دیروز پریروز کلی اتفاقا افتاد
توو آرایشگاه جلو بچه ها ، مثل روانیا بلند بلند بیخودی و الکی زدم زیر گریه
خدا خودش میدونه که اصلا دست خودم نبود
خیلی خواستم خودمو کنترل کنم اما نشد ...
همشونو ترسوندم
ریحانه دستمو کشید بردم توی اتاق و شروع کرد به سین جیم که چته چرا حرف نمیزنی اگه توو خودت بریزی له میشی باهام حرف بزن
این چیزا رو که میگفت منم هق هقم بیشتر میشد
شده بود ملکه عذاب من
من خودم به شخصه وقتی می بینم یکی داره گریه میکنه یه بار ازش میپرسم بگو چی شده
اگه گفت که هیچی ، اگه نگفت فقط بغلش میکنم و اجازه میدم گریه کنه
اگه خودش بخواد بهم میگه چی شده
ولی این ریحانه ، انقدر منو سین جیم کرد که دیگه اعصابم داشت بهم می ریخت
خونه هم که رفتم ول کن نبود هی اس میداد که باید بگی چی شده
آخرش دست و پا شکسته بهش یچیزایی گفتم
گفتم دو نفریم که همدیگه رو خیلی دوس داریم ولی فاصله بینمون خیلی زیاده
بخاطر این فاصله هه من هرماه یه فس گریه س حسابی لازم دارم !
گفت بگو شاید کاری ازم بربیاد
گفتم از دست هیچکس کاری ساخته نیست
فقط یه معجزه میتونه کمکمون کنه
خلاصه که هی گفت و گیر داد
منم گفتم انقدر نمک رو زخمم نپاش
بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم
چی باید بهش میگفتم؟
اینکه عاشق یه مرد متاهلم؟؟؟
که از من متنفر بشن؟
آخه اونا همشون متاهلن ، معلومه که یه زن متاهل منو درک نمیکنه
گاهی وقتا خودمم حتی خودمو درک نمیکنم
چه برسه به اونا !
تازه یکیشون ، میگه شوهرم دختربازه ! وای اگه اونم بفهمه که دیگه هیچی
اونوقت منم از قماش دوست دخترای شوهرش میدونه !
خلاصه که خیلی از خودم بدم اومده این چند روزه
دیروزم ریحانه اس داد که زودتر بیا آرایشگاه
منم چون میدونستم میخواد دو ساعت تنها منو گیر بندازه و سوال جواب کنه نرفتم
بدجور فضولیش گل کرده
کاش اصلا هیچی نگفته بودم ....
نمیدونم ... سرم داره منفجر میشه ...
دیروز بهترین فرصت بود که به حسین خبر بدم بعد از آرایشگاه بیاد دنبالم بریم بیرون
یذره انرژی بگیرم
ولی مثل احمقای خل ورز ! نمیدونم چرا فراموش کردم
وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد همچین کاری هم میشد کرد !
منم که اینطور وقتا یه عالمه فحش فقط میتونم به خودم بدم که انقدر گاهی وقتا احمق و نفهم میشم و هیچی حالیم نیست
شاید اگه میرفتم باز دیوونه میشدم و گریه میکردم و اعصابشو بهم می ریختم ، چرا اینطوری شدم؟
اه
وقتی اونروز گریه میکردم همشون ترسیده بودن ، دستام خیلی می لرزید
حتی خودمم ترسیده بودم
نمیدونم چم شده بود
من با خودم و حسین و این زندگی چیکار کردم خداجون؟
بخاطر همه ی چیزایی که از خودم و اون گرفتم ، منو ببخش
نمیخواستم اینطوری بشه باور کن ...
تو که خودت میدونی
حالا هم انقدر رومو کم کردی ، که دیگه گردنم از مو هم باریکتره
فقط از حسینم محافظت کن ، مراقبش باش ، خوشحال و خوشبخت و راضی باشه
دیگه هیچی ازت نمیخوام
باور کن خداجونم اینو از ته دلم میگم
این بغض لعنتی چند روزه دست از سرم برنمیداره
دیروز بازم از هردومون امتحان گرفتم
از تو گرفتم ، اما مثل همیشه رد شدی
از خودمم گرفتم ، بازم رد شدم
هردومون هر دفعه توی این امتحانه رد میشیم اما نمیدونم چرا هنوزم .......
آخ چی بگم خداجونم
بازم شکرت ، شکر ، دوستت دارم خداجونم
مراقب عزیزام و حسینم باش
حال پسرعمومم خوب کن
شماهام یه صلوات واسه سلامتیش بخونید :(
...
چقدر در هم برهم و پرت و پلا نوشتم
اما نوشتن ، تنها حقیه که این روزا دارم
........