امروز چهارشنبه ست ...
مثل همیشه تنهام ...
گاهی وقتی رباب رجوعی میاد و میره ...
حسین که نیست اینجا هیچی مزه نداره .... حتی شنیدن صداش از اون پشت مشتا هم آرومم میکنه
نمیدونم توی دنیا غیر از من کسی هست که یکی رو اینجوری دوست داشته باشه ؟! ... آیا ؟!
بعد از گذشت شش هفت سال ! هنوزم وقتی سفیدی ماشینشو از پشت شیشه مشجر اتاقم می بینم قلبم شروع میکنه به تند تند زدن ...
هنوزم واسه دیدنش ذوق دارم ...
هنوزم وقتی صدای پاهاشو می شنوم توی دلم صدبار قربون صدقش میرم
اونکه این چیزا رو نمیدونه
فکر میکنه من معمولی خیلی نرمال دوسش دارم
از این چیزا از این همه احساس خبر نداره
نمیخوامم بهش بگم ، می ترسم وقتی بدونه ازم دور بشه ... یا مطمئن بشه که هیچوقت از پیشش نمیرم
دلم میخواد این ترس از دست دادن من ، همیشه توی وجودش باشه
گرچه شاید الانم نیست .... !
نامه نوشتن واسه همدیگه رو جزئی از برنامه هامون گذاشتیم
تا حالا سه تا براش نوشتم
اما هنوز نخونده ...
دلم نمیاد سرش غر بزنم و بگم چرا نمیخونی؟ اینطوری مزش میره ...
میدونم خیلی اینکارو دوس داره ، شاید وقت نمیکنه
شاید اصلا یادش رفته بخونه
یا شایدم میخواد سر یه فرصت مناسب بخونه
اصلا شایدم می ترسه !
آره ، حتما میترسه کسی ببیندش
از بس که محافظه کاره این بشر !!! ...
نمیدونم می ترسه چی رو از دست بده؟
وقتی ازش می پرسم میگه نمیخوام این رابطه ای که بدون ترس باهم داریم ، رو از دست بدیم با یه اشتباه کوچیک !
ولی من حس میکنم می ترسه زندگی اصلیش خدشه دار بشه !
آبروش بره یوقت ! ...
شاید منم اگه بجای اون بودم همچین کاری میکردم
چند روز پیش ازش پرسیدم تا حالا شده بخاطر من باهاش دعوا کنی؟!
گفت : نه ...
انگار یه کوه سنگین از روی دوشم برداشته باشن ... نفس راحت کشیدم
گرچه اون سنگینی عذاب وجدان همیشه تا ابد روی دوشم خواهد موند ....
گفتم میدونم اونقدرا مهم و جدی نیستم ، اما قول بده هیچوقت بخاطر من دلشو نشکنی ، اشکشو در نیاری ...
از اینکه این حرفا رو زدم اصلا حس خوبی نداشتم ....
حس میکردم دارم با این حرفام خودشیرینی میکنم ! یا میخوام حداقل به خودم بفهمونم که من واقعا نمیخوام کسی رو اذیت کنم !
در صورتیکه با این چیزا فقط داشتم و دارم خودمو گول میزنم ...
اه ...
نمیخوام دیگه در موردش حرف بزنم ...
...
راستی ، گفته بودم اون خونه ای که خیلی دوسش داشتم رو از دست دادیم ...؟
اون اتفاق تلخ هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه
نمیخوام بگم اون اتفاق چی بود ...
اما خیلی بد بود ...
از اون به بعد دیگه نرفتیم اونجا
حسین میگه حلش کرده ! اما من هنوزم با یادآوریش دست و پاهام می لرزه ...
نمیدونم دیگه بتونم برم اونجا یا نه ...
خداروشکر مشکل خواهرمم تا حدودی حل شد
مشکلی با شوهر آشغال بدرد نخورش داشتن ...
دو سه روزه اعصاب واسم نمونده
بعد از دعوای اونا ، با خودم عهد بستم هیچوقت هیچوقت با یه مرد نرم زیر یه سقف ،
قول دادم به خودم که هیچ مردی رو بعنوان همسر رسمی و واقعیم قبول نکنم هیچوقت هیچوقت ...
البته حسین با این قضیه فرق داره ها
اون جزء اون مرداییه که من حتی یکبار هم توی زندگیم باهاشون برخورد نداشتم ...
چه کنیم دیگه ... فقط یه حسین بین مردایی که تا حالا دیدم با همه تا حدودی فرق داشته ، که اونم از شانس من باید اینطوری میشد . باید اینطوری ازش دور می موندم ... راضی ام به رضای تو خداجون
حتما حکمتی توش بوده ... چمیدونم ....
...
راستی چه کیفی میده اینجا از هر دری ، بی رودرواسی حرف زد ، و هیچ ناسزایی نشنید !
احساس کَر بودن به آدم دست میده !
حس خوبیه !
....