اینروزا بیشتر از همیشه احساس بدی دارم
حس میکنم دارم به خودم و خیلیا ظلم میکنم
دو روز پیش ، تا رسیدم محل کارم ، هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که دیدم پسرهمسایمون جلو پام وایساده ، خیلی عصبانی شدم ،
گفتم شما اینجا چیکار میکنید؟اینجا محل کارمه
گفت چند روزه تعقیبت میکنم تا یجا گیر بیارم باهات صحبت کنم
از این گستاخیش خیلی عصبانی شدم
گفت اومدم جواب منفی ای رو که مامانت به بدترین شکل بهم داده از خودت بشنوم
اصلا تو خبر داشتی که من تو رو از مامانت خواستگاری کردم
گفتم بله شنیدم جوابمم همون موقع گفتم
گفت مگه میشه دختر بیست و چندساله قصد ازدواج نداشته باشه؟آخه چرا؟
گفتم زندگی شخصی هرکسی به خودش مربوطه
گفت اگه لازم باشه ده سال هم به پات می شینم تا نظرت عوض شه ، من یکساله این احساسو مخفی کردم دیگه نمیتونم
خواهش میکنم اجازه بده خانوادم بیان منزلتون باهم صحبت کنیم
گفتم حرفشم نزنید ، من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم
گفت من منتظرت می مونم ، هرچقدر که لازم باشه !
خیلی ناراحت شدم و سریع رفتم داخل شرکت
حس عذاب وجدان چند روزیه که چنگ انداخته به گلوم
من دلم نمیخواد دل کسیو بشکونم خدا
کمکم کن
کمک کن دست از سرم برداره و بره پی زندگیش
اینروزا حسین هم حال و روز خوشی نداره
بی پولی داره بهش فشار میاره
هرچی هم به این در و اون در زدم که براش پول جور کنم نشد که نشد ...
دیشب یه غم عمیق ، یه خستگی بی نهایت شدیدی ، توی چشماش ، لابلای لبخندای تلخش موج میزد
اونقدر از غمش غم دارم که فقط خدا می دونه
دلم خیلی میگیره وقتی غمشو از ته چشماش می بینم ...
وقتی به روش نمیاره دیگه بیشتر عذاب می کشم
خدایا کمکش کن ...
.
.
.
مامان ارین و اروین ... تو پست قبلی جواب کامنتتو دادم لطف کن بخونش عزیزم . ممنون