عزیزم رفته سفر ...
امروز رفتی قزوین
عروسی دوستت ...
صبح دست و دلم به کار نمیرفت
وقتایی که میدونم نباید انتظارت رو بکشم ، انگار عقربه های ساعت خشکشون میزنه
این لحظه های لعنتی نمیگذرن ...
منم خیلی دلم میخواست باهات بیام ، اما هم خودم میدونم هم خودت ، که هیچوقت نمیشه ...
چقدر دلمون میخواد یه مسافرت شمال باهم بریم ... اما میدونیم که نمیشه
عکسایی که تنهایی لب ساحل گرفته بودی رو یادته؟
عکسای خودمو گذاشته بودم کنارش ، انگار واقعی بود ... انگار واقعا هردومون لب ساحل بودیم ...
چقدر خندیدم اونروز ...
بعد هم به بدترین و امن ترین شکل عکسا رو پاک کردم ! خودم بیشتر از تو می ترسیدم کسی ببینه !
زندگی من با ترس شروع شد و با ترس هم ادامه خواهد داشت ...
یادته اونروزی که اومدی خونمون؟ آبجیم چند تا عکس دو نفره ازمون گرفت؟! ...
همون روزی که بی هوا هی منو می بوسیدی و از هیچی نمیترسیدی ...
تو عکسا رو پاکشون کردی ... گفتم کاش میشد نگهشون داریم ...
گفتی : ایشالا عکسای دونفره ی واقعی میگیریم و نگهشون میداریم ...
منم ذوق مرگ شدم !!! با اینکه میدونم این حرفا فقط حرفه !
کاش اینطوری نمیگفتی هیچوقت ... اینطوری که میگی احساسم قلقلک میشه
بیخودی مثل احمقا امیدوار میشم ...
دو سه روزه ندیدمت . با همین حسرت هم تو رفتی سفر . معلومم نیست که کی برگردی ...
شاید تا دوشنبه بمونی ...
من دق میکنم
زودتر برگردی کاش ...
کاش تو هم میگفتی دلت برام تنگ شده
کاش دلت تنگ میشد ...
دیروز بهت گفتم منم میخوام بیام !
گفتی تو که میای ! تو رو می برم ! توی قلبم باهامی همه جا ...
منم ذوق مرگ شدم ، گرچه میدونم این حرفا از ته قلبت نیست ...
دلم برات تنگ میشه
زودِ زود برگرد ...
خدایا هرجا هست مراقبش باش
ازش محافظت کن
میخوام بهش خوش بگذره
اونقدر که اصلا به هیچی فکر نکنه ...
عروسی دوستت ...
صبح دست و دلم به کار نمیرفت
وقتایی که میدونم نباید انتظارت رو بکشم ، انگار عقربه های ساعت خشکشون میزنه
این لحظه های لعنتی نمیگذرن ...
منم خیلی دلم میخواست باهات بیام ، اما هم خودم میدونم هم خودت ، که هیچوقت نمیشه ...
چقدر دلمون میخواد یه مسافرت شمال باهم بریم ... اما میدونیم که نمیشه
عکسایی که تنهایی لب ساحل گرفته بودی رو یادته؟
عکسای خودمو گذاشته بودم کنارش ، انگار واقعی بود ... انگار واقعا هردومون لب ساحل بودیم ...
چقدر خندیدم اونروز ...
بعد هم به بدترین و امن ترین شکل عکسا رو پاک کردم ! خودم بیشتر از تو می ترسیدم کسی ببینه !
زندگی من با ترس شروع شد و با ترس هم ادامه خواهد داشت ...
یادته اونروزی که اومدی خونمون؟ آبجیم چند تا عکس دو نفره ازمون گرفت؟! ...
همون روزی که بی هوا هی منو می بوسیدی و از هیچی نمیترسیدی ...
تو عکسا رو پاکشون کردی ... گفتم کاش میشد نگهشون داریم ...
گفتی : ایشالا عکسای دونفره ی واقعی میگیریم و نگهشون میداریم ...
منم ذوق مرگ شدم !!! با اینکه میدونم این حرفا فقط حرفه !
کاش اینطوری نمیگفتی هیچوقت ... اینطوری که میگی احساسم قلقلک میشه
بیخودی مثل احمقا امیدوار میشم ...
دو سه روزه ندیدمت . با همین حسرت هم تو رفتی سفر . معلومم نیست که کی برگردی ...
شاید تا دوشنبه بمونی ...
من دق میکنم
زودتر برگردی کاش ...
کاش تو هم میگفتی دلت برام تنگ شده
کاش دلت تنگ میشد ...
دیروز بهت گفتم منم میخوام بیام !
گفتی تو که میای ! تو رو می برم ! توی قلبم باهامی همه جا ...
منم ذوق مرگ شدم ، گرچه میدونم این حرفا از ته قلبت نیست ...
دلم برات تنگ میشه
زودِ زود برگرد ...
خدایا هرجا هست مراقبش باش
ازش محافظت کن
میخوام بهش خوش بگذره
اونقدر که اصلا به هیچی فکر نکنه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ ساعت 9:53 توسط یادگار
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...