دیگه 11 سالش شده ...
حالم گرفته شد ، زل زدم به یه گوشه ، گفت ناراحت نشو ، اصلا نمیشه ، مطمئن باش ، تیروئید داره نمیشه بابا ، چت شد؟ ...
گفتم مطمئن باش اگه بچه ی دیگه ای بیاد ، من دیگه نمی مونم حسین ...
...
از صبح حالم گرفته ست
نمیگم دوسم نداره ، نمیگم از زندگیش راضیه ... مطمئنم بابت احساسش
اما اینو هم میدونم که به هیچ وجه حاضر نیست زن و زندگی و بچشو ول کنه ، به هیچ قیمتی
نمیخواد نامرد باشه ، نمیخواد اونا اذیت بشن ، هرچقدر هم دوسشون نداشته باشه
و این ، واسه من خیلی نگران کننده ست ...
اینو قبلا هم میدونستم ، همیشه میگفته ، همیشه می شنیدم ، اما اینبار یجور دیگه بود ...
اینبار دیگه یه حس بدی دارم ...
دیگه نمیکشم ...
روز به روز بیشتر بهش وابسته میشم ،
و روز به روز بیشتر بهم ثابت میشه که راهی نیست ...
اون مقصر نیست ، اینو از اول هم بهم گفته بود
تقصیر خودمه که دونستم و مثل احمقا موندم
و حالا واسه تیشه زدن به این ریشه ، دیگه خیلی خیلی دیره ...
نمیخوام ...
نمیتونم ...
حالم خوش نیست
احتیاج داشتم به نوشتن ...
تروخدا با کامنتاتون نصیحتم نکنین
فقط بخونین ...
و برام دعا کنین ...

میشه کمک کنین؟

این روزا دلم میخواد یه تغییری توی قیافه ی تکراریم بدم ...
مثلا خیلی دلم میخواد موهامو رنگ بذارم ...
موهام قهوه ای تیره ست ، تقریبا میشه گفت مشکی ...
تا حالا رنگ نذاشتم ، از آرایشگرم که بپرسم دلش واسه موهام که نمیسوزه واسه جیب خودش دل میسوزونه
میخوام بدونم که اگه بخوام موهامو رنگ روشن بذارم احتمال داره که پودر دکلره جنس موهامو عوض کنه؟
آخه موهام خیلی خوش حالته ، دلم نمیاد خرابش کنم
جنسشم معمولیه ، براق و حالت داره ، میترسم اگه دکلره کنم وزوزی بشه ...
میتونین کمکم کنین؟
ممنون میشم کامنت بذاره هرکی تخصص داره

خیلی وقت بود حس نوشتن نداشتم ...
اما بازم مینویسم ...
از جمعه که مامانینا نبودن و تو اومدی خونمون سه روز میگذره ...
سه روزه که ندیدمت ...
اما نمیدونم چرا این سه روز قد سه سال واسم گذشته ...
چرا وقتایی که نیستی انقدر خودمو ضعیف حس میکنم ...
انقدر تنها ...
اما نمیتونم ، غرورم اجازه نمیده که اینا رو بهت بگم ...
درستشم همینه ...
چقدر خوبه که اینجا رو دارم ... که بنویسم ... که خودمو خالی کنم ...
من چقدر از تنهایی وحشت دارم ...
این روزا که ندیدمت ، همش فکرای مسخره میان دور و برم ...
همش با خودم فکر میکنم اگه تو یروزی بشی مثل بقیه ی مردا چی؟
اگه ازم سیر بشی ، اگه دلتو بزنم؟ ...
اگه به این نتیجه برسی که بودن با من ارزش از دست دادن خانواده ت رو نداره چی؟
اگه تنهام بذاری چی؟
اگه تموم 5 سال رو فراموش کنی و بخوای بزنی زیر همه چی من چیکار باید بکنم؟
اگه زبونم لال همچین روزی برسه ، دیگه دنیا واسه من تموم شده ست ...
خدا نیاره اون روزو ...
اونوقت دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه ...
واسه این چیزاست که میگم ضعیفم و نمیتونم خودمو تغییر بدم ...
من از مردها همیشه وحشت داشتم ، از هرکی که بهم میگفت دوستت دارم میترسیدم ، ازش فرار میکردم .... یادته؟
اولین باری که بهم ابراز علاقه کردی؟ ...
تا 6 ماه هرروز بهت تهمت میزدم میگفتم اینا همش نقشه ست
نقشه ای که تو و محسن واسم کشیدین ...
طول کشید تا باورت کنم
طول کشید تا اینی بشم که الان هستم
اینی که تو میگی حرف نداره ! هیچ جا مثلش پیدا نمیشه ! و تو صبوری کردی بپام موندی ... صبر کردی ...
عاشقت شدم ، شیفته ت شدم ....
واسه بدست آوردنم تلاش کردی .... اما این روزا حس میکنم همه ی این آتیشا یهو خاموش شدن ...
حس میکنم دیگه تو اون حسین قبل نیستی ...
نه اینکه نباشی ، هستی ، همونطور مهربون
همونطور شوخ و دوست داشتنی ...
اما .....
خیلی دلم میخواد به این چیزا فکر نکنم ، اما نمیشه
تنهایی داره بهم فشار میاره
وقتی اینطور تنها میشم این فکرا میان سراغم ...
کاش اینطور نباشه که من فکر میکنم
کاش شما تو کامنتاتون ننویسین که همینطوره ! تویی که احمق و ساده ای ،
کاش ناامیدم نکنین ...
به خود گول زدن عادت کردم دیگه ، چه میشه کرد ....

