نمیدونم امروز چه مرگم شده ...
خیلی بغض دارم ، بی دلیل شُر شُر اشک می ریزم مثل ابر بهار
اما نمیدونم چرا؟
دیروز سرم به کارم بود ، که یهو دوتا خانوم اومدن توی دفترم
نمیدونم کی این خانوما دست از سر من برمیدارن آخه؟
من که قیافمو جوری درست کردم که همه بدونن شوهر دارم و سراغم نیان
پس چرا دست از سرم برنمیدارن
چرا نمک رو زخمم می پاشن
خانوما اومدن به بهونه ی آب خنک خوردن !
جوون تره ازم پرسید فقظ شما اینجا کار میکنین؟
منم گفتم بله ! یه نگاهی به سر تا پام انداخت و خدافظی کرد و رفت
نیم ساعت نشده بود که حسین اس داد ، تازگیا خواستگار داشتی؟
منم که تازگیا وقتی یکی کلمه خواستگار رو به زبون میاره انگار فحش ناموس بهم داده باشه
جوش آوردم گفتم پس کار تو بوده هان؟ این عتیقه ها کی بودن فرستادیشون؟مگه غیرت نداری؟
بمیرم براش ، گفت چی میگی؟ اینا کی بودن؟ رفته بودن از همسایه ها راجع بهت پرس و جو کرده بودن ، اونا هم زنگ زدن به من گفتن !
بمیرم براش ، بیخودی دعواش کردم ...
مغزم داشت منفجر میشد ، گفتم نمیدونم کی بودن ... غلط کردن ایندفعه قلم پاشونو خرد میکنم
گفت : اینجوری نگو دیگه ... این حقیقته ... من که ......
گفتم دیگه ادامه نده ، بیخیال ...
هردومون توی صدامون بغض بود
با یه نقاب خنده روی صورتمون ...
شاید علت اینهمه بغض همینه ...
نمیدونم ، خدایا ، کاری کن دیگه اذیتمون نکنن
داغمونو تازه نکنن
کاری کن ولمون کنن به حال خودمون
ما که کاری به کسی نداریم
...
چند وقته بخاطر من داره جلو احساساتش رو میگیره
اینو از توی چشماش می خونم ...
دیروز یه جمله ی قشنگ واسم فرستادن:
کوروش کبیر می گوید :
زندگی کردن با کسی که دوستش نداری ،
و زندگی نکردن با کسی که دوستش داری ،
همه اش رنج است ،
پس اگر همچون خود نیافتی مثل خدا تنها باش ،
و اگر یافتی آنرا چنان حافظ باش که گویا جزئی از وجود توست ...
...
خدایا ، این حالمو عوض کن
حالم فقط با دستای نوازشگر اون عوض میشه
که میذاره روی صورتم و خیره میشه توی چشمام
منم چشمامو می بندم ، صورتمو می چرخونم و دستشو می بوسم
بعدشم می چسونتم به سینه ش
پیشونیمو می بوسه و میگه مواظب خودت باش
حال منو فقط اون خوب میکنه
بذار مال من بمونه
حتی اگه سهم اونای دیگه هم باشه
من حالم اصلا خوب نیس خداجون
یه معجزه کن بهتر بشم ...
یا یه جایی تنهام بذار باندازه ی همه روزای تلخم ببارم ...
تا سبک بشم ...