تمام دیروز رو داشتم به تو و جدایی از تو فکر میکردم
تصمیم گرفته بودم که کم کم ازت دل بکنم
دوستایی که اینکارو کردن میومدن جلو چشمام
همشون زخم خورده بودن
خیانت دیده بودن
دروغ شنیده بودن
رذالت و پستی دیده بودن
اما تو هیچکدوم از اینا رو در حق من نکردی
من با چه بهونه ای بیام پیشت و بگم میخوام ازت جدا بشم؟
با چه بهونه ای؟
بگم چون خیلی مهربونی ، چون دوسم داری ، میخوام ازت جدا بشم؟
درسته ، تو شبا پیش یکی دیگه ای ، با یکی دیگه زندگی میکنی
درسته خیلی مسئولیت داری ، اگه پاش بیفته یه جایی میگی که منو نمی شناسی ، همه ی اینا درسته
اما چیزی به اسم درک کردن وجود داره
من درکت کردم ، درکت میکنم
از تو متاسفانه انتظاری ندارم
آروم و صبور بودم همیشه
تنها توقعم این بوده که باهام مهربون باشی ، درکم کنی ، تنهام نذاری ، بین و من و بقیه فرق بذاری ، بدونی که متفاوتم
و تو بودی ، هستی ، میدونم که خواهی بود ...
من نمی تونم
آخه چرا هیچکس نمی فهمه؟
چرا همه میخوان فقط بگن این راهو دارم اشتباه میرم
من می دونم ...
چرا فکر میکنن من مثل اونا قوی هستم؟
چرا فکر میکنن تو مثل طرفاشون ، رذل و پستی؟؟؟
چرا همه رو به یه ترازو می سنجن؟
چرا انقدر حرف از جدایی ، واسشون مثل آب خوردن می مونه؟
چرا؟
چون زخمی ان
چون ضربه خوردن
تو هم بیا و به من ضربه بزن
مثل ضربه ای که من سه سال پیش ، وقتی خواستم خودم و از تو جدا کنم و به یکی دیگه وصل بشم ، خوردم
اون ضربه خیلی بد بود ...
خیلی ...
بدجور شکستم
شکستم ، له شدم و جدا شدم
و دیگه هم بهش فکر نکردم
ازش متنفر شدم
اینطور جدا شدن خیلی خیلی آسونه
اما جدا شدن ، وقتی که یکیو با تمام وجودت دوست داری خیلی سخته ، خیلی ...
چرا نمیخوان بفهمن؟
چرا فکر میکنن من احمقم؟
چرا فکر میکنن تو با حرفات داری منو گول میزنی؟
چرا فکر میکنن من بچه م؟
چرا حال این روزای منو هیچکس نمی فهمه
نه پای رفتن دارم و نه جای موندن ...
نمیشه
میخوام یه زندگی ، یه رویای خصوصی داشته باشم
حتی میخوام دیگه اینجا هم ننویسم
که دوستامو ناراحت نکنم
حرص نخورن از دستم
اما نمیتونم
من فقط اینجا رو واسه زدن حرفام دارم
...
میدونم میخوان بهم کمک کنن
میدونم نمیخوان روزای جوونی و عمرم به هدر بره
اما من مثل اونا نیستم
مثل اونا قوی ، سالم ، با شوق و امید به زندگی
من بعد از حسین دیگه هیچکس رو نخواهم داشت که واسه سردردم بیمارستانی بشه !
اصلا نمیخوام داشته باشم
اگه اون بره ، قلبی برام نمی مونه که بخوام دوباره کسیو دوست داشته باشم
اینا حرف نیست ، اینا گلایه نیست ، واقعیته
واقعیتی که کسی جز خودم ، هیچی ازش نمی فهمه
من نمی تونم
فقط همین ....
بغض دارم
یک عالمه
اونقدر که چند شبه هرچی می بارم ، ابرای سنگین از روی نگاهم کنار نمی رن
.
.
.
خداجون ، اگه تو هم فکر میکنی اینهمه زجر و غصه ارزشش رو نداره ، بهم ثابت کنه
یه نشونه بفرست
یچیزی که من بدونم ، بفهمم و باور کنم
منتظرم ....
