1
گاهی وقتا حس بدی بهم دست میده وقتی میبینم میبریش مسافرت در حالیکه اصلا دوسش نداری و باهاش بهت خوش نمیگذره ...
یادته همیشه میگفتی دوست دارم باهم بریم شمال ! آخرش یروزی می برمت ! اما هنوز نبردی منو مسافرت ... هیچوقت هم نخواهی برد ... یعنی نمیشه که بریم ...
دلم برات خیلی تنگ شده
یک هفته ست که ندیدمت ...
"س" همش منو پر میکنه از تو بد میگه ... نه اینکه بد بگه ها ... همش میگه اون زنشو دوست داره ُ باهم خوبن ... فلان ... از این حرفا که وقتی می شنوم قرمز میشم و هیچی نمیتونم بهش بگم ...
دوستت دارم جوجوی کوچولو ... یک هفته پیش با دعوا از هم جدا شدیم منو ببخش ...
حالا همه آرزوم فقط یکبار دیگه دیدنته و در آغوش گرفتنت ...
همون آغوشی که از شدت خستگی گاهی وقتا بو عرق میده و من بوت میکشم میگم به به !
و تو می خندی و از این کارم تعجب میکنی ... !
خدایا ... هرجا میره مواظبش باش ... اون ۵ تا فرشته کوچولو یادت نره ها ...
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...