امروز بهترم
دیشب با خاله کلی درددل کردم
گفتم اگه حسینو دیدی بهش بگو چقدر تنهام گذاشته
بهش حالی کن که چقدر حالم بده
اونم گفت پاشو بیا اینجا منم زنگ میزنم به اون بیاد حالت بهتر میشه
گفتم نه تا حالاشم داشتم کلی گریه میکردم حالم خوب نیست
ببینمش بدتر میشم
خلاصه کلی طرفداری کرد ازش !
که درگیر کاره و گرفتاره و ...
تا جایی که من میشناسمش کسی نیست که واسه تو بخواد کم بذاره
اون مجرد نیست که تو بخوای ازش انتظار زیاد از حد داشته باشی و از این حرفا
با اینکه همه ی اینا رو خودم  میدونم ، اما نمیدونم چرا گاهی وقتا آدم با درددل کردن و شنیدن این حرفا از دهن کسی ، آرومتر میشه
منم آروم شدم و بهش گفتم که به حسین چیزی نگه که یوقت اونم فکر کنه من درکش نمیکنم
خلاصه نیمساعت نگذشته بود که حسین زنگ زد و مث همیشه پر انرژی و خوب بود
گفت تنهایی بیام؟!
منم گفتم آره تنهام ، گفت درو بزن !
نزدیک خونمون بود
اومد خونمون و منو خیلی آرومتر کرد
دلم براش خیلی تنگ شده بود
خیلی خیلی ...
تازه دارم میفهمم این دلتنگی ای که همه ازش دم میزنن چیه ؟ چه حسی داره ؟ چه مزه ای داره
خیلی بهتر شدم
وقتی می بینمش ، اون خنده هاش ، شوخیاش ، حرفاش ، انگار آبه رو آتیش غصه هام ....
ولی من نفهمیدم خاله بهش چیزی گفته بود ، یا خودش به خودش اومده بود !!!
خدایا ...
نمیدونم دیشب رو بعنوان پاداش حساب کنم؟
یا شایدم خواستی باز گناهامو بیشتر کنی
اما هرچی که بود خیلی خوب بود
ازت ممنونم ...
.
.
.

دیروز واسه یه مسئله کاری زنگ زدم به موبایلت

خوب جواب دادی مث همیشه

گفتی این هفته هفته ی سختیه برام ... بعد این هفته دیگه خوب میشه همه چی

اما نمیدونم چرا من تو کطم نمیره این حرفا

چرا نمی فهمم

شاید انتظار دارم تو همونطوری باشی که من هستم

شاید این انتظار زیادیه توی این موقعیت

نمیدونم

فقط اینو میدونم که تو این یک هفته به اندازه ده سال پیر شدم

خودمم نمیدونم چه مرگمه

نمیدونم ....

تو مقصر نیستی شاید

شاید تقصیر منه که انقدر حساس و بیشعورم

از تو بیش از حد انتظار عشق دارم

چرا اینروزا مدام خاطره های تلخ گذشته میاد تو خاطرم

چرا؟

اصلا انگار یه روز خوب هم نداشتیم باهم؟؟

چرا انقدر بد و بی منطق شدم من؟

...

چرا این بغض لعنتی رهام نمیکنه؟ ....

 بعدا نوشت : اومدی و باز لوس بازی دراوردی مث پسربچه ها منو باز خندوندی

اما نمیدونم چرا حس میکنم حسین قبلی نیستی ...

اینروزا فقط یه پسر بچه ای ... فقط ...

هیچی عوض نشده

هیچی عوض نشده

انگار من هرچی کشتی میگیرم با روزگار بیشتر دلش میخواد پشتمو به خاک بزنه

هنوز همون سردیا

انگار من هرچی سعی میکنم بهش نزدیک بشم اون بیشتر دلزده میشه

منم نمیتونم دور بشم

نمیتونم آخه به کی بگم به چه زبونی بگم؟

شبا همش خواب هرچی که از ذهن بیصاحابم میگذره رو می بینم

و صبحا افسرده تر از قبل چشم وا میکنم ...

نه انگیزه ای واسه سرکار اومدن دارم

نه انگیزه ای واسه آرایشگاه

نه انگیزه ای واسه خونه

من چرا انقدر وابستم؟

یعنی اون میدونه و اینطوری عذابم میده؟

یا واقعا باورش نمیشه؟؟!!

وقتایی که اینطوری میشه ازش می ترسم

خیلی می ترسم

اصلا انگار نمی شناسمش ...

.....

پ.ن : کامنتای نصیحتی ممنوع تروخدا

امروزم اومد . بعد از نه ماه ...

همون عتیقه رو میگم که به زور بهم پیشنهاد بی شرمانه ی ازدواج رو میداد !

به اون فحشایی که به بابام داد و من فهمیدم و رفتم بهش گفتم و زد زیرش!

با همه ی اون دعواهایی که خانوادگی داشتیم

یعنی آدم انقدر بی شرم و سیب زمینی ندیده بودم

امروز سرشو انداخت زیر و اومد تو اتاق من

پرروی بی شرم

یهویی انگار یه سطل آیرختن رو سرم ...

اصلا نمی فهمیدم دارم چی بهش میگم

ژرسید ازدواج نکردی نه؟ قصدشم نداری؟

منم گفتم نخیر هیچی عوض نشده !

گفت خیالم راحت شد !

چندش ... چقدر ازش بدم میاد

خدایا کاش میشد محل کارمو عوض کنم

کاش میشد دفترمونو ببریم جای دیگه ای

این هرروز اینجا پیداش میشه

اگه یروز حسینم باشه و این بیاد من چه خاکی به سرم بریزم؟

اه ... چرا هول کردم و نگفتم من نامزد کردم چرا؟ چرا اصلا نمی فهمیدم دارم چی میگم

خدایا ...

