درد نوشت
من آدم بدی ام ...
آدمی ام که مامان بابامو اذیت میکنم
بهشون اون احترامی که بایدو نمیذارم
پشت سرشون حرف میزنم
من آدم بدی ام ...
چون اونا دوسم ندارن
اونا خودشون و موقعیتشون رو بیشتر از من دوست دارن
اونا آبرو و حیثیتشونو بیشتر از خوشحال و خوشبخت بودن من دوس دارن
من آدم بی مصرف و بدرد نخوری ام
نه کار درست و حسابی دارم
نه حقوق خوبی میگرم
نه پس اندازی
نه هیچی ...
من راه خلاصی از این جهنمی که واسه خودم ساختم رو ندارم
جهنمی که خیلیا باعثش شدن ...
دلم خیلی گرفته
ولی نمیخوام کسی واسم دل بسوزونه
نمیخوام دیگه کسی دوسم داشته باشه
نمیخوام با کسی حرف بزنم
نمیخوام کسی دست رو موهام بکشه و به دروغ بگه که دوسم داره
دیگه از اینهمه دروغ خسته شدم
از اینهمه بی اعتمادی
دیگه نمیخوام کسیو ببینم
نمیخوام ...
وقتی خواستگار میخواد برام بیاد میشم عین اون مردایی که تو خیابون به زنشون تیکه بندازن
قرمز میشم ، رنگ به رنگ میشم ، فریاد میکشم ، توهین میکنم ، فحش میدم ، نمیدونم چرا؟
نمیدونم چم میشه چرا اینطوری میکنم؟
دلم میخواد از هر دری اینجا بگم
از همه ی رنجا و کمبودام ...
من چرا انقدر عصبی ام اینروزا؟
چرا نمیخوام حتی خواهر برادرام و بچه هاشونو ببینم
ازشون فراری ام
آخه مگه کسی از اینا عزیزتر توی زندگی آدم وجود داره؟
من خیلی بد شدم خیلی
خیلی خبیث شدم ، خیلی بی احساس شدم ، خیلی سنگ شدم
دیگه کسیو دوس ندارم
خودمو به همه ترجیح میدم
من از این حس بیزارم
خدایا یکم انسانیتو بهم برگردون
مهربونم کن ...
گاهی وقتا فکر میکنم همه ی زندگیم یه فیلمه
یه خوابه اصلا !
همش منتظرم از این کابوس تنهایی و ضعف بیدار بشم
و وقتی بیدار میشم شده باشم همون دختر 17 ساله ی معصومی که از همه کس و همه چیز میترسید
به هیچکس هم اعتماد نداشت
همه ی دنیاش اینترنت بود و دوستای اینترنتیش ...
همه ی دنیاش بیرون رفتن بود با دوستاش
همه ی دنیاش درس و دانشگاش بود
کاش میشد بشم همون دختر بچه 17 ساله ی سر به راه و متین
کاش زندگیم توی همون نقطه مونده بود
کاش خیلی چیزا ، خیلی کسا رو ندیده بودم
کاش میشد سرنوشتو خودت با دستات بنویسی
پاکش کنی هرجاشو که دوس نداری
از سر بنویسی
ده بار بخونیش و بعد پاکنویشو تحویل خدا بدی ...
کاش یجا بود انقدر من توش فریاد میکشیدم ، زجه میزدم ، ظرف می شکوندم ، شاید خالی میشدم
شاید خوب میشدم و این مرض عجیب و غریب رهام میکرد
کاش بقیه درکم میکردن
کاش مامان درکم میکرد وقتی عصبی میشدم حداقل فقط سکوت میکرد
هیچی نمیگفت
رو زخمام نمک نمی پاشید
کاش بابا یکم منو می دید
نه اینکه امروز بعد از دو سال ببینه من ابروهامو کوتاه کردم تعجب کنه ! بعد از دو سال ! دو ساااااااااااال !
ازم بپرسه ابروهات چرا نصفه ست؟
و من پوزخند بزنم و از سر میز صبحونه بلند بشم
آآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخ خدایا ...
به همه ی مردای دنیا کمک کن پدرای خوبی باشن
به همه زنهای دنیا کمک کن مامانای خوبی باشن
به همه دخترای دنیا کمک کن پاک بمونن و نجابت داشته باشن ،
به همه ی زنهای دنیا یاد بده تیکه ی خودشونو پیدا کنن
لقمه ی بزرگتر از دهنشون برندارن که اینطوری خفشون کنه
به همه ی زنهای دنیا یاد بده توی زندگی واسه شوهراشون کم نذارن که عاقبتشون این بشه
هم عاقبت خودشون هم عاقبت یه زن دیگه ...
به همه ی زنهای دنیات یاد بده وقتی یکی متاهله هیچوقت به خودشون اجازه ندن وارد زندگیش بشن
حتی اگه عاشقش باشن
.
