دیروز حالم خیلی بد بود
از نظر روحی افتضاح بودم
دلم خیلی گرفته بود
حسین هم که اومد و شدیدا درگیر کاراش بود
سرشم درد گرفته بود ،
الهی بمیرم سرشو بین دستاش گذاشته بود و چشماشو محکم روی هم فشار میداد
میون اونهمه آدم ، انگار یکی داشت خنجر فرو میکرد توی قلبم
نمیدونستم باید چیکار کنم؟
یواشکی بهش گفتم مسکن میخوای بدم بهت؟
گفت خوردم . فایده نداشت
یاد اومد که همیشه میگفت چای فلفل واسه سرددردام خیلی خوبه
از شرکت زدم بیرون مثل دیوونه ها شده بودم
رفتم فلفل خریدم !!! برگشتم دیدم نیست
خیلی عصبانی شدم
بهش اس ام اس دادم که فلفل گرفتم بیا با چای بخور
جواب نداد
یه لحظه دلم بحال خودم سوخت
من بدو بدو رفته بودم مث دیوونه ها فلفل گرفته بودم اونوقت اون جاگذاشت رفت
از این بدتر اینکه ، من اصلا اصلا اصلا طاقت دیدن ناراحتی و درد کشیدنشو ندارم ،
یعنی می میرما ، سریع همونجا میخوام خودمو بکشم
انقدر ضعیف و بدبخت شدم من . قبلنا اینطوری نبودم
واسه هیچکس دیگه هم اینطوری نیستم
اما وقتی ناراحتی اونو می بینم انگار دنیا واسم تیره و تار میشه
خلاصه اینکه بعدش زنگ زد و گفت بهترم نگران نباش
اما من خیلی پر بودم
از اینکه انقدر بدبخت و ضعیفم
از اینکه امروز نتونستم بعد از یک هفته درست حسابی ببینمش خیلی دلم گرفته بود
وقتی رسیدم خونه ، با اونهمه بغض ، نمیدونم چطوری ناهارو از گلوم دادم پایین که مامانم بهم گیر نده
بعدشم رفتم زیر دوش آب سرد
اونجا هرچقدر که دلم خواست گریه کردم
انقدر گریه کردم تا خالی شدم
وقتی از اونهمه احساسات سرکوب شده خالی شدم ، اونوقت تونستم تصمیم درست رو بگیرم
از بچگی همیشه همینطوری بودم
یوقتایی خیلی چیزا بهم فشار روحی وارد میکرد
تو اون لحظه نمیتونستم تصمیم بگیرم
اما بعد با گریه کردن حالم بهتر میشد
مث روانیا !
خلاصه اینکه تصمیممو گرفتم که برم
ادامه بدم
بقول عسل جون هم اون بیشتر دلش واسه من تنگ میشه و قدرمو میدونه
هم اینکه خودم سرگرمم
بنظر محیط شادی میاد
اینطوری میتونم پشتوانه ی مالی داشته باشم
و از اینکه تا اخر خط با حسین بمونم دیگه خیالم راحته
به اونم گاهی وقتا میتونم کمک کنم
حالا ببین من تا کجاها پیش رفتم ، :D
هنوز نه به باره نه به داره ، میگم پشتوانه ی مالی
از همه ی شمایی که بهم دلگرمی دادین و راهنماییم کردین با همه وجود ممنونم
خیلی بهتون احتیاج داشتم
ممنون که تنهام نذاشتین
فقط برام دعا کنین که واسه پام مشکلی پیش نیاد
از بدشانسی من ، از دیروز کف پام خیلی درد میکنه
همشم بخاطر خودخواهی بعضیاست ، که رانندگی دیروزو انداخت گردن من
وای ،
نمیخوام اصلا به چیزای بد فکرکنم و انرژی منفی بدم
مراقب خودتون باشین
.
.
.
از نظر روحی افتضاح بودم
دلم خیلی گرفته بود
حسین هم که اومد و شدیدا درگیر کاراش بود
سرشم درد گرفته بود ،
الهی بمیرم سرشو بین دستاش گذاشته بود و چشماشو محکم روی هم فشار میداد
میون اونهمه آدم ، انگار یکی داشت خنجر فرو میکرد توی قلبم
نمیدونستم باید چیکار کنم؟
یواشکی بهش گفتم مسکن میخوای بدم بهت؟
گفت خوردم . فایده نداشت
یاد اومد که همیشه میگفت چای فلفل واسه سرددردام خیلی خوبه
از شرکت زدم بیرون مثل دیوونه ها شده بودم
رفتم فلفل خریدم !!! برگشتم دیدم نیست
خیلی عصبانی شدم
بهش اس ام اس دادم که فلفل گرفتم بیا با چای بخور
جواب نداد
یه لحظه دلم بحال خودم سوخت
من بدو بدو رفته بودم مث دیوونه ها فلفل گرفته بودم اونوقت اون جاگذاشت رفت
از این بدتر اینکه ، من اصلا اصلا اصلا طاقت دیدن ناراحتی و درد کشیدنشو ندارم ،
یعنی می میرما ، سریع همونجا میخوام خودمو بکشم
انقدر ضعیف و بدبخت شدم من . قبلنا اینطوری نبودم
واسه هیچکس دیگه هم اینطوری نیستم
اما وقتی ناراحتی اونو می بینم انگار دنیا واسم تیره و تار میشه
خلاصه اینکه بعدش زنگ زد و گفت بهترم نگران نباش
اما من خیلی پر بودم
از اینکه انقدر بدبخت و ضعیفم
از اینکه امروز نتونستم بعد از یک هفته درست حسابی ببینمش خیلی دلم گرفته بود
وقتی رسیدم خونه ، با اونهمه بغض ، نمیدونم چطوری ناهارو از گلوم دادم پایین که مامانم بهم گیر نده
بعدشم رفتم زیر دوش آب سرد
اونجا هرچقدر که دلم خواست گریه کردم
انقدر گریه کردم تا خالی شدم
وقتی از اونهمه احساسات سرکوب شده خالی شدم ، اونوقت تونستم تصمیم درست رو بگیرم
از بچگی همیشه همینطوری بودم
یوقتایی خیلی چیزا بهم فشار روحی وارد میکرد
تو اون لحظه نمیتونستم تصمیم بگیرم
اما بعد با گریه کردن حالم بهتر میشد
مث روانیا !
خلاصه اینکه تصمیممو گرفتم که برم
ادامه بدم
بقول عسل جون هم اون بیشتر دلش واسه من تنگ میشه و قدرمو میدونه
هم اینکه خودم سرگرمم
بنظر محیط شادی میاد
اینطوری میتونم پشتوانه ی مالی داشته باشم
و از اینکه تا اخر خط با حسین بمونم دیگه خیالم راحته
به اونم گاهی وقتا میتونم کمک کنم
حالا ببین من تا کجاها پیش رفتم ، :D
هنوز نه به باره نه به داره ، میگم پشتوانه ی مالی
از همه ی شمایی که بهم دلگرمی دادین و راهنماییم کردین با همه وجود ممنونم
خیلی بهتون احتیاج داشتم
ممنون که تنهام نذاشتین
فقط برام دعا کنین که واسه پام مشکلی پیش نیاد
از بدشانسی من ، از دیروز کف پام خیلی درد میکنه
همشم بخاطر خودخواهی بعضیاست ، که رانندگی دیروزو انداخت گردن من
وای ،
نمیخوام اصلا به چیزای بد فکرکنم و انرژی منفی بدم
مراقب خودتون باشین
.
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 9:57 توسط یادگار
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...