اینروزا پرم از حرفای ناگفته ...
حرفایی که تا لب وا میکنم بگم ،پشیمون میشم و دهنمو می بندم ...
نمیدونم شایدم دیگه توانایی گفتنشو ندارم
حرفایی که بارها و بارها برات روی گوشیم می نویسم اما تا میخوام ارسال کنم انگار یچیزی جلومو میگیره
نمیخوام با حرفام حوصلتو سر ببرم
این سکوت خیلی تلخه ، خیلی ...
آدمو از درون نابود میکنه ...
حس میکنم عمر و جوونیم دیگه از دست رفت
دیگه طراوت اونروزا رو ندارم
بیست و چهار ساله شدم و هیچی از خودم ندارم
حتی یه خاطره ی شیرین
یه دلخوشی ...
وقتایی که جوابمو نمیدی ، وقتاییکه حس میکنم برات تکراری شدم ، انگار دنیام توی همین 24 سالگی تموم میشه
حس بدی بهم دست میده
حس میکنم دیگه تکیه گاه و دلخوشی ای ندارم ...
چیکار کردی با دلم؟
که هروقت می شکونیش ، بجای اینکه به آینده م فکر کنم ، به یکی دیگه ! ترجیح میدم بازم یه پیله بتنم دور خودم ...
و تنها باشم ...
تنهای تنها ...
من چی بودم؟ چه رویاها که نداشتم؟
اما الان چی؟
تبدیل شدم به یه موجود بی هدف ، که داره یه زندگی نباتی رو میگذرونه !
چقدر از حال اینروزام بدم میاد
حس میکنم هیچکسو ندارم
هیچکس ...
هیچ چیز دیگه خوشحالم نمیکنه
به وجد نمیارتم
دیگه هیچی روم تاثیر نداره
هیچی لبخند نمی شونه روی لبام ...
چقدر پوچ و تو خالی ام این روزا ...
کاش یه تغییر گُنده پیش میومد
از اون تغییرا که اسمش معجره ست !
دلم معجزه میخواد خداجون ...
خودخواهیمو ببخش
اما اینروزا بازم منطقو گذاشتم کنار و خودخواه شدم ! ...
یوقتایی سر حرف وا میشه ، بعد تو نگاتو می دوزی روی زمین ، میگی اگه یروزی قرار باشه بجنگم ، واسه تو می جنگم ، نه کَس دیگه ای ...
یوقتایی میگی خدا رو چه دیدی؟ کی از سرنوشت با خبره؟ شاید یروزی .....
بعد دیگه ادامه نمیدی ، انگار تو هم از گفتنش هراس داری ...
قبلنا از این عادتا نداشتی ...
مستقیم توی چشمام نگاه میکردی و بهم می فهموندی که من و تو سرنوشتمون کاملا از هم جداست
اما این روزا انگار تو هم نقطه ی امیدی داری
مثل من که گاهی وقتا احمق میشم و امیدوار ...
نمیدونم باید از این امیدوار بودنت امیدوار باشم منم؟آیا؟ ...
حس بدیه معلق بودن بین هوا و زمین
بدتر از این حس ، نصیحتای تکراری شماست
که برو ... نمون ، عاقل باش ، منطقی باش ...
اگه بدونین این حرفاتون چقدر زخم روی دلم انداخته ...
اما الان دیگه راحتم
اینجا هرچی دلم بخواد میگم
بدون رمز ، بدون ترس ، ...
...
اینروزا اصلا حالم خوب نیست
نمیدونم چرا؟
هنوزم پای راستم ، جور چپی رو می کشه ...
هنوزم همه نمازام نشسته ست ...
هنوزم پله های دونه دونه منو دیر به بالا میرسونه ...
اما خداجونم ، خیلی خیلی شکرت ...
خیلی دوستت دارم
اینا رو به پای ناشکری نذار
بذار بپای درددل ...
باشه؟ ...
.
.
.
.