یعنی اونجا اصلا به منم فکر میکنی؟
کنار یه رود ، یکی که بوی عطر منو میده ، یکی که شبیه منه ، یکی که روسریش همرنگ منه ، منو بیادت میاره؟
فکر نمیکنم ...
من همیشه خیلی زود فراموش شدم ...
یعنی وقتایی که منم مسافرتم ،
تو هم وقتی میای شرکت ، دلت یجوری میشه؟
که اصلا نخوای پاتو اینجا بذاری؟
بدون انتظار اومدن من؟ ...
پس من چرا اینطوری ام؟
صبحا اصلا دلم نمیخواد بیدار بشم
دلم نمیخواد بیام سرکار ...
نمیخوام نفس بکشم ، وقتی انتظار دیدن تو ، توی قلبم مُرده ...
من چرا اینطوری ام؟
چرا این ساعتا انقدر این دوروز ، دیر میگذرن؟
چرا این دو سه روز اشتها ندارم؟ ...
چرا خواب و خوراکم کم شده؟
چرا من انقدر ضعیف و احساساتی ام؟
هیچکدوم از اینا رو به روت نمیارم ، که توی دلت مسخره م نکنی
یا از احساساتم مطمئن نشی ...
تو هم هیچی نمیگی ، نمیدونم ، شاید این احساس یکطرفه ست
این روزا خیلی خسته م
انگار از یه جنگ تن به تن برمیگردم
خیلی خسته م
مثل ماهی ای که خلاف جریان آب شش ساله شنا کرده و دیگه بدنش مقاومت نداره
منم همونقدر خسته م ...
دیگه نمیکشم
نمیدونم باید چیکار کنم؟
چرا از همه ی مردای عالم چندشم میشه؟
چرا فقط تویی یکی یدونه ی من؟
چرا با تو همه چی عوض میشه؟
چرا وقتی تو باشی ، همه چی رنگی و قشنگ میشه
اما وای به روزی که نیای ، تنهام بذاری ...
پرم از بغض
از اینهمه غمگین نوشتن حالم داره بهم میخوره
چرا من دیگه اون دختربچه ی شاد اون موقعها نیستم؟
دیگه انگار خودمم نمیشناسم؟
کی با من اینکارو کرد؟
کی خواست اینطوری باشم؟
خودم ...
آره خودم ...
کسی مقصر این روزای تلخ نیست ....
دلم خیلی گرفته
امروز از اونروزاست که هیچی خوشحالم نمیکنه
....
.
.
.
کنار یه رود ، یکی که بوی عطر منو میده ، یکی که شبیه منه ، یکی که روسریش همرنگ منه ، منو بیادت میاره؟
فکر نمیکنم ...
من همیشه خیلی زود فراموش شدم ...
یعنی وقتایی که منم مسافرتم ،
تو هم وقتی میای شرکت ، دلت یجوری میشه؟
که اصلا نخوای پاتو اینجا بذاری؟
بدون انتظار اومدن من؟ ...
پس من چرا اینطوری ام؟
صبحا اصلا دلم نمیخواد بیدار بشم
دلم نمیخواد بیام سرکار ...
نمیخوام نفس بکشم ، وقتی انتظار دیدن تو ، توی قلبم مُرده ...
من چرا اینطوری ام؟
چرا این ساعتا انقدر این دوروز ، دیر میگذرن؟
چرا این دو سه روز اشتها ندارم؟ ...
چرا خواب و خوراکم کم شده؟
چرا من انقدر ضعیف و احساساتی ام؟
هیچکدوم از اینا رو به روت نمیارم ، که توی دلت مسخره م نکنی
یا از احساساتم مطمئن نشی ...
تو هم هیچی نمیگی ، نمیدونم ، شاید این احساس یکطرفه ست
این روزا خیلی خسته م
انگار از یه جنگ تن به تن برمیگردم
خیلی خسته م
مثل ماهی ای که خلاف جریان آب شش ساله شنا کرده و دیگه بدنش مقاومت نداره
منم همونقدر خسته م ...
دیگه نمیکشم
نمیدونم باید چیکار کنم؟
چرا از همه ی مردای عالم چندشم میشه؟
چرا فقط تویی یکی یدونه ی من؟
چرا با تو همه چی عوض میشه؟
چرا وقتی تو باشی ، همه چی رنگی و قشنگ میشه
اما وای به روزی که نیای ، تنهام بذاری ...
پرم از بغض
از اینهمه غمگین نوشتن حالم داره بهم میخوره
چرا من دیگه اون دختربچه ی شاد اون موقعها نیستم؟
دیگه انگار خودمم نمیشناسم؟
کی با من اینکارو کرد؟
کی خواست اینطوری باشم؟
خودم ...
آره خودم ...
کسی مقصر این روزای تلخ نیست ....
دلم خیلی گرفته
امروز از اونروزاست که هیچی خوشحالم نمیکنه
....
.
.
.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 10:10 توسط یادگار
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...