دیگه نمیخوام ریخت نحسشو ببینم

از سر راهم ورش دار

آرامشمو بهم می ریزه

همه رو برق میگیره ما رو ...................................

تو هیچوقت مثل من نمیشی
که وقتی دست خطتو روی میز می بینم ، ورش میدارم یعالمه نگاش میکنم
لمسش میکنم
می بوسمش
وقتی کاپشنتو روی صندلی جا میذاری ، یواشکی ورش میدارم بوش میکنم
وقتی داری با تلفنت حرف میزنی یعالمه توو دلم قربون صدقه ت میرم
وقتی عصبانی و ناراحتی ، انگار خنجر فرو میکنن توو قلبم
وقتی میری بیرون پشت سرت آیة الکرسی می خونم که محافظت باشه
صداتو که بیرون از اتاقم می شنوم دلم قیلی ویلی میره چشام به دره که بیای توو ...
وقتی بهم زنگ میزنی ، هنوز بعد از شش سال ، صدای زنگ مخصوصتو که می شنوم قلبم تند تند میزنه و نفسم بالا نمیاد
نفس عمیق می کشم و جواب میدم
یکسال مونده به تولدت من نقشه می کشم واسه خوشحال کردنت ، واسه اینکه ببینم چی نیاز داری؟
چی خوشحالت میکنه؟
با اینکه هرسال میزنی تو ذوقم
ولی من بازم منتظر جشن تولد بعدیتم
بی اختیار
اصلا حال خودمو نمی فهمم
همه ی اینا بی اختیاره
ریا نیست ، دروغ نیست ، واسه جلب توجه تو هم نیست
چون تو از همش بی خبری
یه لبخندت دنیا رو واسم بهشت میکنه
و یه اخمت ، واسم جهنم ...
تو که اینا رو نمیدونی
گاهی وقتا می فهمی
ازم تشکر میکنی که انقدر دوستت دارم
اما من تشکر نمیخوام
دلم میخواست تو هم همینطور بودی
اما نیستی
شاید اینطوری نبودنته که انقدر عزیزت کرده
اگه منم مثل تو بودم شاید همینقدر عزیز بودم
اما مهم نیست
مهم اینه که تو خوبی
به وقتش حرفای خوب میزنی
کارای شیرین میکنی
یه نگاه مهربونت برام کافیه
همینکه گاهی وقتا میگی با هیشکی قابل مقایسه نیستم
همینکه گاهی وقتا ازم تعریف میکنی نازم میکنی برام کافیه
حتی اگه یک روز در ماه باشه !
عقده ای نیستم
دوست ندارم مدام قربون صدقم بری
دوست دارم که حتی اگه سالی یکبار ، مهربون و خوب میشی ، همون یکبار از ته دله ، دروغ و فریب نیست
باهات مدارا میکنم
اینروزا توی غار تنهاییتی
منم پشت در غار منتظرت می مونم
تا وقتی میای بیرون ، فقط منو ببینی
خودت گفتی گاهی وقتا نیاز داری به تنهایی و سکوت
خودت گفتی توی خونه هیچوقت این چیزا رو نمی بینی
دیشب چرا پسرت رو آوردی خونه ی ما؟
آتیش به دلم میکشی با این کارات
میدونم چاره ای نبود
میدونم که باید کامپیوتر یاد میگرفت واسه امتحانش
ولی چقدر شیطونی کرد
چقدر بزرگ شده
شده هم قدد من
چقدر کاراش ، شیطونی هاش شبیه توئه
اینو مامانمم دیشب اعتراف کرد
گفت چقدر شبیه باباشه !
باباش !
این کلمه یچیزی رو توی قلبم شکست
نمیخواستم مامانینا ببیننش
نمیخواستم اون بیاد خونمون ، آدرس خونمونو پیدا کنه
دروغ چرا؟
دوسش ندارم
دیشب خیلی لوس شده بود
اصلا به تو نمیخوره
کاملا مشخصه کجا زیر دست کیا تربیت شده
اینا رو اگه به تو بگم ناراحت میشی
چون پسرته پاره ی تنته
دوسش داری
اما کاش یکی دیگه تربیتش کرده بود
پیش یکی دیگه بزرگ شده بود
مطمئنا" خیلی بهتر از این میشد
مدام پی بازیگوشیش بود ، اصلا گوش به درس نمیداد
تو که خسته اومدی دنبالش ، من بدو بدو جلوتر از اون دوییدم اومدم کنار ماشین
چشامون برق زد ، همدیگه رو که دیدیم
اما مجبور بودی رسمی حرف بزنی
ولی من مثل همیشه بودم
با لبخند ، ساده ، صمیمی
تو می ترسی
نمیدونم از چی؟
شاید می ترسی اگه یه خطایی ازت سر بزنه دیگه نتونیم پیش هم باشیم
اما من ، نمی ترسم
انگار چیزی واسه از دست دادن ندارم
انگار از این سردرگمی خسته شدم
اما تو نشدی
تو هنوزم مخفی کاری میکنی
هنوزم پنهون کاری میکنی
اما من گاهی وقتا از سر بدجنسی انگار میخوام یچیزی یه جایی نشونه بذارم واسه همه ی اونایی که هیچی نمیدونن
اما نمیتونم
دلم نمیاد
راضی نمیشم
می ترسم
من همیشه همین می مونم
یادته؟
خودت گفتی گاهی وقتا حس میکنم یچیزایی میدونه ولی براش مهم نیست
اصلا به روش نمیاره
انگار همشون می دونن و هیچی نمیگن
وقتی اینو گفتی خیلی احساس گناه کردم
احساس سنگینی ...
من چی بودم؟
الان چرا این شدم؟
اینی که هیچوقت دوسش نداشتم
اینروزا دلم میخواد زیاد بنویسم
نمیدونم چرا؟
گاهی وقتا ولی نوشتنم نمیاد
شاید وقتایی که همه چی آرومه ، منم نوشتنم نمیاد
اما وقتایی که بغض دارم دلم میخواد فقط بنویسم
دلم نمیخواد حرف بزنما ، درد کنم و اس بدم به لیلی ، فقط میخوام اینجا تند تند بنویسم
لیلی ازاینجا بخونه
چون حوصله ی گفتن و حرف زدن ندارم
احساس پیری میکنم
وقتی آرزوها و اهداف هم سن و سالامو می بینم خنده م میگیره
چرا من اینطوری نیستم؟
چرا من این آرزوها رو ندارم؟
یروزایی داشتم اما انگار از اون روزا ده بیست سال می گذره
خیلی خاکستری یادمه آرزوهام
انگار خیلی پیر شدم
انگار خیلی گذشته از اون روزا
کاش زمان وامیساد
کاش نمیگذشت
کاش اصلا دنیا همین جا تموم میشد
چه خوب
چه بد
چه جهنم
چه بهشت
فقط میخوام تموم بشه
...
بازم میگم خداجون
این حرفا رو بپای ناشکری نذار
فقط واسه سبک شدن قلبم می نویسم
مراقب عزیزام باش
بخاطر همه ی چیزای خوبی که دارم و شاید اینجا ازشون نمی نویسم ازت ممنونم
.
.
.

