یوقتایی دلت میخواد یعالمه بنویسی
یعالمه فریاد بکشی
یعالمه آرزوهاتو پیش خدا بگی
اما وقتش که میشه همشو فراموش میکنی
این دو سه روز خیلی عذاب کشیدم
خیلی تنهایی کشیدم
خیلی عصبی بودم
هم خودمو دیوونه کردم هم بقیه رو
مامانم که قربونش برم هیچوقت مرهم روی زخمم که نبوده هیچ ، نمکم روش پاشیده
اما ناراحتم که اونو هم ناراحت کردم با حرفای تندم
بخاطر چی؟
نمیدونم ...
همه ی این اعصاب خوردیا مث یه گوله ی آتیش می مونه ، و یه کلام نرم و شیرین از طرف حسین ، مثل آبیه روی این آتیش
اما از من دریغش میکنه
بارها گفتم ازم دریغ نکن ، اما گوش نداد
دیگه نمیتونم بگم ، بیشتر از این نمی تونم خودمو خرد و کوچیک کنم
چرا منو نمی فهمه؟
چرا روح لطیف و زنونمو نمی فهمه ، نوازشش نمیکنه؟
چرا؟ نمیدونم ....
کاش منم از اون آدما بودم که وقتی دیگه واسه ادامه راه نمی کشن ، یه نامه خدافظی می نویسن و میرن گم میشن
و تا ابد اون بُهت و ناباوری و حسرت رو توی دل طرفشون جا میذارن که خووووووووب بسوزه !
کاش منم می تونستم
اما بیشتر از اون خودمم که عذاب میکشم
دیروز داشتم به این فکر میکردم که دیگه خونه ی بابا ، تحملش خیلی خیلی دشوار شده
داشتم به این فکر میکردم که قید همه چی رو بزنم و شوهر کنم !
اما بعد به یاد موقعیتم افتادم
باز فراموش کرده بودم که نمیشه
باز یادم افتاد که نه راه پس دارم و نه راه پیش !
بعد یهو یفکری به سرم زد ، اینکه برم
یروز یواشکی همه ی وسایلمو جمع کنم و برم
اما باز فراموش کرده بودم که با چه پولی آخه؟
بعد تصمیم گرفتم از این به بعد همه پولامو پس انداز کنم ، تا یروزی شاید بتونم برم ، همه رو جا بذارم و برم
به هیچ چیز و هیچکس هم فکر نکنم
اما بعد باز یادم افتاد که اگه بخوام همه پولامو پس انداز کنم ، خرجی ماهانمو ازکجا بیارم؟
خورد و خوراک ، پوشاک ، حتی لوازم بهداشتیمو !!!
خمیردندون و شامپو و صابون و چیزای شخصی دیگه !!!!
نمیدونم چرا ، اما دیگه از گفتن این حرفا خجالت نمیکشم
از اینکه بگم که من و خواهرم عمریه داریم مثل مجردها زندگی میکنیم
کار میکنیم و خرج خودمونو ، خودمون در میاریم !
پدر ... چه واژه ی غریبی بود همیشه برام
خدایا یوقت بپای ناشکری نذاریا
خودتم میدونی که اینا حرفاییه که نمیشه به کسی گفت
...
دیروز یهو بیاد یکی از دوستای دوره راهنمایی افتادم
اونم هرروز از نقشه ی فرارش با من حرف میزد
میگفت میخوام از  خونه فرار کنم !
انقدر گفت و گفت ، اما هیچوقت نتونست
انگار اونم فقط رویا می بافت
درست مثل من ...
گاهی وقتا خیلی خسته میشم ... خیلی
میدونم درکش واسه شماها خیلی سخته
میدونم این حرفا هم همش تف سر بالاست ...
اما باید بگم
اگه با زبونم توی خونه گلایه کنم ، سرکوب میشم !
پس مجبورم یجای دیگه همه ی کمبود ها و آرزوهامو فریاد بکشم
...
خدایا ، نمیدونم داری با قلمت چی می نویسی؟
فقط لطفا هرچی می نویسی ، تنهایی و ترس و تاسف ، جزئش نباشه ...
همین
.
.
.