کمکم کن بازم صبوری کنم ...
امروز اومد ...
تا چهره ش رو ديدم ، فهميدم ديروز ، روز سختي بوده براش
آفتاب سوخته شده بود ، با لباساي خاکي و چروک ...
يه بغضي گلومو فشار ميده از اون موقع
بغضي که نه مي تونم قورتش بدم ، نه بريزمش بيرون ...
درست مثل هميشه
...
هرچي ناراحتي داشت سرم خالي کرد
اما من ناراحت نشدم ، چون ميدونم حال و روز خوشي نداره
چند روزه حسرت يه بغل کوچيک ، يه بوس کوچولو روي پيشونيم ، به دلم مونده
خصوصا اين يک هفته که يکم اعصاب خرد کن بود همه چي ، دعوا هم کرديم
يه عالمه احساس سرکوب شده توي قلبم داره مي پوسه
از همه بدتر نميتونم غم و رنجشو ببينم
کاري ازم ساخته نيست
از لحاظ مالي که نميتونم بهش کمک کنم
از لحاظ عاطفي هم که اين چند روزه از هم فاصله گرفتيم
همش با خودم ميگم نکنه اون حرفايي که زدم باعث شده ازم دور بشه
اون حرفاي سنگيني که بهش گفتم .....
يه عالمه سوال بي جواب توي ذهنمه ، سرم داره منفجر ميشه از اينهمه فکر و خيال
حالا تو اين هاگير واگير ، ديشب که مامانم خونه نبود ، يه خانومه با دخترش عنر عنر پا شدن بدون هيچ اطلاع قبلي اي ، اومدن دم در خونه
درو که باز کردم ، زود دوزاريم افتاد که اينا چيکار دارن
خانومه سر تا پامو برانداز کرد ، پرسيد شما دخترشون هستين؟
دلم ميخواست درو بکوبم تو صورتشون ...
اما افسوس که اين اخلاقا به من نيومده ....
يه جوري دست به سرشون کردم رفتن
از اون پررو هاش بودن که اگه يه تعارف ميزدم ميومد توي خونه و انتظار پذيرايي هم داشتن !
فقط دلم ميخواد بدونم کيه که از اين غلطا ميکنه ، حقشو بذارم کف دستش
از اين خواستگارياي سنتي متنفرم ، حالم بهم ميخوره
...
خدايا ، کمک کن حسينم از اين وضعيت در بياد
کمکش کن اوضاش رو به راه بشه و کمتر غصه بخوره
بميرم واسه اون صورت ماه آفتاب سوختش ...
کاش کاري ازم برميومد خدا جون ....
کاش مي فهميد چقدر به فکرشم و دوستش دارم
هيچوقت نمي فهمه ، حتي به دهنشم نميرسه که من از غمش هرشب با گريه ميخوابم ...
خدایا کمک کن بازم صبور باشم ...
تا چهره ش رو ديدم ، فهميدم ديروز ، روز سختي بوده براش
آفتاب سوخته شده بود ، با لباساي خاکي و چروک ...
يه بغضي گلومو فشار ميده از اون موقع
بغضي که نه مي تونم قورتش بدم ، نه بريزمش بيرون ...
درست مثل هميشه
...
هرچي ناراحتي داشت سرم خالي کرد
اما من ناراحت نشدم ، چون ميدونم حال و روز خوشي نداره
چند روزه حسرت يه بغل کوچيک ، يه بوس کوچولو روي پيشونيم ، به دلم مونده
خصوصا اين يک هفته که يکم اعصاب خرد کن بود همه چي ، دعوا هم کرديم
يه عالمه احساس سرکوب شده توي قلبم داره مي پوسه
از همه بدتر نميتونم غم و رنجشو ببينم
کاري ازم ساخته نيست
از لحاظ مالي که نميتونم بهش کمک کنم
از لحاظ عاطفي هم که اين چند روزه از هم فاصله گرفتيم
همش با خودم ميگم نکنه اون حرفايي که زدم باعث شده ازم دور بشه
اون حرفاي سنگيني که بهش گفتم .....
يه عالمه سوال بي جواب توي ذهنمه ، سرم داره منفجر ميشه از اينهمه فکر و خيال
حالا تو اين هاگير واگير ، ديشب که مامانم خونه نبود ، يه خانومه با دخترش عنر عنر پا شدن بدون هيچ اطلاع قبلي اي ، اومدن دم در خونه
درو که باز کردم ، زود دوزاريم افتاد که اينا چيکار دارن
خانومه سر تا پامو برانداز کرد ، پرسيد شما دخترشون هستين؟
دلم ميخواست درو بکوبم تو صورتشون ...
اما افسوس که اين اخلاقا به من نيومده ....
يه جوري دست به سرشون کردم رفتن
از اون پررو هاش بودن که اگه يه تعارف ميزدم ميومد توي خونه و انتظار پذيرايي هم داشتن !
فقط دلم ميخواد بدونم کيه که از اين غلطا ميکنه ، حقشو بذارم کف دستش
از اين خواستگارياي سنتي متنفرم ، حالم بهم ميخوره
...
خدايا ، کمک کن حسينم از اين وضعيت در بياد
کمکش کن اوضاش رو به راه بشه و کمتر غصه بخوره
بميرم واسه اون صورت ماه آفتاب سوختش ...
کاش کاري ازم برميومد خدا جون ....
کاش مي فهميد چقدر به فکرشم و دوستش دارم
هيچوقت نمي فهمه ، حتي به دهنشم نميرسه که من از غمش هرشب با گريه ميخوابم ...
خدایا کمک کن بازم صبور باشم ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 10:17 توسط یادگار
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...