.
.
آدمی ام که مامان بابامو اذیت میکنم
بهشون اون احترامی که بایدو نمیذارم
پشت سرشون حرف میزنم
من آدم بدی ام ...
چون اونا دوسم ندارن
اونا خودشون و موقعیتشون رو بیشتر از من دوست دارن
اونا آبرو و حیثیتشونو بیشتر از خوشحال و خوشبخت بودن من دوس دارن
من آدم بی مصرف و بدرد نخوری ام
نه کار درست و حسابی دارم
نه حقوق خوبی میگرم
نه پس اندازی
نه هیچی ...
من راه خلاصی از این جهنمی که واسه خودم ساختم رو ندارم
جهنمی که خیلیا باعثش شدن ...
دلم خیلی گرفته
ولی نمیخوام کسی واسم دل بسوزونه
نمیخوام دیگه کسی دوسم داشته باشه
نمیخوام با کسی حرف بزنم
نمیخوام کسی دست رو موهام بکشه و به دروغ بگه که دوسم داره
دیگه از اینهمه دروغ خسته شدم
از اینهمه بی اعتمادی
دیگه نمیخوام کسیو ببینم
نمیخوام ...
وقتی خواستگار میخواد برام بیاد میشم عین اون مردایی که تو خیابون به زنشون تیکه بندازن
قرمز میشم ، رنگ به رنگ میشم ، فریاد میکشم ، توهین میکنم ، فحش میدم ، نمیدونم چرا؟
نمیدونم چم میشه چرا اینطوری میکنم؟
دلم میخواد از هر دری اینجا بگم
از همه ی رنجا و کمبودام ...
من چرا انقدر عصبی ام اینروزا؟
چرا نمیخوام حتی خواهر برادرام و بچه هاشونو ببینم
ازشون فراری ام
آخه مگه کسی از اینا عزیزتر توی زندگی آدم وجود داره؟
من خیلی بد شدم خیلی
خیلی خبیث شدم ، خیلی بی احساس شدم ، خیلی سنگ شدم
دیگه کسیو دوس ندارم
خودمو به همه ترجیح میدم
من از این حس بیزارم
خدایا یکم انسانیتو بهم برگردون
مهربونم کن ...
گاهی وقتا فکر میکنم همه ی زندگیم یه فیلمه
یه خوابه اصلا !
همش منتظرم از این کابوس تنهایی و ضعف بیدار بشم
و وقتی بیدار میشم شده باشم همون دختر 17 ساله ی معصومی که از همه کس و همه چیز میترسید
به هیچکس هم اعتماد نداشت
همه ی دنیاش اینترنت بود و دوستای اینترنتیش ...
همه ی دنیاش بیرون رفتن بود با دوستاش
همه ی دنیاش درس و دانشگاش بود
کاش میشد بشم همون دختر بچه 17 ساله ی سر به راه و متین
کاش زندگیم توی همون نقطه مونده بود
کاش خیلی چیزا ، خیلی کسا رو ندیده بودم
کاش میشد سرنوشتو خودت با دستات بنویسی
پاکش کنی هرجاشو که دوس نداری
از سر بنویسی
ده بار بخونیش و بعد پاکنویشو تحویل خدا بدی ...
کاش یجا بود انقدر من توش فریاد میکشیدم ، زجه میزدم ، ظرف می شکوندم ، شاید خالی میشدم
شاید خوب میشدم و این مرض عجیب و غریب رهام میکرد
کاش بقیه درکم میکردن
کاش مامان درکم میکرد وقتی عصبی میشدم حداقل فقط سکوت میکرد
هیچی نمیگفت
رو زخمام نمک نمی پاشید
کاش بابا یکم منو می دید
نه اینکه امروز بعد از دو سال ببینه من ابروهامو کوتاه کردم تعجب کنه ! بعد از دو سال ! دو ساااااااااااال !
ازم بپرسه ابروهات چرا نصفه ست؟
و من پوزخند بزنم و از سر میز صبحونه بلند بشم
آآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخ خدایا ...
به همه ی مردای دنیا کمک کن پدرای خوبی باشن
به همه زنهای دنیا کمک کن مامانای خوبی باشن
به همه دخترای دنیا کمک کن پاک بمونن و نجابت داشته باشن ،
به همه ی زنهای دنیا یاد بده تیکه ی خودشونو پیدا کنن
لقمه ی بزرگتر از دهنشون برندارن که اینطوری خفشون کنه
به همه ی زنهای دنیا یاد بده توی زندگی واسه شوهراشون کم نذارن که عاقبتشون این بشه
هم عاقبت خودشون هم عاقبت یه زن دیگه ...
به همه ی زنهای دنیات یاد بده وقتی یکی متاهله هیچوقت به خودشون اجازه ندن وارد زندگیش بشن
حتی اگه عاشقش باشن
.
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:47 توسط یادگار
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...