دیروز صبح از اداره پست زنگ زدن که بسته تون رسیده ...
دلم میخواست خرخرشونو بجوئم !
بعد از یک ماه و نیم که من قید اون عینکو زده بودم ، حالا زنگ زدن که بسته رسیده !
فلان مبلغی آماده کنید ...
راستش پشیمون شده بودم از اون سفارشی که داده بودم
اما اون لحظه توی عمل انجام شده قرار گرفتم
بسته رو بردن خونه ...
من با شوق و ذوق بسته رو باز کردم
عینکا رو امتحان کردم ، متوجه شدم که همچین مالی هم نبوده ! ...
اما بالاخره چیزی بود که خودم سفارش داده بودم واسه حسین
از این عینکا خیلی دوس داشت
صبح اومدم گذاشتمشون توی گاوصندوق ، خواستم یه نامه همه بذارم کنارش و توش توضیحاتشو بدم ، که خودش رسید !
دیروز بهش گفته بودم که برات یه سورپرایز کوچولو دارم
بمیرم ، کلی ذوق کرده بود که حالا انگار چی هست ! خبر نداشت !
امروز صبح فهمیدم اومده بود که سر از قضیه در بیاره ! منم که انگار نه انگار ! اصلا به روی خودم نیاوردم که سورپرایزی در کار بوده !
خلاصه حرفای معمولی زده شد ، اون گفت چه خبر ، من هی گفتم چه خبر ... !
تا اینکه دلمون راضی نشد ...
ازش پرسیدم عصر میای شرکت؟!
اونم که منتظر تلنگری بود که بحثو وا کنه ، گفت چه خبره؟
قضیه سورپرایزست؟!
الان نشونم بده ، میخوام ببینم چیه ؟! ...
از خجالت آب شدم
بمیرم ، حالا توی ذهنش تصور کرده بود چه کادوی با ارزش گرون قیمتی فراره باشه !
منم با نیش باز جعبه رو در آوردم از گاوصندوق ، بازش کردیم ، من همچنان داشتم از خجالت آب میشدم ...
واقعا مایه ی آبروریزی بود
درسته که ما باهم این حرفا رو نداریم ، اما متاسفانه حسین همیشه به ارزش مادی یه کادو توجه میکنه
درست برعکس من که به ارزش معنویش توجه میکنم
توی این یه مورد نقطه مقابل همدیگه ایم کاملا !
عینکه رو امتحان کرد ، از چهره ش فهمیدم زیاد خوشش نیومده
زد به چشمش ، اینور اونورو نگاه کرد
منم شروع کردم به تعریف ، که آره روش نوشته فلان بهمان ، لنزش فلانه ، رنگش اینطوریه ...
گفت : ولی بخاطر ظاهرش نمیشه به چشم زد
منظورش این بود که از نظر ظاهری قیافه نداره عینکه !
اون لحظه یهویی وا رفتم ...
فهمیدم واقعا خوشش نیومده ...
نیشم بسته شد ...
اصلا انتظار نداشتم اینطوری بگه
هیچوقت از دروغ گفتن خوشم نمیاد ، ولی همیشه وقتی کادو میگیرم یعالمه از خودم ذوق نشون میدم که مبادا طرفم دلش بشکنه یا ذره ای فکر کنه که من خوشم نیومده !
اما اون لحظه حسین درست برعکس اینو انجام داد
دلم شکست اما به روم نیاوردم ...
گفت دستت درد نکنه ، پیشونیمو بوسید و خداحافظی کردیم
از پشت پنجره داشتم نگاش میکردم
نشست توی ماشین
هدیه ی منو گذاشت توی داشبود ، عینک قبلی خودشو زد به چشمش و راه افتاد ...
حالا مثل بچه ها بغض کردم
از دستش ناراحتم
کلی گشتم تا یچیزی که نیاز داشت رو براش پیدا کردم
کلی منتظر موندم
واسه سورپرایز کردنش نقشه کشیدم
بنظر من این چیزا ارزشش خیلی بیشتره ...
بیشتر از همه از این ناراحت شدم که نتونستم خوشحالش کنم ...
نمیدونم شایدم از این حرفش منظوری نداشته
بیخیال ...
...
هنوزم فکر میکنم هیچکس توی دنیا زاده نشده که لیاقت این ظریف کاریای روحیه ی منو داشته باشه
هیچکس ...
.
.
.

پ.ن : الانم زنگ زد .... گفت عینکا رو چند گرفتی؟ گفتم واسه چی میپرسی ارزش یچیزی رو میاری پایین . اه !

گفت : حقیقتش عینک شبش خوبه . اما عینک آفتابیش مثل عینک جوشکاری می مونه میخوام اگه مشکلی نداره بدم به یکی از کارگرام موقع جوشکاری

هاج و واج مونده بودم چطوری دلش اومد این حرفو بزنه .... هنوزم توی شُکم ...باورم نمیشه چطور به خودش اجازه داد ...؟ بغضمو قورت دادم ... قیمتو بهش گفتم ... گفت اجازه هست بهش بدم؟ با همون بغض گفتم مال توئه ... هرکاری که دوست داری باهاش بکن ...

اونم خیلی معمولی بدون اینکه ذره ای از صدام حس درونم رو بفهمه . دل شکستگیمو بفهمه گفت باشه مرسی عزیزم ... خدافظ ... !  من هنوز اینجوری ام