سلامی دوباره ...

سلام ...
من برگشتم ! ...
جای همتون خیلی خالی بود
گنبدای طلاییش و ضریح با ابهتش ، رو برای بار اول دیدم
باورم نمیشد انقدر آدم اون لحظه که می بینتش منقلب بشه و موهای تنش راست بشه
واسه همتون دعا کردم
بیاد همتون بودم ...
بیاد تک تکتون ...
یه اتاق کوچیک گرفته بودیم ، ولی بد نبود
من بودم و مامان بابا و آبجی بزرگه و پسر 11 ساله ش
خوش گذشت ، دلم واسه چادر پوشیدن و حرم رفتن خیلی تنگ شده ، خیلی ...
رفت و برگشتمون با قطار بود ، 15 ساعت توی راه بودیم و این خیلی خسته کننده بود ، ولی ارزشش رو داشت
خیلی دلم میخواست میتونستم یه روزی با حسین دوتایی بریم مشهد ، اما میدونم اینم جزء آرزوهای محالیه که حتی از فکر کردن بهش ، خنده م میگیره
یه خورده سوغاتی های ریزه میزه واسه حسین گرفتم اونجا
وقتی بهش دادم ، زد تو ذوقم ، گفت آخه من اینا رو کجا ببرم؟
مطمئنم هنوزم نبردتشون خونه ، متاسفانه خیلی ترسوئه !
آخه چهار تا تسبیح و مهر و عطر دیگه ترس داره؟! خب بگو دوستام آوردن ! ...
من نمیدونم می ترسه چیو از دست بده که انقدر احتیاط میکنه
این محتاط بودنش گاهی وقتا منو به جنون می رسونه !
کادوی تولدشو هم هنوز وقت نکردم بخرم
هنوز نمیدونم چی بخرم که خوشحالش کنه ، از عینک آفتابی همیشه خیلی خوشش میاد
شاید براش بگیرم ....
دیروز هم واسه آخرین بار رفتیم خونه مون
هنوز کلیدو به صابخونه تحویل نداده بودیم ، صابخونه هم که مسافرت بود ، ...
چقدر قیافه ی اون خونه ی لخت و بی اثاث ، دلمو می لرزوند
چقدر خاطره ها ازش دارم
یه لامپ قرمز کوچولو ، که یادمه یبار به شوخی به حسین گفتم واسه اتاق خوابمون از این لامپا بگیر ، و یه شب روشنش کرد منو سورپرایز کنه ، چقدر ذوق کرده بودم از این کارش ...
یادش بخیر ...
اون موقعها هنوز پام سالم بود ، هیچ غصه ای نداشتم ...
بازم شکرت خداجون ، شکر ...
...
پ.ن : ببخشید فرصت نشد به وبلاگ همه سر بزنم ...
ایشالا سر فرصت