امروز وقتی از خونه میومدم بیرون از خدا خواستم امروز یه روز متفاوت باشه
یروزی که با شروعش همه ی انرژی های منفی ای که دو سه روزه جمع شده تو وجودم از بین بره
تا رسیدم شرکت ماشینشو دیدم که دم در پارکه
خوشحال شدم گفتم خداجونم ممنون که اجازه دادی امروز ببینمش
حتما یه روز خاصه
حتما یه کار کوچیک یه حرکت کوچیک واسم کنار گذاشتی تا دوباره انرژی بگیرم
اما انگار اشتباه میکردم
با همکاراش اومده بود شدیدا داشتن کار میکردن و کروکی می کشیدن و سر قیمتا بحث میکردن
منم که کلا" مو !
یه استعلام داد دستم بنویسم گفت زودباش ، اونجاشو بد نوشتی و اینجاشو چرا اینو نوشتی و چرا کمرنگ چاپ کرده و ... !
انگار من به چاپگره گفتم کمرنگ چاپ کن !
بازم طلبکار بود
نمیدونم چرا چندروزه از در و دیوار واسه روحیه م می باره
شاید یه تقاص کوچولوئه بخاطر روز شنبه !
باید یجوری از دماغم در بیاد همیشه
اما خدا خودشم میدونه که من نفهمیدم این طوفان چطور اومد و همه زندگیمو زیر و رو کرد
همه چی بالا پایین شد
همه چی عوض شد
من ، روحیاتم ، عقایدم ، زندگیم ، دیدم نسبت به آینده ...
خداجونم ، تاوان این چیزا رو یوقت از حسینم نگیریا
مقصر منم
من باید شش سال پیش می رفتم
جلومو نگرفته بود
من خودم موندن و سوختن رو ترجیح دادم
شاید تو خواستی اینم بخشی از سرنوشت من باشه
هرچی تو بخوای
باشه قبول
اینروزا خیلی ساکت شدم
دیگه نای غر زدن واسه هیشکی رو ندارم
فقط سکوت میکنم و گاهی هم اشک می ریزم
گاهی هم بغض
گاهی هم با صدای بلند زار میزنم به حال خودم
دو سه روز بیشتر از این روزای سرد نمیگذره اما نمیدونم چرا من حس میکنم ده ساله که باهم سردیم
دیگه وقتی میاد توو ، پیشونیمو نمی بوسه
دستمو نمیگیره
بهم لبخند نمیزنه
باهام غریبه شده و فقط دستور میده
دیروزم که اومد خونه مون همین بود
یکم گرم تر ...
میدونم آدمیزاد همیشه نمیتونه خوب باشه
همیشه نمیتونه یجور باشه
لحظه های بد و خوب توی رفتارش تاثیر داره
می تونه یوقتایی خسته باشه یوقتایی نا امید و بداخلاق
میدونم اما نمی تونم قبول کنم این واقعیت رو
خیلی بد شدم خیلی ...
خیلی غرغرو شدم
خیلی حساس شدم
خیلی شکاک شدم
بی اعتماد شدم حتی نسبت به عزیزام
توی شرکت باید خودمو نگهدارم و دم نزنم
خونه هم که دیگه بدتر
یک ثانیه تنها نیستم که بتونم واسه خودم باشم
خودمو از اینهمه غصه خالی کنم و اشک بریزم
باید همه ی اینا رو بریزم توو خودم
اینجا بغضامو با لیوان های پر از آب قورت بدم
توی خونه که دیگه بدتر
خم به ابرو بیارم ولم نمیکنن که چته چی شده؟
و قصه ی همیشه تکرار مامان خانوم که دیگه گفتن نداره
اینه که فشار رومه
همه ی دلخوشیم بودن با اونه
و یوقتایی که وجودشو ، دستاشو ، گرمیشو ، بوسه هاشو ازم میگیره دیگه طاقت نمیارم
کمرم خرد میشه
می شینم یه عالمه فکرای مسخره ناجور می بافم
می ترسم
می ترسم که دیگه همیشه اینطوری بمونیم
و چون حسین شده تنها انگیزه واسه نفس کشیدن من ! می ترسم دیگه موقع رفتن این انگیزه باشه
خیلی می ترسم
گاهی وقتا فکر میکنم اگه ما یروزی بریم زیر یه سقف ، اون اینطوری سرد میشه با من
واسه همینه که حتی از با اون بودن هم دیگه می ترسم
نباشه می ترسم
باشه می ترسم
بهم دست بزنه می ترسم
دست هم نزنه می ترسم
گاهی وقتا دلم میسوزه براش
سختی هایی که میکشه تاوان بودن با منه
کاش راهی بود
کاش می مردم و اون راحت زندگیشو میکرد
اما نه
دیگه از مردن هم می ترسم
چون میدونم اون بدون من نمی تونه دووم بیاره
عصبی میشه داغون میشه
من اینروزا از همه چیز و هم کس می ترسم
کاش می تونستم صبور باشم
عادی باشم
با عشق نگاش نکنم
باهاش بیش از حد مهربونی نکنم
واسش کلاس بذارم ناز کنم !
اما نمی تونم
اگه اینکارا رو بکنم خودم بیشتر رنج میکشم
نمیتونم خودِ واقعیم نباشم
نمیتونم سرد باشم
نمیتونم
کاش تموم بشن این روزای سرد
میدونم باید سعی کنم آروم باشم
میدونم
.
.
.

