دل نوشت طولانیی یه
کسی مجبور به خوندنش نیست بخدا
.
.
.
.
باز من افسردگی گرفتم
باز این حس بد اومده سراغم
از اون حسها که گاهی وقتا میاد سراغم !
همونا که وقتی یکیو تو خیابون می بینم بیخود و بی جهت الکی الکی دلم براش می سوزه و انقدر گریه میکنم که خودمم به سلامت روانم شک میکنم !
یا مثلا یادم میاد به یکی یچیزی گفتم که ناراحت شده ، حتی اگه حقش هم بوده باشه ، توی این دوره یادم میفته و انقدر واسش گریه و خودخوری میکنم که نگو ...
امروز صبح خواهرزاده ی ده سالم تو کوچه وایساده بود منتظر سرویسش ، من از پشت پنجره داشتم نگاش میکردم انقدر بیخودی دلم براش سوخت که نگو ...
دلم میخواست های های بشینم گریه کنم همونجا
همین چندشب پیش ، برادرزاده م ؛
از بس که ماشالا پرحرفه همه ازش فرارین علی الخصوص من ِ بی اعصاب !
یچیزی به من گفت ، منم سرمو براش تکون دادم که یعنی اوهوم ، شنیدم ، باشه ...
بعد هی تکرارش میکرد ، هی تکرارش میکرد
داشتم روانی میشدم ، انقدر اعصابم خرد شد که دیگه حتی نگاشم نکردم گفتم بذار بگه تا خسته بشه
حالا که یادم میاد قد سگ پشیمون میشم که چرا گاهی وقتا این رفتارا رو با عزیزام میکنم؟
خصوصا توی این دوره افسردگی ، وقتی این چیزا یادم میفته خیلی ناراحت میشم
اونقدر که دلم میخواد های های گریه کنم
امروزم از اون روزاس
حالم اصلا خوب نیست
جالبه که توی همچین روزایی از زمین و آسمون هم برام میباره !
صبح رفتم داروخونه تست بارداری واسه خواهرم بگیرم
از بدشانسی من ، شیفت دختر همسایه مون بود ...
تا گفتم تست بارداری میخوام ، همچین چپ چپ نگاه کرد که انگار من واسه خودم میخوام !
توو محله ی مام که خداروشکر همه خاله زنک و خبرچین !
فکر کنم بحث داغشون از امروز حاملگی من و تست و این چیزا باشه !
منم خودمو خیلی عادی نشون دادم ، اصلا نیاز ندونستم که توضیح بدم واسه کی میخوام !
دختر بدی شدم ، اینطور مواقع دلم میخواد حس فضولی بعضیا رو قلقلک بدم !
بذار فکرشون یکم مشغول باشه
...
اینروزا بدجور احساس تنهایی میکنم
آبجیم چند روزه توو خودشه و من نمیدونم باز چه گندی زده یا کی بهش گیر داده یا اون یه کی گیر داده !؟
اصلا به من چه؟
هیچوقت عادت ندارم از یکی حرف بکشم ، التماسش کنم که بگو چته؟چی میخوای؟چرا گریه میکنی؟چرا ناراحتی؟
فقط میدونم که یچیزیش هست
دیشب با ریحانه رفتیم یه خرازی سر کوچه آموزشگاه ، از اون مغازه ها که صدتا چیز میز تزئینی و گیره میره و کش مو و از این جینگول پینگولا که من عاشقشونم داره !
قبلا هم میرفتم ، اما صاحبش خیلی چندش بود
همیشه به خواهرم و مامانم میگفتم که من از این یاروئه خوشم نمیاد نمیدونم چرا
از اونجایی که همه معتقدن من چشم برزخی دارم !! و هرکی باطن کثیفی داشته باشه با دیدن ظاهرش حال من دگرگون میشه

!!وقتی اینو می دیدمش حالم بد میشد ، حالت تهوع میگرفتم


اصلا نمیتونستم نگاش کنم ازش خیلی بدم میومد

دیشب هم که با ریحانه رفتیم این یارو ندید پدید دوتا دختر دید ، شروع کرد به چرت و پرت گفتن ، تیکه های ناجور انداختن ، با گوشه های ناجور و زشت حرف زدن

که نمیشه اینجا حتی مثال زد !

