دیشب باز خواب دیدم
خواب دیدم داریم واسه پسرعموم حلوا می پزیم و خیرات میدیم
هنوز نمرده بود ولی ما امیدی نداشتیم و داشتیم پیش پیش حلوا واسش می پختیم
یهویی آبجیم زنگ زد و گفت که مُرده ...
منمن گفتم می دونستم ، !
راه افتادیم رفتیم خونشون
هیشکی نبود
به در و دیواراش نگاه کردم عکسی ازش نبود
بعدشم بیدار شدم
هیشکی نمیدونه باید چیکار کرد که خواب ندید؟!
باباجون من نمیخوام خواب ببینم ، زوره؟نمیخوام آقا جون ، خدا جون نمیخوام خواب نشونم بدی شبا :(
من اصلا جنبه ی خوابای معنی دار رو ندارم ، لطفا خداجون بیخیال من یکی شو
نمیخوام خواب هیشکیو ببینم
حالم اصلا خوش نیست
از دیروز بی دلیل یهو میزنم زیر گریه
وقتی رسیدم خونه چشام مث کاسه ی خون بود
آبجیم گفت چته؟
تا اینو گفت سر میز ناهار زدم زیر گریه
بی دلیل
نمیدونم چه مرگم شده بود
یه بهونه ی الکی آوردم
مامانمم هی میپرسید چته؟
بعدشم من که خواب بودم ، دیدم بلند شد
منم پشت سرش بلند شدم ، دیدم دارن با آبجیم پچ پچ میکنن و مامانم داره کیفمو زیر و رو میکنه !
چقدر از این حرکتش عقم میگیره !
انقدر گشته بود یه فیش نهصد تومن که پول حسین رو ریخته بودم به حسابش ، توی کیفم پیدا کرده بود دستش گرفته بود هی از آبجیم میپرسید این چیه؟
دلم میخواست همونجا خودمو نابود کنم ، وقتی انقد بهم بی اعتماده پس بذار به کارا و دروغام ادامه بدم که تجسسش حداقل بی نتیجه نباشه !
رفتم گفتم چیزی تو کیف من نیست بیخودی نگرد ! اینم فیش بانکیه ریختم بحساب آقای فلان !
حالا بیا و ثابت کن که این پول خودِ بیچارش بوده
داشت با خودش فکر میکرد من نهصد تومن ریختم بحساب اون
وقتی از این چیزا حرف میزنم ، از این بی اعتمادی ها میگم حالت تهوع میگیرم
چون میدونم تا آخر عمرم باید توی این محیط و جو سر کنم و تحمل کنم همه چیز رو
خلاصه که کلی قرمز شد از اینکه من دیدم رفته سروقت کیفم
چقدر کار زشتیه
چقدر کار زشتیه اینکه یواشکی بری سروقت کیف یکی بخوای بگردی تا یه آتو ازش پیدا کنی
چقدر درد آوره اینکه حق نداری یروز توی خونه ی خودت ناراحت باشی
دلت بگیره
گریه کنی
وقتی این چیزا رو ازت ببینن سریع فکرشون بره سمت یه پسر
که نکنه با یکی هست؟
نکنه بلایی سرش آورده؟
نکنه ......
حتی نکنه حامله ست !!!
حاضرم قسم بخورم که حتی این فکر مسخره هم از ذهنش میگذره
...
مامان ، یعنی راجع به من اینطوری فکر میکنی؟ ...
یه حدوداییش درسته بهت حق میدم
اما اینکه انقدر بیشعور باشم که حامله بشم خونه ی بابام؟!
وای خدا جون ببخش
همین الان وسط دوتا انگشتمو گاز گرفتم که یوقت ناخواسته سرم نیاد ! :D
...
وقتی فهمید میخوام بجای آرایشگاه دیروز برم سرکار ، باز پلکاشو انداخت روو هم و با اون قیافه ی غمگینش نگام کرد
چقدر متنفرم از این کارات مامان قربونت برم :(
چرا بهم اعتماد نمیکنی؟
چرا نمیذاری واسه خودم باشم؟
من که کاری به کار کسی ندارم بذارین تو خودم باشم
یعنی من حق ندارم یروز از عمرم توی خودم باشم و دلم بگیره؟
آخ که چقدر خودخواهین شما ... چقدر ...