یعالمه حرف

دیشب باز خواب دیدم
خواب دیدم داریم واسه پسرعموم حلوا می پزیم و خیرات میدیم
هنوز نمرده بود ولی ما امیدی نداشتیم و داشتیم پیش پیش حلوا واسش می پختیم
یهویی آبجیم زنگ زد و گفت که مُرده ...
منمن گفتم می دونستم ، !
راه افتادیم رفتیم خونشون
هیشکی نبود
به در و دیواراش نگاه کردم عکسی ازش نبود
بعدشم بیدار شدم
هیشکی نمیدونه باید چیکار کرد که خواب ندید؟!
باباجون من نمیخوام خواب ببینم ، زوره؟نمیخوام آقا جون ، خدا جون نمیخوام خواب نشونم بدی شبا :(
من اصلا جنبه ی خوابای معنی دار رو ندارم ، لطفا خداجون بیخیال من یکی شو
نمیخوام خواب هیشکیو ببینم
حالم اصلا خوش نیست
از دیروز بی دلیل یهو میزنم زیر گریه
وقتی رسیدم خونه چشام مث کاسه ی خون بود
آبجیم گفت چته؟
تا اینو گفت سر میز ناهار زدم زیر گریه
بی دلیل
نمیدونم چه مرگم شده بود
یه بهونه ی الکی آوردم
مامانمم هی میپرسید چته؟
بعدشم من که خواب بودم ، دیدم بلند شد
منم پشت سرش بلند شدم ، دیدم دارن با آبجیم پچ پچ میکنن و مامانم داره کیفمو زیر و رو میکنه !
چقدر از این حرکتش عقم میگیره !
انقدر گشته بود یه فیش نهصد تومن که پول حسین رو ریخته بودم به حسابش ، توی کیفم پیدا کرده بود دستش گرفته بود هی از آبجیم میپرسید این چیه؟
دلم میخواست همونجا خودمو نابود کنم ، وقتی انقد بهم بی اعتماده پس بذار به کارا و دروغام ادامه بدم که تجسسش حداقل بی نتیجه نباشه !
رفتم گفتم چیزی تو کیف من نیست بیخودی نگرد ! اینم فیش بانکیه ریختم بحساب آقای فلان !
حالا بیا و ثابت کن که این پول خودِ بیچارش بوده
داشت با خودش فکر میکرد من نهصد تومن ریختم بحساب اون
وقتی از این چیزا حرف میزنم ، از این بی اعتمادی ها میگم حالت تهوع میگیرم
چون میدونم تا آخر عمرم باید توی این محیط و جو سر کنم و تحمل کنم همه چیز رو
خلاصه که کلی قرمز شد از اینکه من دیدم رفته سروقت کیفم
چقدر کار زشتیه
چقدر کار زشتیه اینکه یواشکی بری سروقت کیف یکی بخوای بگردی تا یه آتو ازش پیدا کنی
چقدر درد آوره اینکه حق نداری یروز توی خونه ی خودت ناراحت باشی
دلت بگیره
گریه کنی
وقتی این چیزا رو ازت ببینن سریع فکرشون بره سمت یه پسر
که نکنه با یکی هست؟
نکنه بلایی سرش آورده؟
نکنه ......
حتی نکنه حامله ست !!!
حاضرم قسم بخورم که حتی این فکر مسخره هم از ذهنش میگذره
...
مامان ، یعنی راجع به من اینطوری فکر میکنی؟ ...
یه حدوداییش درسته بهت حق میدم
اما اینکه انقدر بیشعور باشم که حامله بشم خونه ی بابام؟!
وای خدا جون ببخش
همین الان وسط دوتا انگشتمو گاز گرفتم که یوقت ناخواسته سرم نیاد ! :D
...
وقتی فهمید میخوام بجای آرایشگاه دیروز برم سرکار ، باز پلکاشو انداخت روو هم و با اون قیافه ی غمگینش نگام کرد
چقدر متنفرم از این کارات مامان قربونت برم :(
چرا بهم اعتماد نمیکنی؟
چرا نمیذاری واسه خودم باشم؟
من که کاری به کار کسی ندارم بذارین تو خودم باشم
یعنی من حق ندارم یروز از عمرم توی خودم باشم و دلم بگیره؟
آخ که چقدر خودخواهین شما ... چقدر ...
دیروزم هی از زمین و آسمون می بارید واسم
یه حس بی اعتمادی نسبت به حسین همه ی وجودمو پر کرده بود با اینکه میدونم تو قلبش فقط منم
بهش اعتماد دارم اما نمیدونم چرا گاهی وقتا انقدر خر میشم
هم خودمو هم اونو عذاب میدم
بچه میشم
شاید اینا هم بخاطر اون دل گرفتگیه بود
احتیاج داشتم بغلم کنه و بگه من جز تو هیچکسو حتی نگاهم نمیکنم
یکمم بهم خندید و گفت که من جز تو یاری نخواهم داشت
اما من افتاده بودم روو اون دنده
خیلی خودمو اذیت کردم
اونو هم ناراحت
بجای سرکار ! طبق معمول رفتیم خونمون
همون خونه ی کوچولو که با یه عالمه استرس واردش میشیم و اون فضای گرمش همه ی استرسمون رو از بین می بره
خیلی دوسش دارم
شبیه خونه اولیمونه
اما انقدر دور و برش شلوغه که یعالمه استرس به آدم وارد میشه
برعکس اون خونه قبلی ، انقدر منطقه ش خلوت و آروم بود ....
روز تقریبا خوبی بود
اما حسین هروقت پاشو اونجا میذاره یه تلفن ناراحت کننده بهش میشه
اصن عجیبه
ردخور نداره
اون اینطوری تقاص کارامونو پس میده
منم با تنهایی و دردسرا و اشکایی که می ریزم و آینده ای که رو به نابودیه دارم تقاص پس میدم
نمیدونم چرا ، اما اینروزا خیلی افسرده م
دیگه آدم قبلی نیستم
احساس پیری میکنم
عکساش 9ماه پیشمو دیروز واسه اولین بار دیدم
چقدر جوون و شاداب بودم
اما روز به روز دارم پیرتر و پیرتر میشم
انگار آب شده بودم شکسته شده بودم
نمیدونم چرا ...
کاش هیچوقت دوربین اختراع نشده بود
کاش هیچ عکسی نبود که آدم ببینه و حسرت گذشته ش رو بخوره
خداجونم بپای ناشکری نذاریا
فقط دارم می نویسم که خالی بشم
قصدشکایت از تو رو ندارم
فقط می نویسم این حرفایی رو که هیچ کجا نمیشه زد
دعا کنید واسه آرامشم
چند روزی هست که قلبم تیر میکشه
گمونم حسین یکم تپل شده :D
دکترم نمیرم
چون مطمئنم اگه برم سریع میفرسته آی سی یو و اکو و نوار قلب و صدجور قرص و ...
وقتی حال و روزم خوب و عشقولانه باشه ، حال جسمیم خوبه ، حتی اگرم خوب نباشه اصلا نمی فهمم
اما خدا نکنه یه چیزی ناراحتم کنه
همه ی دنیا همه نمیتونه آرومم کنه
کاش میتونستم قوی باشم
روی پاهای خودم وایسم
خصوصا از نظر مالی
اینروزا خیلی خیلی فشار رومه
بیشتر هزینه های آرایشگاه رو مامان و بابا و آبجیم دادن
نمیخواستم مجبور شدم ازشون بگیرن
عموم که از تهران اومده بود ، شنیدم مامانم داشت طبق معمول از بابام گلایه میکرد که آی بهم پول نمیده ، به بچه ها هیچوقت پول نمیده و فلان ...
بعدشم گفت پول آرایشگاه یادگارو من دادم !
اینو که گفت یه چیزی توی وجودم شکست
تحمل سرکوفت رو ندارم
تحمل ندارم وقتی یکی پول بهم میده بره همه جا جار بزنه
حالم گرفته میشه
از اونروز همش تو فکر اینم که پول اونو زودتر بهش پس بدم
اما جمع نمیشه لامصب
هرچی میخوام خرج نکنم بذارم کنار ، اما اصلا نمیشه
کاش حسین یکم از این نظر بفکرم بود
اما خودشم اینروزا خیلی درگیره
دیشب بهم گفت نمیدونم چرا هرچی میدوئم هرچی زحمت میکشم هیچی تهش نمی مونه
بهش گفتم تقصیر منه میدونم ، تقصیر وجود منه ...
گفت : نه ، نه ...
خودشم خوب میدونه که همینطوره
آخه قبلش تو حال خودش نبود از دهنش پرید گفت : من ترو میخوام ، چون ترو میخوام خدا داره اینطوری اذیتم میکنه ، حالمو میگیره چون نباید ترو بخوام
تو هم آینده داری
نباید ....
دستمو گذاشتم جلو لباش نذاشتم ادامه بده
دوست ندارم این حرفا رو ازش بشنوم
دوست دارم پررو باشه
جلو همه چی وایسه
حالم اصلا خوب نیست
اگه بیشتر از این بنویسم بغضم اینجا می ترکه و آبروم میره ...
خدایا هرجا هست محافظتش کن
حسینمو میگم ....
خدایا خوب میشم ناشکری هامو ببخش
.
.
.
.

