قراره دو سه روز بره مسافرت ، شمال
همیشه شمال رفتن با اون جزء رویاهام بوده و هست ...
اما چه کنم که تعصبات اجازه این کارو نمیدن ! تعصبات خانوادگی
خیلی خواهش کرد گفت به مامان و خواهرت بگو بیان باهم بریم
بمیرم براش فکر میکنه شدنیه
هنوز اینا رو نشناخته
البته شاید اگه منم جای مامان بابام بودم همچین اجازه ای نمیدادم
فقط که اونا نیستن
صدتا فضول دیگه هم داریم
بخاطر همینه که قضیه ازدواجم 5 ساله که پنهونه
فقط من میدونم و حسین و خدا
امروز نمیدونم چه مرگمه
اصلا یک هفته ست که حالم خوش نیست
بیخودی به همه شک میکنم
مدام چشمام پر از اشک میشه الکی ، بیخودی
تا یکی توو تلویزیون گریه میکنه منم باهاش میزنم زیر گریه !
منتظر کوچیکترین تلنگرم که خودمو خالی کنم و بلند بلند زار بزنم
بدتر از هم اینکه علتشو نمیدونم ...
حس میکنم اینا علائم افسردگیه
حالا هم که فهمیدم فقط 3 روز حسین میره مسافرت دیگه بدتر شدم
از اینکه انقدر ضعیف و بدبخت و وابسته م حالم از خودم بهم میخوره
از اینکه حتی نمیتونم ادای آدمای قوی رو در بیارم
از اینکه باید همش این بغض لعنتی رو قورت بدم دیگه خسته شدم
از اینکه همه ی غصه هامو ریختم توی خودم 5 سال تمام ...
هیشکی نیست سرمو بذارم توو دامنش یه عالمه گریه کنم
دردمو بگم ، خودمو خالی کنم ...
این کوله بار پر از دروغ و نیرنگ و غصه رو سالهاست تنهایی به دوش میکشم
دارم از پا در میام
روز به روز خسته تر و افسرده تر ولی عاشقتر !
این عشق تمومی نداره ، کاش داشت ...
هرچی جلوتر میرم قضیه پیچیده تر میشه و من هنوزم نمیتونم دست بکشم ازش
هیشکی باورش نمیشه من چی میکشم
حتی خود حسینم هنوز نمیدونه حالمو
هرروز روزای تلخ و سخت آینده مثل یه فیلم از جلو چشمام میگذره
این بی هدفی
این آینده ی پوچ و نامعلوم
این خونه ی ساخته شده روی آب
دارم در حق خودم بد میکنم می دونم ...
اما عشق ، کی می دونه عشق با آدما چه کارا که نمیکنه
خدایا یکاری بکن حسین نره
از این سفر کاری منصرفش کن
من نمیتونم حتی لحظه ای بدون اون باشم ...
شاید یک هفته هم نبینمش اما همین که وجودشو ، نفسهاشو ، عطر تنشو توی شهرمون حس میکنم واسم کافیه
نمیخوام از اینجا بره
حتی واسه سه روز ...
کمکم کن خدا
که بتونم محکم و قوی باشم
آخه چرا انقدر حقیرم؟ انقدر ضعیفم؟ ...
خدایا مراقب حسینم باش :(
همین ....
.
.
.
پ.ن 1 : دوستای عزیزم . اوناییکه رمز ندارن ... لطفا درخواست رمز نکنید واستون احترام زیادی قائلم ، اما یسری نوشته ها هست که واسه دل خودم و چنتا از دوستای نزدیکمه ، منو ببخشید
پ.ن 2 : (ل) عزیز ... نمیدونم هنوزم میای میخونی منو یا نه ... اما باورم نمیشد اینطوری یدفعه ای تنها بذاری منی که جز تو هیچکسو ندارم واسه حرف زدن ... امیدوارم هرجا که هستی خوشبخت باشی ... همین