اینروزا خیلی مهربون شدی
برام شعر میگی ، مدام حرفای عاشقانه میزنی
حتی یروز رفتی توی فکر ، ازت پرسیدم چته؟
گفتی ممنون که انقدر دوسم داری و با عشقت به وجودم گرما بخشیدی ، خیلی دوستت دارم
هرروز که بیشتر میگذره بیشتر دوستت دارم
قول بده هیچوقت تنهام نذاری !
بعدشم چشمات پر از اشک شد ...
منم که هاج و واج فقط نگات میکردم
بمیرم واسه خودم ، تا حالا اینطوری ندیده بودمت آخه
بار اولم بود ازت این حرفا رو می شنیدم
هرروز میای پیشم ، هرروز تا منو نبوسی از پیشم نمیری
بغلم میکنی ، میگی خودتو ، وجودتو دوس دارم
یوقتایی هم طهرا بهم اس میدی که بیادمی ...
منم موندم اینهمه عشقولانه از کجا اومده یهو !
گاهی وقتا فکر میکنم دارم خواب می بینم
گاهی وقتا هم ازت می ترسم ، فکر میکنم این آرامش قبل از طوفانه !
خلاصه که این چند روزه ، جزء رنگی ترین روزای عمرم شده
یوقت خودمو چشم نزنم ... !
انگار این چند روزه تازه فهمیدی من کی ام ! انگار تازه فهمیدی چقدر دوستت دارم
بهم گفتی وقتی به کارات فکر میکنم
به عشقت
به صداقتت
به معصومیتت
می بینم که من انگشت کوچیکتم نمیشم !
!!!
منم که با چشمای باباقوری اشک آلود نگات میکردم فقط !
خیلی این حوادث اخیر برام عجیبه !
امیدوارم دوام داشته باشه
همش از سر احساسات نباشه ...
خدایا مراقب حسینم باش ...
ازش محافظت و مراقبت کن
اونو همیشه به تو می سپرم
خطرا رو ازش دور کن
...