خواب دیدم

دیشب خواب دیدم توی یه زندان بودم
از پنجرش آسمونو نگاه کردم
یعالمه ابرای سیاه داشتن آسمونو پر میکردن
نمیدونم چی میشه ...
بدجور احساس تنهایی و پوچی میکنم
بدجور ...
.
.
.

بهم گفت : توی این مدت تو رو تا حالا بوسیده ؟!
خنده م گرفت
نمیدونستم چی بگم
گفتم بعد از شش سال ، خودت چی فکر میکنی؟
امکان داره نبوسیده باشه با وجود عشقی که هردو ازش دم میزنیم؟!
خندید
خیلی چیزا گفت که چندشم شد
راست میگن که دروغگو کم حافظه ست
نمیدونستم داره راست میگه یا دروغ
اما بیشتر از قبل نسبت به دوستیمون نامطمئن شدم
تصمیم گرفتم از اون روز ، بیشتر از قبل ازش فاصله بگیرم
نمی شناختمش انگار
هنوزم نمی شناسمش
دیشبم روی دستش یه زخم بود
اون یکی مچش رو هم بسته بود
مانتوش رو هم اصلا در نیاورد ، حس کردم بدنش کبوده شاید !
ازش که پرسیدم ، گفت نه به امام حسین ، دیوونه شدی؟!
توی دلم گفتم اصلا به من چه ربطی داره؟
مگه قرار نشد ازش فاصله بگیرم
دوسش ندارم
از اولم نداشتم
اون یکیو هم همینطور
اصلا هیچکدومشونو
چرا اینروزا از همه بدم میاد؟
نمیتونم تحمل کنم وجود کسی رو
دیشبم که بچهه اونجا حدود یکساعت بی وقفه عررر میزد ، بیشتر از قبل به این موضوع پی بردم که منو چه به بچه؟شوهرداری؟زندگی متاهلی؟
جام همینجایی که هستم خیلی هم خوبه
اصلا منو چه به این کارا
با اینهمه ضعف اعصاب ، سرنوشت من چه خواهد شد؟؟
خدایا ، چرا نمیگی؟
کاش میشد آخرشو تند تند ورق بزنم ببینم توش چی نوشتی ...
اما نه ...
می ترسم ...
انگار تمام صفحه ش سیاهه
سیاه ِ سیاه ...
از تاریکی و سیاهیش می ترسم
دستامو ول نکن
من حس میکنم این روزا جز تو هیچچچچکس رو ندارم