تصمیم گرفته بودم که کم کم ازت دل بکنم
دوستایی که اینکارو کردن میومدن جلو چشمام
همشون زخم خورده بودن
خیانت دیده بودن
دروغ شنیده بودن
رذالت و پستی دیده بودن
اما تو هیچکدوم از اینا رو در حق من نکردی
من با چه بهونه ای بیام پیشت و بگم میخوام ازت جدا بشم؟
با چه بهونه ای؟
بگم چون خیلی مهربونی ، چون دوسم داری ، میخوام ازت جدا بشم؟
درسته ، تو شبا پیش یکی دیگه ای ، با یکی دیگه زندگی میکنی
درسته خیلی مسئولیت داری ، اگه پاش بیفته یه جایی میگی که منو نمی شناسی ، همه ی اینا درسته
اما چیزی به اسم درک کردن وجود داره
من درکت کردم ، درکت میکنم
از تو متاسفانه انتظاری ندارم
آروم و صبور بودم همیشه
تنها توقعم این بوده که باهام مهربون باشی ، درکم کنی ، تنهام نذاری ، بین و من و بقیه فرق بذاری ، بدونی که متفاوتم
و تو بودی ، هستی ، میدونم که خواهی بود ...
من نمی تونم
آخه چرا هیچکس نمی فهمه؟
چرا همه میخوان فقط بگن این راهو دارم اشتباه میرم
من می دونم ...
چرا فکر میکنن من مثل اونا قوی هستم؟
چرا فکر میکنن تو مثل طرفاشون ، رذل و پستی؟؟؟
چرا همه رو به یه ترازو می سنجن؟
چرا انقدر حرف از جدایی ، واسشون مثل آب خوردن می مونه؟
چرا؟
چون زخمی ان
چون ضربه خوردن
تو هم بیا و به من ضربه بزن
مثل ضربه ای که من سه سال پیش ، وقتی خواستم خودم و از تو جدا کنم و به یکی دیگه وصل بشم ، خوردم
اون ضربه خیلی بد بود ...
خیلی ...
بدجور شکستم
شکستم ، له شدم و جدا شدم
و دیگه هم بهش فکر نکردم
ازش متنفر شدم
اینطور جدا شدن خیلی خیلی آسونه
اما جدا شدن ، وقتی که یکیو با تمام وجودت دوست داری خیلی سخته ، خیلی ...
چرا نمیخوان بفهمن؟
چرا فکر میکنن من احمقم؟
چرا فکر میکنن تو با حرفات داری منو گول میزنی؟
چرا فکر میکنن من بچه م؟
چرا حال این روزای منو هیچکس نمی فهمه
نه پای رفتن دارم و نه جای موندن ...
نمیشه
میخوام یه زندگی ، یه رویای خصوصی داشته باشم
حتی میخوام دیگه اینجا هم ننویسم
که دوستامو ناراحت نکنم
حرص نخورن از دستم
اما نمیتونم
من فقط اینجا رو واسه زدن حرفام دارم
...
میدونم میخوان بهم کمک کنن
میدونم نمیخوان روزای جوونی و عمرم به هدر بره
اما من مثل اونا نیستم
مثل اونا قوی ، سالم ، با شوق و امید به زندگی
من بعد از حسین دیگه هیچکس رو نخواهم داشت که واسه سردردم بیمارستانی بشه !
اصلا نمیخوام داشته باشم
اگه اون بره ، قلبی برام نمی مونه که بخوام دوباره کسیو دوست داشته باشم
اینا حرف نیست ، اینا گلایه نیست ، واقعیته
واقعیتی که کسی جز خودم ، هیچی ازش نمی فهمه
من نمی تونم
فقط همین ....
بغض دارم
یک عالمه
اونقدر که چند شبه هرچی می بارم ، ابرای سنگین از روی نگاهم کنار نمی رن
.
.
.
خداجون ، اگه تو هم فکر میکنی اینهمه زجر و غصه ارزشش رو نداره ، بهم ثابت کنه
یه نشونه بفرست
یچیزی که من بدونم ، بفهمم و باور کنم
منتظرم ....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 9:12 توسط یادگار
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...