اینروزا ، بیشتر از قبل عصبی و بی قرار شدم ...
احساس پوچی میکنم
احساس بی هدفی همه ی زندگیمو پرکرده ...
بدتر از همه اینکه این درد رو نمیشه به هیشکی گفت
حتی به خودش
وجودش پر میشه از احساس گناه ، و هی میگه من نمیخوام اینجوری باشی
نمیخوام خودتو بدبخت کنی
نمیخوام بپای من بسوزی
میخوام خوشبختیتو ببینم
این حرفاش مثل خنجر فرو میره توی قلبم ...
وقتی اینا رو میگه از قبل بیشتر ناامید میشم ...
من خودمو سپردم به دست زمان
به دست خدا ...
نمیدونم چی قراره به سرم بیاد
وقتی بدبختی خواهرامو می بینم ، بیشتر از قبل از زندگی مشترک و ازدواج متنفر میشم
بیشتر به خودم آفرین میگم که تا حالا دم به همچین تله ای ندادم ...
هیچوقت نمیتونم این شرایطی که اونا توشن رو تحمل کنم ...
هرگز نمیتونم یکی بهم زور بگه و من مثل موش فقط ازش بترسم ...
تا بحال هرچی مرد دور و برم دیدم اینطوری بوده
هر زنی رو که دیدم چشماش گریون بوده ...
من از ازدواج متنفرم
ولی این قضیه در مورد حسین صدق نمیکنه
اونو 6 ساله که می شناسم
حس میکنم میتونم باهاش زندگی کنم
گرچه گاهی وقتا به این موضوع هم شک میکنم
...
شاید من اصلا واسه زندگی مشترک ، ازدواج ، مادر شدن آفریده نشدم ...
اصلا این چیزا بهم نمیخوره
اگرم  شما میگید این چیزا ، چیزای خوبیه ، حتما من لیاقتشو نداشتم ....
فقط از روزی میترسم که خدا ازم بپرسه عمر و جوونی و بدنی که من بهت لطف کردم و دادم ، توی چه راهی صرف کردی؟
و من اون لحظه هیچی نداشته باشم که بگم ....