دیروزم هی از زمین و آسمون می بارید واسم
یه حس بی اعتمادی نسبت به حسین همه ی وجودمو پر کرده بود با اینکه میدونم تو قلبش فقط منم
بهش اعتماد دارم اما نمیدونم چرا گاهی وقتا انقدر خر میشم
هم خودمو هم اونو عذاب میدم
بچه میشم
شاید اینا هم بخاطر اون دل گرفتگیه بود
احتیاج داشتم بغلم کنه و بگه من جز تو هیچکسو حتی نگاهم نمیکنم
یکمم بهم خندید و گفت که من جز تو یاری نخواهم داشت
اما من افتاده بودم روو اون دنده
خیلی خودمو اذیت کردم
اونو هم ناراحت
بجای سرکار ! طبق معمول رفتیم خونمون
همون خونه ی کوچولو که با یه عالمه استرس واردش میشیم و اون فضای گرمش همه ی استرسمون رو از بین می بره
خیلی دوسش دارم
شبیه خونه اولیمونه
اما انقدر دور و برش شلوغه که یعالمه استرس به آدم وارد میشه
برعکس اون خونه قبلی ، انقدر منطقه ش خلوت و آروم بود ....
روز تقریبا خوبی بود
اما حسین هروقت پاشو اونجا میذاره یه تلفن ناراحت کننده بهش میشه
اصن عجیبه
ردخور نداره
اون اینطوری تقاص کارامونو پس میده
منم با تنهایی و دردسرا و اشکایی که می ریزم و آینده ای که رو به نابودیه دارم تقاص پس میدم
نمیدونم چرا ، اما اینروزا خیلی افسرده م
دیگه آدم قبلی نیستم
احساس پیری میکنم
عکساش 9ماه پیشمو دیروز واسه اولین بار دیدم
چقدر جوون و شاداب بودم
اما روز به روز دارم پیرتر و پیرتر میشم
انگار آب شده بودم شکسته شده بودم
نمیدونم چرا ...
کاش هیچوقت دوربین اختراع نشده بود
کاش هیچ عکسی نبود که آدم ببینه و حسرت گذشته ش رو بخوره
خداجونم بپای ناشکری نذاریا
فقط دارم می نویسم که خالی بشم
قصدشکایت از تو رو ندارم
فقط می نویسم این حرفایی رو که هیچ کجا نمیشه زد
دعا کنید واسه آرامشم
چند روزی هست که قلبم تیر میکشه
گمونم حسین یکم تپل شده :D
دکترم نمیرم
چون مطمئنم اگه برم سریع میفرسته آی سی یو و اکو و نوار قلب و صدجور قرص و ...
وقتی حال و روزم خوب و عشقولانه باشه ، حال جسمیم خوبه ، حتی اگرم خوب نباشه اصلا نمی فهمم
اما خدا نکنه یه چیزی ناراحتم کنه
همه ی دنیا همه نمیتونه آرومم کنه
کاش میتونستم قوی باشم
روی پاهای خودم وایسم
خصوصا از نظر مالی
اینروزا خیلی خیلی فشار رومه
بیشتر هزینه های آرایشگاه رو مامان و بابا و آبجیم دادن
نمیخواستم مجبور شدم ازشون بگیرن
عموم که از تهران اومده بود ، شنیدم مامانم داشت طبق معمول از بابام گلایه میکرد که آی بهم پول نمیده ، به بچه ها هیچوقت پول نمیده و فلان ...
بعدشم گفت پول آرایشگاه یادگارو من دادم !
اینو که گفت یه چیزی توی وجودم شکست
تحمل سرکوفت رو ندارم
تحمل ندارم وقتی یکی پول بهم میده بره همه جا جار بزنه
حالم گرفته میشه
از اونروز همش تو فکر اینم که پول اونو زودتر بهش پس بدم
اما جمع نمیشه لامصب
هرچی میخوام خرج نکنم بذارم کنار ، اما اصلا نمیشه
کاش حسین یکم از این نظر بفکرم بود
اما خودشم اینروزا خیلی درگیره
دیشب بهم گفت نمیدونم چرا هرچی میدوئم هرچی زحمت میکشم هیچی تهش نمی مونه
بهش گفتم تقصیر منه میدونم ، تقصیر وجود منه ...
گفت : نه ، نه ...
خودشم خوب میدونه که همینطوره
آخه قبلش تو حال خودش نبود از دهنش پرید گفت : من ترو میخوام ، چون ترو میخوام خدا داره اینطوری اذیتم میکنه ، حالمو میگیره چون نباید ترو بخوام
تو هم آینده داری
نباید ....
دستمو گذاشتم جلو لباش نذاشتم ادامه بده
دوست ندارم این حرفا رو ازش بشنوم
دوست دارم پررو باشه
جلو همه چی وایسه
حالم اصلا خوب نیست
اگه بیشتر از این بنویسم بغضم اینجا می ترکه و آبروم میره ...
خدایا هرجا هست محافظتش کن
حسینمو میگم ....
خدایا خوب میشم ناشکری هامو ببخش
.
.
.
.