دل نوشت
یوقتایی شده دلت یهو هوای یکیو کنه؟
دلت قلقلک بشه بخوای بپری بغلش
توی بغلش خوابت ببره
صدتا بوسش کنی؟
بو بکشیش؟
تا حالا شده چهره ی یکی مدام جلو چشمت باشه؟
نتونی که حتی یه لحظه بهش فکر نکنی؟
همیشه همه ی تصمیماتو با اون و با برنامه هایی که با اون داری بسنجی؟
از خیلی چیزا ، از خیلی عقایدت بخاطرش بگذری؟
ولی در نهایت راهت ، زندگیت ، آرزوهات از اون جدا باشه؟ ...
و بدونی که با اون بودن فقط یه رویاست ، یه خواب خوشه ، یه خیال پوچه؟
تا حالا شده وقتی ابر غصه ها میاد بالا سرت ، که یادت بندازه آیندت رو با دستای خودت داری نابود میکنی ، رو سرت هی فکرای بد بباره ، تو با دست ابره رو بزنی کنار و بگی خدا رو چه دیدی؟! شاید یروزی یه معجزه ......
بعد به افکار پوچ و مسخرت پوزخند بزنی ، اما نتونی امید توی قلبت رو خاک کنی ...؟
شده؟؟؟
کسی هست بفهمه من چی میگم؟
کسی داره این حالو؟ که من هرشب دارم؟ ....
حس بدیه ، همش فکر میکنم همه ی اینا کابوسه
یروزی از خواب می پرم و می بینم هنوز خیلی جوونم ، یه خواب طولانی بوده همه ی اینا
یا یه کمای طولانی ....
دلم نمیاد بگم ....
چون آشنایی با حسین واسه من خیلی چیزا داشت ، خیلی تجربه ها ، خیلی چیزای خوب خوب ...
اما گاهی وقتا با همه وجود میگم کاش هیچوقت با همدیگه آشنا نشده بودیم
اونم دیگه شریک این جرم نمیشد که همش عذاب وجدان داشته باشه
همه ی کاراش بخاطر من بهم بریزه
زندگیش ، کارش ، درآمدش ...
فکر میکنم همه ی اینا رو من ازش گرفتم ....
و در عوض اون کودک درونم ، اون حس شادابی ، سرخوشی رو خودم با دستای خودم بهش دادم که بریزه دور ....
دلم نمیاد بگم که پشیمونم ...
اما یوقتایی انقدر بغض گلومو فشار میده که مجبور میشم اینا رو بگم
وقتی می بینم به هیچ جا توی زندگیم نرسیدم
وقتی می بینم 24 ساله شدم و هیچچچی نیستم
هیچکس نشدم ، از خودم خجالت میکشم
همه ی دنیام ، همه ی آروزهام ، همه ی وابستگیام فقط و فقط اونه !
دیگه هیچی از زندگی نمی فهمم
هیچکس جز اون برام اهمیت نداره
همیشه توی ذهنم اولین کسی که باید باشه اونه
اونو توی سطر اول خواسته ها و اولویت هام گذاشتم
این دیوونگیه میدونم
اما دست خودمم نیست
مثل روانیا شدم ، مثل دیوونه ها
فقط اونه که خوشحالم میکنه
علت ناراحتی های گاه و بیگاهم اونه
همه ی زندگیم شده اون ...
و این خیلی عذاب آوره ....
این وابستگی داره از پا درم میاره
دیشب بهش گفتم کاش اونقدری که من دوستت دارم تو هم منو دوست داشتی ،
یا حداقل کاش قدی که تو دوسم داری ، من دوستت داشتم ، که همه ی دنیام نمی شدی ...
جوابی نداد ...
انگار اصلا براش مهم نیست ...