دلم خیلی گرفته ...

خیلی خیلی ...

توی این روزا انگار از زمین و آسمون واسه آدم می باره ...

فکر و خیالو میگم ...

راحتم نمیذارن ...

همه چی اینروزا روال معمولی خودشو طی میکنه
اتفاق جدیدی نیفتاده ، منم اینروزا اصلا دل و دماغ اتفاق جدید رو ندارم
همه چی معمولیه و عادی
فقط دیروز داشتم مدل عروس رو توی گوگل سرچ میکردم ، واسه مدل امتحانم
یسری عروس جیگول پیگول آورد خیلی خوشم اومد
بعد باز رفتم تو هپروت
از اون آدما نیستم که عقده ی لباس عروس و عروسی داشته باشم بخدا
ولی وقتی می بینم انقده ذوق میکنم !
بعد میرم توو هپروت ، خودمو کنار اون می بینم با همین لباسا
ایناش به کنار ، عکسای دونفره ی عروس دومادا رو بگو ...
خیلی دوست دارم یه روزی این رویا به حقیقت بپیونده
هرچی هم که من بگم از لباس عروس و این چیزا خوشم نمیاد
ولی بهرحال یه زنم
ته ِ ته دلم قلقلک میشه وقتی این چیزا رو می بینم
با عشق ، به خونه ی بخت رفتن ، کنار کسی که دوسش داری بودن !
و میدونم که من هرگز همچین روزهایی رو توی عمرم نخواهم دید
واسه همین زیاد سعی میکنم به این چیزا فکر نکنم
بیشتر دلم خوشه به بودنش ، دیدنش ، لمس کردنش ، از دور نگاه کردنش ، گوش دادن به صداش ، ...
و خودمو سپردم به دست باد
به دست خدا ، سرنوشت ، یا هرچیز دیگه
اصلا هم نمیخوام به هیچی فکر کنم
وسواس فکری ، اینروزا خیلی عذابم میده
بدجور افتاده به جونم
کاش راه خلاصی براش پیدا میشد
البته بجز پیش مشاور و روانپزشک رفتن و این چیزا
.
.
.
نصیحت های کلیشه ای رو بذارین کنار
بیاین فقط واسه غیرممکن های همدیگه دعا کنیم
چی میشه مگه؟!
...

دیشب یه حماقت بزرگ کردم
به ریحانه همه چیزو گفتم
اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم
وقتی به خودم اومدم دیدم ای وای ، چیکار کردی تو احمق
این راز قشنگ رو چرا نذاشتی یه راز بمونه
بعدش تازه فهمیدم اون چه رازای شرم آوری رو از من پنهون کرده بود
البته زیادم شرم آور نبودا
ولی خوب هم نبود
خودمو که میذاشتم بجاش ، می دیدم اگه من بودم هرگز همچین کارایی نمیکردم
بعدشم شروع کرد به سواستفاده که بیا موهای منو فر کن ببینم بلدی !!!
یعنی داشت رسما" بچه گول میزد
از صدقه سر من ، هرشب با یه مدل مو میره خونه ، پیش شوهری که ادعا میکنه ازش بدش میاد !
ادعا میکنه ازش بدش میاد و اسمش رو توی گوشیش میزنه : نفس من !
اوق !
ادعا میکنه ازش بدش میاد و آهنگ عاشقانه خصوصی میذاره روی اسم شوهرش توی موبایل
نمیدونم چرا اینروزا زندگی های مشترک انقدر گند شده
وقتی اینا رو می بینم از هرچی زندگی متاهلیه بالا میارم
و با اینکه وضعیت خوبی ندارم ، اصلا هم ندارم ! ، ولی بازم خدا رو شکر میکنم که با کسی که ازش متنفرم زیر یه سقف زندگی نمیکنم و مجبور نیستم اینکارا رو بکنم که ادعا کنم هوی فلانی من عاشقتما ! تو هم دوستم داشته باش!در صورتیکه در باطن ازش متنفر باشم ! حالمو بهم بزنه
....
بعدشم شروع کرد هی سوال و جواب
هی پرسش ، هی دخالت توی مسائل خصوصی
منم بهش گفتم حالا که همه چی رو میدونی ، دیگه وارد جزئیات نشو لطفا !
گرچه میدونم گیر دادنای بعدیش ، حتما راجع به مسائل خصوصی زندگی منه !
دلش میخواست با سوالاش بهم بفهمونه که حسین اصلا تو رو دوس نداره ، ولی فلانی منو خییییلییییی دوس داشت !
میخواد با زبون بی زبونی بهم بفهمونه و نصیحتم کنه که این راهو نرو
ولی نمیدونه که شش ساله گوش من از این حرفا پره
شش ساله هربار خواستم برم نشد ، نتونستم ، لحظه آخر همه چیزو شکستم و نابود کردم
...
آخرشم یکم گریه کرد
یکم گلایه کرد از زندگی مشترکش
از زندگی مجردیش
از خانواده ش چیزای عجیبی گفت که کم مونده شاخ در بیارم فقط !
خوبی حرف زدن با آدما اینه که وقتی می شینی به درددلای یکی دیگه گوش میدی ، اونوقت تازه می فهمی تو هیچ مشکلی نداری !
نمیدونم شاید یروزی پشیمون بشم از اینکه چرا گفتم
....
خدایا ، محافظتمون کن ....
.
.
.

