موندم سر دوراهی . یه دوراهی مسخره
امروز خیلی کلافم
نمیدونم باید چیکار کنم
دیروز رفتم واسه آموزش آرایشگری ثبت نام کنم
خانومه خیلی خوشرو بود
اونجا هم محیط بدی نبود
ولی نمیدونم من چرا احساس غربت میکردم
با اینکه خیلی واسه این کار ذوق داشتم ، اما از دیروز حالم یجوریه
انگار یکی میخواد منو از حسین جدا کنه
انگار برنامه های اونجا من و از حسینم دور میکنه
حس بدی دارم
نمیتونم بیانش کنم
نمیدونم چرا اینروزا انقدر ضعیف شدم
نمیدونم این خوبه یا بد
اما همه ی برنامه هام و کارامو نسبت به اون و برنامه هایی که با اون دارم می سنجم
حتی اگه خیلی مهم باشه ، وقتی بفهمم خدشه ای به رابطمون وارد میکنه یا ذره ای از هم دورمون میکنه ، دورشو خط میکشم
دیوانه وار بهش وابسته شدم
انقدری که خودم از خودم بدم اومده
از این ضعف بزرگ بدم اومده
خودم حس میکنم این احساس واسه اینه که ازش دورم همیشه
هرلحظه کنارش نیستم
واسه همین خیالم راحت نیس ، اذیت میشم ، روانی میشم
شاید اگه مثل زن و شوهرای دیگه باهم زندگی میکردیم اینطوری نمیشدم
انقدر وابسته نمیشدم که همه ی برنامه هام و همه ی زندگیمو ول کنم و به اون بچسبم ، به اون فکر کنم ،
دیشب بهش قضیه رو گفتم
گفت پات چی میشه؟! ...
گفتم نمیدونم ، 5 ماهو می شه تحمل کرد
یکاریش میکنم . قربونت برم که بفکرمی
( اون که هیچوقت نمیگه ، خودم همیشه این چیزا رو باید از حرفاش برداشت کنم ، حتی اگه اون منظورش با برداشت من یه دنیا تفاوت داشته باشه ! )
گفت گلابتون منی ... همین!
بعدشم هرچی بهش گفتم دو دلم نمیدونم چیکار کنم
کمکم کن ، تو هم یه نظری بده
هیچی نگفت
نمیدونم چطوری دلش میاد
چطوری انقدر بیخیاله ، اصلا هیچ نظری نداد :(
منم همچنان دپرسم
امروز رو وقت گرفتم واسه فکر کردن
زنعموی طفلیمو با خودمون دیروز کشوندیم تا آدرس بده ، تازه با خانومه هم آشنا بود
حالا اگه بزنم زیر همه چی نمیگه این دختره خُله؟
وای خدا ، واقعا سرم داره منفجر میشه از اینهمه فکر و خیال
هیچوقت سر دو راهی نمی مونم توی زندگیم
همیشه خیلی سریع تصمیم میگیرم
اما اینبار نمیدونم چرا واقعا نمیتونم تصمیم بگیرم
می ترسم از اینکه این کلاسا منو از حسینم دور کنه
مانع باهم بودنمون بشه
واقعا نمیدونم
واقعا خسته م از اینهمه بی ثباتی اخلاقی
از اینهمه ضعف
از اینکه موقعیت های زندگیم رو تند و تند دارم بخاطر این ضعف از دست میدم
اینطوری اصلا آرامش ندارم ...
کامنتای این پست رو استثنائا" باز میذارم تا کمکم کنین ....
البته اگه کسی به این کلبه ی متروکه سری بزنه
نمیدونم باید چیکار کنم
دیروز رفتم واسه آموزش آرایشگری ثبت نام کنم
خانومه خیلی خوشرو بود
اونجا هم محیط بدی نبود
ولی نمیدونم من چرا احساس غربت میکردم
با اینکه خیلی واسه این کار ذوق داشتم ، اما از دیروز حالم یجوریه
انگار یکی میخواد منو از حسین جدا کنه
انگار برنامه های اونجا من و از حسینم دور میکنه
حس بدی دارم
نمیتونم بیانش کنم
نمیدونم چرا اینروزا انقدر ضعیف شدم
نمیدونم این خوبه یا بد
اما همه ی برنامه هام و کارامو نسبت به اون و برنامه هایی که با اون دارم می سنجم
حتی اگه خیلی مهم باشه ، وقتی بفهمم خدشه ای به رابطمون وارد میکنه یا ذره ای از هم دورمون میکنه ، دورشو خط میکشم
دیوانه وار بهش وابسته شدم
انقدری که خودم از خودم بدم اومده
از این ضعف بزرگ بدم اومده
خودم حس میکنم این احساس واسه اینه که ازش دورم همیشه
هرلحظه کنارش نیستم
واسه همین خیالم راحت نیس ، اذیت میشم ، روانی میشم
شاید اگه مثل زن و شوهرای دیگه باهم زندگی میکردیم اینطوری نمیشدم
انقدر وابسته نمیشدم که همه ی برنامه هام و همه ی زندگیمو ول کنم و به اون بچسبم ، به اون فکر کنم ،
دیشب بهش قضیه رو گفتم
گفت پات چی میشه؟! ...
گفتم نمیدونم ، 5 ماهو می شه تحمل کرد
یکاریش میکنم . قربونت برم که بفکرمی
( اون که هیچوقت نمیگه ، خودم همیشه این چیزا رو باید از حرفاش برداشت کنم ، حتی اگه اون منظورش با برداشت من یه دنیا تفاوت داشته باشه ! )
گفت گلابتون منی ... همین!
بعدشم هرچی بهش گفتم دو دلم نمیدونم چیکار کنم
کمکم کن ، تو هم یه نظری بده
هیچی نگفت
نمیدونم چطوری دلش میاد
چطوری انقدر بیخیاله ، اصلا هیچ نظری نداد :(
منم همچنان دپرسم
امروز رو وقت گرفتم واسه فکر کردن
زنعموی طفلیمو با خودمون دیروز کشوندیم تا آدرس بده ، تازه با خانومه هم آشنا بود
حالا اگه بزنم زیر همه چی نمیگه این دختره خُله؟
وای خدا ، واقعا سرم داره منفجر میشه از اینهمه فکر و خیال
هیچوقت سر دو راهی نمی مونم توی زندگیم
همیشه خیلی سریع تصمیم میگیرم
اما اینبار نمیدونم چرا واقعا نمیتونم تصمیم بگیرم
می ترسم از اینکه این کلاسا منو از حسینم دور کنه
مانع باهم بودنمون بشه
واقعا نمیدونم
واقعا خسته م از اینهمه بی ثباتی اخلاقی
از اینهمه ضعف
از اینکه موقعیت های زندگیم رو تند و تند دارم بخاطر این ضعف از دست میدم
اینطوری اصلا آرامش ندارم ...
کامنتای این پست رو استثنائا" باز میذارم تا کمکم کنین ....
البته اگه کسی به این کلبه ی متروکه سری بزنه
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 9:25 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...