دیگه به این چیزا عادت کردم
فقط این روزا بدجور احساس ضعف و بدبختی میکنم
از وقتی رفتم خونه ش ، خونه زندگیش رو دیدم ، اتاق خوابشون رو دیدم ، میز آرایش زنش رو دیدم ، اتاق بچشونو دیدم ، حالم خیلی بد شده ، روحیه م خیلی بد شده
قیافشو وقتی که من خونشو نگاه میکردم هیچوقت فراموش نمیکنم
سرخ شده بود انگار خجالت میکشید
زنه انگار اصلا زن نبود ، انگار اصلا نمیدونست خونه داری چیه؟
گند همه ی خونشو ورداشته بود
همه چی بهم ریخته بود
آشپزخونه رو گند گرفته بود
سرامیکا کثیف ، ظرفشویی وحشتناک ، حمومو که دیگه نگو ....
هرگوشه ش یچیزی افتاده بود ...
بمیرم براش ، داشت از خجالت آب میشد
از اون روز خیلی خودمو لعنت کردم که چرا پا گذاشتم تو اون خونه ...
....
گاهی وقتا دلم میخواد همه چی رو بذارم و برم پی زندگیم
برم پی آیندم
اما می بینم با چه پشتوانه ای؟
با کدوم آرزو؟
با کدوم امید؟
با کدوم جسم سالم و مقبول؟
من خیلی چیزا کم دارم و انگار گاهی وقتا فراموش میکنم این قضیه رو ....
وقتی کوله بارمو می بندم که راهی بشم ، بیاد این چیزا میفتم و زمین میذارمش ...
من مجبورم این راهو ادامه بدم ، واسه خوشحال بودن خودم و اون ، واسه این یذره امید ...
واسه اینکه این روزای عمرمون به تلخی نگذره
واسه دلخوشی های الکی
پس من مجبورم اینو بفهمین
من راهی جز این ندارم
کاش یکی بود میتونستم اینا رو بهش بگم
کاش یکی بود می فهمید
از این اتمسفر تنهایی دیگه خسته شدم
نمیتونم نفس بکشم ...
.
.
.
دلت قلقلک بشه بخوای بپری بغلش
توی بغلش خوابت ببره
صدتا بوسش کنی؟
بو بکشیش؟
تا حالا شده چهره ی یکی مدام جلو چشمت باشه؟
نتونی که حتی یه لحظه بهش فکر نکنی؟
همیشه همه ی تصمیماتو با اون و با برنامه هایی که با اون داری بسنجی؟
از خیلی چیزا ، از خیلی عقایدت بخاطرش بگذری؟
ولی در نهایت راهت ، زندگیت ، آرزوهات از اون جدا باشه؟ ...
و بدونی که با اون بودن فقط یه رویاست ، یه خواب خوشه ، یه خیال پوچه؟
تا حالا شده وقتی ابر غصه ها میاد بالا سرت ، که یادت بندازه آیندت رو با دستای خودت داری نابود میکنی ، رو سرت هی فکرای بد بباره ، تو با دست ابره رو بزنی کنار و بگی خدا رو چه دیدی؟! شاید یروزی یه معجزه ......
بعد به افکار پوچ و مسخرت پوزخند بزنی ، اما نتونی امید توی قلبت رو خاک کنی ...؟
شده؟؟؟
کسی هست بفهمه من چی میگم؟
کسی داره این حالو؟ که من هرشب دارم؟ ....
حس بدیه ، همش فکر میکنم همه ی اینا کابوسه
یروزی از خواب می پرم و می بینم هنوز خیلی جوونم ، یه خواب طولانی بوده همه ی اینا
یا یه کمای طولانی ....
دلم نمیاد بگم ....
چون آشنایی با حسین واسه من خیلی چیزا داشت ، خیلی تجربه ها ، خیلی چیزای خوب خوب ...
اما گاهی وقتا با همه وجود میگم کاش هیچوقت با همدیگه آشنا نشده بودیم
اونم دیگه شریک این جرم نمیشد که همش عذاب وجدان داشته باشه
همه ی کاراش بخاطر من بهم بریزه
زندگیش ، کارش ، درآمدش ...