یه مشت چرت و پرت

دل نوشت طولانیی یه
کسی مجبور به خوندنش نیست بخدا
.
.
.
.
باز من افسردگی گرفتم
باز این حس بد اومده سراغم
از اون حسها که گاهی وقتا میاد سراغم !
همونا که وقتی یکیو تو خیابون می بینم بیخود و بی جهت الکی الکی دلم براش می سوزه و انقدر گریه میکنم که خودمم به سلامت روانم شک میکنم !
یا مثلا یادم میاد به یکی یچیزی گفتم که ناراحت شده ، حتی اگه حقش هم بوده باشه ، توی این دوره یادم میفته و انقدر واسش گریه و خودخوری میکنم که نگو ...
امروز صبح خواهرزاده ی ده سالم تو کوچه وایساده بود منتظر سرویسش ، من از پشت پنجره داشتم نگاش میکردم انقدر بیخودی دلم براش سوخت که نگو ...
دلم میخواست های های بشینم گریه کنم همونجا
همین چندشب پیش ، برادرزاده م ؛
از بس که ماشالا پرحرفه همه ازش فرارین علی الخصوص من ِ بی اعصاب !
یچیزی به من گفت ، منم سرمو براش تکون دادم که یعنی اوهوم ، شنیدم ، باشه ...
بعد هی تکرارش میکرد ، هی تکرارش میکرد
داشتم روانی میشدم ، انقدر اعصابم خرد شد که دیگه حتی نگاشم نکردم گفتم بذار بگه تا خسته بشه
حالا که یادم میاد قد سگ پشیمون میشم که چرا گاهی وقتا این رفتارا رو با عزیزام میکنم؟
خصوصا توی این دوره افسردگی ، وقتی این چیزا یادم میفته خیلی ناراحت میشم
اونقدر که دلم میخواد های های گریه کنم
امروزم از اون روزاس
حالم اصلا خوب نیست
جالبه که توی همچین روزایی از زمین و آسمون هم برام میباره !
صبح رفتم داروخونه تست بارداری واسه خواهرم بگیرم
از بدشانسی من ، شیفت دختر همسایه مون بود ...
تا گفتم تست بارداری میخوام ، همچین چپ چپ نگاه کرد که انگار من واسه خودم میخوام !
توو محله ی مام که خداروشکر همه خاله زنک و خبرچین !
فکر کنم بحث داغشون از امروز حاملگی من و تست و این چیزا باشه !
منم خودمو خیلی عادی نشون دادم ، اصلا نیاز ندونستم که توضیح بدم واسه کی میخوام !
دختر بدی شدم ، اینطور مواقع دلم میخواد حس فضولی بعضیا رو قلقلک بدم !
بذار فکرشون یکم مشغول باشه
...
اینروزا بدجور احساس تنهایی میکنم
آبجیم چند روزه توو خودشه و من نمیدونم باز چه گندی زده یا کی بهش گیر داده یا اون یه کی گیر داده !؟
اصلا به من چه؟
هیچوقت عادت ندارم از یکی حرف بکشم ، التماسش کنم که بگو چته؟چی میخوای؟چرا گریه میکنی؟چرا ناراحتی؟
فقط میدونم که یچیزیش هست
دیشب با ریحانه رفتیم یه خرازی سر کوچه آموزشگاه ، از اون مغازه ها که صدتا چیز میز تزئینی و گیره میره و کش مو و از این جینگول پینگولا که من عاشقشونم داره !
قبلا هم میرفتم ، اما صاحبش خیلی چندش بود
همیشه به خواهرم و مامانم میگفتم که من از این یاروئه خوشم نمیاد نمیدونم چرا ‍
از اونجایی که همه معتقدن من چشم برزخی دارم !! و هرکی باطن کثیفی داشته باشه با دیدن ظاهرش حال من دگرگون میشه !!وقتی اینو می دیدمش حالم بد میشد ، حالت تهوع میگرفتم
اصلا نمیتونستم نگاش کنم ازش خیلی بدم میومد
دیشب هم که با ریحانه رفتیم این یارو ندید پدید دوتا دختر دید ، شروع کرد به چرت و پرت گفتن ، تیکه های ناجور انداختن ، با گوشه های ناجور و زشت حرف زدن
که نمیشه اینجا حتی مثال زد !
انقدر بد بود
داشتم بالا میاوردم از ریختش
اصلا نگاش نمیکردم ، برعکس این ریحانه شروع کرد گرم گرفتن و حرف زدن و تعریف کردن که آره تو شوهر فلان فامیل ما هستی و از این چرت و پرتا
هرچی میگفتم بیا بریم مگه گوش میداد !
وقتی فهمیدم طرف تازه ازدواج کرده دیگه بیشتر حالمو بهم زد
چطور یه تازه داماد ، میتونه انقدر جلف باشه و با دیدن دوتا مشتری دل و دین از کف بده و شروع کنه زر زر مفت زدن
چطوری آخه؟
یعنی یذره احساس بد بهشون دست نمیده؟!
...
خلاصه که بهم ثابت شد واقعا چشم برزخی دارم !
از اونجایی که عادت دارم اتفاقای جالب و عجیب رو تا میرسم خونه واسه ابجی و مامانم تعریف کنم
سر میز شام شروع کردم به تعریف کردن واسه مامانم که آره ، دیدین چشم برزخی من راجع به این یاروئه درست کار میکرد؟!
مامانم گفت کدوم یارو؟
گفتم همون بنده خدا که فلان جا مغازه داشت فلان چیز ازش میخریدیم
همینطور داشتم با شوق و ذوق تعریف میکردم که مامانم پرید وسط حرفم :
