درد نوشت
نمیدونم چرا نمیتونم از فکر اون چند روز و شب بیرون بیام
مثل رویا بود
اصلا شایدم خواب بوده ... !
نمیدونم ...
الان که بهش فکر میکنم ، انگار که دارم مثل همیشه رویا می بافم !
اون ، کنار من ، روز و شب
باهم ناهار میخوردیم ، باهم شام میخوردیم
باهم می خوابیدیم
باهم تلویزیون تماشا میکردیم
گیتار میزدم اون چشماشو می بست و لبخند میزد
ظهرا پیش هم می خوابیدیم
صورتمون طرف هم بود ، تا هروقت که بیدار میشیم همدیگه رو ببینیم
وقتی که بیدار میشدم ، صورتشو می دیدم که داره با لبخند نگام میکنه
فکر میکردم عقلمو از دست دادم
فکر میکردم دارم خواب می بینم
وقتی صورتمو می بوسید می فهمیدم این بیداریه
خواب نیست ...
اون کنارمه ، واقعی ِ واقعی ...
چقدر شیرین بود
صبحا که بیدار میشدم
بدون هیچ آرایشی ، با موهای ژولی پولی !
دست می کشید روی صورتم
میگفت چقدر صبحا دوست داشتنی میشی ...
هنوزم وقتی بهش فکر میکنم لبخند بی اختیار میاد رو لبام
اما زود می خشکه ...
نمیدونم اون سه روز خوشبخت زندگی کردن ، پاداشی بود از جانب خدا !
یا بغضی که حالا دارم ، جزای همه ی بدی هامه ...
...
آخ ...
چقدر لذت بخشه بهت بگن قراره واسه چند روز اونطوری که دوست داری زندگی کنی !
دلت قیلی ویلی میره
سعی میکنی نهایت استفاده رو ازش ببری
اما وقتی تموم میشه ، بغض همه ی وجودتو پر میکنه
و میفهمی که بازم نتونستی نهایت استفاده رو ببری ...
خداجونم
نمیدونم با چه رویی ازت دارم تشکر میکنم
اما دلم میخواد بگم ممنونم
بخاطر اون لحظات کوتاهی که بهم حس خوشبختی رو دادی
هرچند که کوتاه بود ...
اما بازم ممنونتم ...
ممنون که هوامو داری هنوزم ...
بازم داشته باش
بازم کنارم باش
بذار نفس هاتو حس کنم
بدونم کنارمی
خدایا ، آبرومو نریز
کمکم کن
عاقبتمو به خیر بگذرون ...
.
.
.
دیشب شبکه ب ی ب ی س.ی یه فیلمی ساخته بودن از یزد
داشت نشون میداد
من درست از اولش ندیدم
اما یکی به یه دختره تجاوز کرده بود
بعد پلیسا ریختن همشونو گرفتن
اون لحظه که دختره داشت فرار میکرد دلم یهو یجوری شد
مثل خوابای من بود
که من داشتم فرار میکردم از دستشون ...
کابوسای وحشتناکم اومد جلو چشمام
وقتی همشونو بردن بازداشتگاه ، اون جای سرد و تاریک ، حالت تهوع گرفتم
خیلی ترسیدم
خیلی می ترسم ...
وقتی این چیزا رو می بینم خیلی خیلی می ترسم ...
به خودم می لرزم
خدایا
هیچوقت من رو توی این شرایط نذار
التماست میکنم هوامو داشته باش توی این مملکتی که واسه آب خوردنم باید سند و مدرک کتبی تشنگی داشته باشی !
:( حالم هیچ خوب نیست ...
.
.
.
مثل رویا بود
اصلا شایدم خواب بوده ... !
نمیدونم ...
الان که بهش فکر میکنم ، انگار که دارم مثل همیشه رویا می بافم !
اون ، کنار من ، روز و شب
باهم ناهار میخوردیم ، باهم شام میخوردیم
باهم می خوابیدیم
باهم تلویزیون تماشا میکردیم
گیتار میزدم اون چشماشو می بست و لبخند میزد
ظهرا پیش هم می خوابیدیم
صورتمون طرف هم بود ، تا هروقت که بیدار میشیم همدیگه رو ببینیم
وقتی که بیدار میشدم ، صورتشو می دیدم که داره با لبخند نگام میکنه
فکر میکردم عقلمو از دست دادم
فکر میکردم دارم خواب می بینم
وقتی صورتمو می بوسید می فهمیدم این بیداریه
خواب نیست ...
اون کنارمه ، واقعی ِ واقعی ...
چقدر شیرین بود
صبحا که بیدار میشدم
بدون هیچ آرایشی ، با موهای ژولی پولی !
دست می کشید روی صورتم
میگفت چقدر صبحا دوست داشتنی میشی ...
هنوزم وقتی بهش فکر میکنم لبخند بی اختیار میاد رو لبام
اما زود می خشکه ...
نمیدونم اون سه روز خوشبخت زندگی کردن ، پاداشی بود از جانب خدا !
یا بغضی که حالا دارم ، جزای همه ی بدی هامه ...
...
آخ ...
چقدر لذت بخشه بهت بگن قراره واسه چند روز اونطوری که دوست داری زندگی کنی !
دلت قیلی ویلی میره
سعی میکنی نهایت استفاده رو ازش ببری
اما وقتی تموم میشه ، بغض همه ی وجودتو پر میکنه
و میفهمی که بازم نتونستی نهایت استفاده رو ببری ...
خداجونم
نمیدونم با چه رویی ازت دارم تشکر میکنم
اما دلم میخواد بگم ممنونم
بخاطر اون لحظات کوتاهی که بهم حس خوشبختی رو دادی
هرچند که کوتاه بود ...
اما بازم ممنونتم ...
ممنون که هوامو داری هنوزم ...
بازم داشته باش
بازم کنارم باش
بذار نفس هاتو حس کنم
بدونم کنارمی
خدایا ، آبرومو نریز
کمکم کن
عاقبتمو به خیر بگذرون ...
.
.
.
دیشب شبکه ب ی ب ی س.ی یه فیلمی ساخته بودن از یزد
داشت نشون میداد
من درست از اولش ندیدم
اما یکی به یه دختره تجاوز کرده بود
بعد پلیسا ریختن همشونو گرفتن
اون لحظه که دختره داشت فرار میکرد دلم یهو یجوری شد
مثل خوابای من بود
که من داشتم فرار میکردم از دستشون ...
کابوسای وحشتناکم اومد جلو چشمام
وقتی همشونو بردن بازداشتگاه ، اون جای سرد و تاریک ، حالت تهوع گرفتم
خیلی ترسیدم
خیلی می ترسم ...
وقتی این چیزا رو می بینم خیلی خیلی می ترسم ...
به خودم می لرزم
خدایا
هیچوقت من رو توی این شرایط نذار
التماست میکنم هوامو داشته باش توی این مملکتی که واسه آب خوردنم باید سند و مدرک کتبی تشنگی داشته باشی !
:( حالم هیچ خوب نیست ...
.
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 10:0 توسط یادگار
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...