فکر میکنم همه ی اینا رو من ازش گرفتم ....
و در عوض اون کودک درونم ، اون حس شادابی ، سرخوشی رو خودم با دستای خودم بهش دادم که بریزه دور ....
دلم نمیاد بگم که پشیمونم ...
اما یوقتایی انقدر بغض گلومو فشار میده که مجبور میشم اینا رو بگم
وقتی می بینم به هیچ جا توی زندگیم نرسیدم
وقتی می بینم 24 ساله شدم و هیچچچی نیستم
هیچکس نشدم ، از خودم خجالت میکشم
همه ی دنیام ، همه ی آروزهام ، همه ی وابستگیام فقط و فقط اونه !
دیگه هیچی از زندگی نمی فهمم
هیچکس جز اون برام اهمیت نداره
همیشه توی ذهنم اولین کسی که باید باشه اونه
اونو توی سطر اول خواسته ها و اولویت هام گذاشتم
این دیوونگیه میدونم
اما دست خودمم نیست
مثل روانیا شدم ، مثل دیوونه ها
فقط اونه که خوشحالم میکنه
علت ناراحتی های گاه و بیگاهم اونه
همه ی زندگیم شده اون ...
و این خیلی عذاب آوره ....
این وابستگی داره از پا درم میاره
دیشب بهش گفتم کاش اونقدری که من دوستت دارم تو هم منو دوست داشتی ،
یا حداقل کاش قدی که تو دوسم داری ، من دوستت داشتم ، که همه ی دنیام نمی شدی ...
جوابی نداد ...
انگار اصلا براش مهم نیست ...
دیگه به این چیزا عادت کردم
فقط این روزا بدجور احساس ضعف و بدبختی میکنم
از وقتی رفتم خونه ش ، خونه زندگیش رو دیدم ، اتاق خوابشون رو دیدم ، میز آرایش زنش رو دیدم ، اتاق بچشونو دیدم ، حالم خیلی بد شده ، روحیه م خیلی بد شده
قیافشو وقتی که من خونشو نگاه میکردم هیچوقت فراموش نمیکنم
سرخ شده بود انگار خجالت میکشید
زنه انگار اصلا زن نبود ، انگار اصلا نمیدونست خونه داری چیه؟
گند همه ی خونشو ورداشته بود
همه چی بهم ریخته بود
آشپزخونه رو گند گرفته بود
سرامیکا کثیف ، ظرفشویی وحشتناک ، حمومو که دیگه نگو ....
هرگوشه ش یچیزی افتاده بود ...
بمیرم براش ، داشت از خجالت آب میشد
از اون روز خیلی خودمو لعنت کردم که چرا پا گذاشتم تو اون خونه ...
....
گاهی وقتا دلم میخواد همه چی رو بذارم و برم پی زندگیم
برم پی آیندم
اما می بینم با چه پشتوانه ای؟
با کدوم آرزو؟
با کدوم امید؟
با کدوم جسم سالم و مقبول؟
من خیلی چیزا کم دارم و انگار گاهی وقتا فراموش میکنم این قضیه رو ....
وقتی کوله بارمو می بندم که راهی بشم ، بیاد این چیزا میفتم و زمین میذارمش ...
من مجبورم این راهو ادامه بدم ، واسه خوشحال بودن خودم و اون ، واسه این یذره امید ...
واسه اینکه این روزای عمرمون به تلخی نگذره
واسه دلخوشی های الکی
پس من مجبورم اینو بفهمین
من راهی جز این ندارم
کاش یکی بود میتونستم اینا رو بهش بگم
کاش یکی بود می فهمید
از این اتمسفر تنهایی دیگه خسته شدم
نمیتونم نفس بکشم ...
.
.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 9:58 توسط یادگار
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...