-ماکارونی ها رو بزنم قاطی پلوها؟ یا جدا جدا گرم کنم؟!سریال شمیم عشق هم داره جالب میشه ، همیت داره به حوا التماس میکنه و فلان و بهمان و شروع کرد به تعریف کردن سریال !
انگار نه انگار که من داشتم حرف میزدم ، انگار نه انگار که من داشتم یه جریانی رو تعریف میکردم ....
هرقدر هم که حرفم مسخره یا چرت باشه کسی حق نداره بپره وسط حرفم
دهنمو بستم و دیگه هیچی نگفتم
نمیدونم چرا آدم نمیشم؟
بارها و بارها به خودم قول دادم که جز حرفای ضروری و روزانه هیچی به اینا نگو
اصلا باهاشون حرف نزن
اما نمیدونم چرا ذاتم نمیذاره
چرا فراموش میکنم همه ی قولایی که به خودم میدمو ...
توی این دوره افسردگی لعنتی خیلی حساس میشم و زودرنج
با اینکه دفعه اولش نبود که حرف زدنمو با گِل لگد کردن ، یکی میکرد
ولی باز نمیدونم چرا ازش دلخور میشم
شبم که آبجیم اومد باز دماغشو قرمز کرده بود و کله ش تو گوشیش بود ، تازگیا هم که یاد گرفته با گوشیش بره فیسبوک
دیگه یک لحظه این گوشی رو زمین نمیذاره
با همون دک و پوزش رفت خوابید و پتو رو هم شاراپی کشید رو سرش
دیشبش هم داشتم تعریف میکردم که چیا شده و نیما کوچولو گوشیمو پرت کرده خورده به دیواره و طی یه معجزه چیزیش نشده با خنده و مسخره بازی ! ، که دیدم کله ش تو گوشیشه و اخم کرده و داره با زبون بی زبونی بهم میگه خفه شو بذار به کارم برسم !
در صورتیکه وقتی اون از سرکارش و همکاراش صحبت میکنه با آب و تاب ، من باید حتما گوش بدم و به به و چه چه کنم  !
اینه که احساس تنهایی میکنم
اینه که احساس اضافه بودن میکنم
دوست هم هیچوقت نمیتونه جای خالی این چیزا رو واسم پر کنه
ظهرشم قیچی ورداشتم موهای بچه رو کوتاه کنم که انقدر نیاد تو صورتشو جشماشو اذیت کنه
مامان ، بچه رو کشید برد و گفت نمیخواد ولش کن ، نمیشه
بدون اینکه نظر منو بپرسه
همه ی تصمیمام ، همه ی کارامو زیر عقایدش و خودخواهیاش له میکنه
یه تفم میندازه روش !
همیشه همینه
موقع غذا پختن همش تو کارم دخالت میکنه
از دستم میگیره ، میخواد بگه تو هیچی حالیت نیس تو نمی فهمی
میخوام چایی دم کنم هربار باید بگه چقدر چای بریز قوری رو هم پر کن !
آخه مادر من ، مگه من دفعه اولمه؟
اه ...
گفتن این حرفا چه فایده ای داره؟
حس میکنم این اعتماد به نفس پایین ، این منزوی بودن و کم حرف بودن و اجتماعی نبودنم ، تقصیر اوناست
اونان که نذاشتن من هیچی بشم
همش جلوم وایسادن
همش از دستم گرفتن
همش جلودهنمو گرفتن
نذاشتن بزرگ بشم
وقتی بچه های امروزی رو می بینم که چقدر ناز و نوازش میشن ، چقدر قدر و منزلت دارن ، چقدر بهشون توجه میشه ، بغض گلومو میگیره و حس میکنم این عدم موفقیت من توی همه ی زمینه ها فقط و فقط بخاطر کارای پدر مادرمو اطرافیانمه
شایدم اونا اصلا تقصیری ندارن
نمیدونم
شاید من زیادی حساس شدم باز !
اما این حس لعنتی اصلا حس خوبی نیست
وسواس فکری رو هم به اینا باید اضافه کرد که چندین و چند ماهه به جونم افتاده و داره عذابم میده
همش میترسم واسه عزیزام یه اتفاقی بیفته دور از جون همشون
همش می ترسم
اگه کفشامو که در میارم روی هم بیفته سریع برمیگردم جفتشون میکنم ، مث پیرزنا ، که نکنه یوقت یه اتفاق بدی بیفته ! عقاید قدیمی ها !!!
اگه تسبیح صلواتمو فراموش کنم بخونم نصف شبم که یادم بیفته سریع با چند دور اضافه تر میخونم که نکنه خدا قهرش بگیره و یه بلایی نازل کنه سر عزیزام
دور از جونشون ، خدایی نکرده
فکرای بد میکنم ، رویاهام همه کابوس شدن
گاهی وقتا با اینهمه مشکلات روحی روانی شک میکنم که آیا واقعا 24 سالمه؟
یا 42؟!
چقدر حرف زدم
چقدر شرر و ور گفتم
اما اینا رو فقط واسه دل خودم گفتم
واسه تنهاییام
واسه اینکه اینروزا واقعا هیچکس نیست که باهاش همزبون باشم
درسته که اینا یه مشت حرف خاله زنکی و بیخوده ، اما گاهی وقتا ما خانوما دلمون میخواد یعالمه حرف بزنیم ...
با یکی که درکمون کنه ، توجه کنه بهمون
و من چقدر توی زندگیم کم دارم همچین کسی رو
فقط یه وبلاگ دارم
که خیلی دوسش دارم
بی هیچ شکایتی ، بی هیچ بی توجهی ای ، بی هیچ نصیحتی آغوشش به روم بازه
....
ببخشید...
.
.
.
.