انقدر بد بود

داشتم بالا میاوردم از ریختش
اصلا نگاش نمیکردم ، برعکس این ریحانه شروع کرد گرم گرفتن و حرف زدن و تعریف کردن که آره تو شوهر فلان فامیل ما هستی و از این چرت و پرتا
هرچی میگفتم بیا بریم مگه گوش میداد !
وقتی فهمیدم طرف تازه ازدواج کرده دیگه بیشتر حالمو بهم زد
چطور یه تازه داماد ، میتونه انقدر جلف باشه و با دیدن دوتا مشتری دل و دین از کف بده و شروع کنه زر زر مفت زدن
چطوری آخه؟
یعنی یذره احساس بد بهشون دست نمیده؟!
...
خلاصه که بهم ثابت شد واقعا چشم برزخی دارم !
از اونجایی که عادت دارم اتفاقای جالب و عجیب رو تا میرسم خونه واسه ابجی و مامانم تعریف کنم
سر میز شام شروع کردم به تعریف کردن واسه مامانم که آره ، دیدین چشم برزخی من راجع به این یاروئه درست کار میکرد؟!
مامانم گفت کدوم یارو؟
گفتم همون بنده خدا که فلان جا مغازه داشت فلان چیز ازش میخریدیم
همینطور داشتم با شوق و ذوق تعریف میکردم که مامانم پرید وسط حرفم :
-ماکارونی ها رو بزنم قاطی پلوها؟ یا جدا جدا گرم کنم؟!سریال شمیم عشق هم داره جالب میشه ، همیت داره به حوا التماس میکنه و فلان و بهمان و شروع کرد به تعریف کردن سریال !
انگار نه انگار که من داشتم حرف میزدم ، انگار نه انگار که من داشتم یه جریانی رو تعریف میکردم ....
هرقدر هم که حرفم مسخره یا چرت باشه کسی حق نداره بپره وسط حرفم
دهنمو بستم و دیگه هیچی نگفتم
نمیدونم چرا آدم نمیشم؟
بارها و بارها به خودم قول دادم که جز حرفای ضروری و روزانه هیچی به اینا نگو
اصلا باهاشون حرف نزن
اما نمیدونم چرا ذاتم نمیذاره
چرا فراموش میکنم همه ی قولایی که به خودم میدمو ...
توی این دوره افسردگی لعنتی خیلی حساس میشم و زودرنج
با اینکه دفعه اولش نبود که حرف زدنمو با گِل لگد کردن ، یکی میکرد
ولی باز نمیدونم چرا ازش دلخور میشم
شبم که آبجیم اومد باز دماغشو قرمز کرده بود و کله ش تو گوشیش بود ، تازگیا هم که یاد گرفته با گوشیش بره فیسبوک
دیگه یک لحظه این گوشی رو زمین نمیذاره
با همون دک و پوزش رفت خوابید و پتو رو هم شاراپی کشید رو سرش
دیشبش هم داشتم تعریف میکردم که چیا شده و نیما کوچولو گوشیمو پرت کرده خورده به دیواره و طی یه معجزه چیزیش نشده با خنده و مسخره بازی ! ، که دیدم کله ش تو گوشیشه و اخم کرده و داره با زبون بی زبونی بهم میگه خفه شو بذار به کارم برسم !
در صورتیکه وقتی اون از سرکارش و همکاراش صحبت میکنه با آب و تاب ، من باید حتما گوش بدم و به به و چه چه کنم !
اینه که احساس تنهایی میکنم
اینه که احساس اضافه بودن میکنم
دوست هم هیچوقت نمیتونه جای خالی این چیزا رو واسم پر کنه
ظهرشم قیچی ورداشتم موهای بچه رو کوتاه کنم که انقدر نیاد تو صورتشو جشماشو اذیت کنه
مامان ، بچه رو کشید برد و گفت نمیخواد ولش کن ، نمیشه
بدون اینکه نظر منو بپرسه
همه ی تصمیمام ، همه ی کارامو زیر عقایدش و خودخواهیاش له میکنه
یه تفم میندازه روش !
همیشه همینه
موقع غذا پختن همش تو کارم دخالت میکنه
از دستم میگیره ، میخواد بگه تو هیچی حالیت نیس تو نمی فهمی
میخوام چایی دم کنم هربار باید بگه چقدر چای بریز قوری رو هم پر کن !
آخه مادر من ، مگه من دفعه اولمه؟
اه ...
گفتن این حرفا چه فایده ای داره؟
حس میکنم این اعتماد به نفس پایین ، این منزوی بودن و کم حرف بودن و اجتماعی نبودنم ، تقصیر اوناست
اونان که نذاشتن من هیچی بشم
همش جلوم وایسادن
همش از دستم گرفتن
همش جلودهنمو گرفتن
نذاشتن بزرگ بشم
وقتی بچه های امروزی رو می بینم که چقدر ناز و نوازش میشن ، چقدر قدر و منزلت دارن ، چقدر بهشون توجه میشه ، بغض گلومو میگیره و حس میکنم این عدم موفقیت من توی همه ی زمینه ها فقط و فقط بخاطر کارای پدر مادرمو اطرافیانمه
شایدم اونا اصلا تقصیری ندارن
نمیدونم
شاید من زیادی حساس شدم باز !
اما این حس لعنتی اصلا حس خوبی نیست
وسواس فکری رو هم به اینا باید اضافه کرد که چندین و چند ماهه به جونم افتاده و داره عذابم میده
همش میترسم واسه عزیزام یه اتفاقی بیفته دور از جون همشون
همش می ترسم
اگه کفشامو که در میارم روی هم بیفته سریع برمیگردم جفتشون میکنم ، مث پیرزنا ، که نکنه یوقت یه اتفاق بدی بیفته ! عقاید قدیمی ها !!!
اگه تسبیح صلواتمو فراموش کنم بخونم نصف شبم که یادم بیفته سریع با چند دور اضافه تر میخونم که نکنه خدا قهرش بگیره و یه بلایی نازل کنه سر عزیزام
دور از جونشون ، خدایی نکرده
فکرای بد میکنم ، رویاهام همه کابوس شدن
گاهی وقتا با اینهمه مشکلات روحی روانی شک میکنم که آیا واقعا 24 سالمه؟
یا 42؟!
چقدر حرف زدم
چقدر شرر و ور گفتم
اما اینا رو فقط واسه دل خودم گفتم
واسه تنهاییام
واسه اینکه اینروزا واقعا هیچکس نیست که باهاش همزبون باشم
درسته که اینا یه مشت حرف خاله زنکی و بیخوده ، اما گاهی وقتا ما خانوما دلمون میخواد یعالمه حرف بزنیم ...
با یکی که درکمون کنه ، توجه کنه بهمون
و من چقدر توی زندگیم کم دارم همچین کسی رو
فقط یه وبلاگ دارم
که خیلی دوسش دارم
بی هیچ شکایتی ، بی هیچ بی توجهی ای ، بی هیچ نصیحتی آغوشش به روم بازه
....
ببخشید...
.
.
.

.