من امروز چقدر دلگیرم ... چقدر احساس تنهایی و حقارت میکنم

حسرت ریختن یه کاسه آب که توش گلای پرپر یاس و رز باشه به دلم مونده

برو ... به سلامت . مواظب خودت باش ...

اما میترسم حتی بی خدافظی بذاره بره ...

بس که اینروزا یجوری شده ...

دیشب قرار بود شام بیاد خونه اما نیومد ...

یکیو برده بود بیمارستان

منم بجای جیغ جیغ و غر زدن سرش ... بهش گفتم باشه عزیزم . درکت میکنم خودتو ناراحت نکن

اما درونم یه آتشفشان در حال فوران بود ...

عصبانی بودم اما به روم نیاوردم

تازگیا بهم میگه تپراک ! ...

مث تپراک آروم و احمقم آخه . راس میگه ...

دعا کنین حالم بهتر بشه . خوب نیستم اصلا ....