امروز وقتی از خونه میومدم بیرون از خدا خواستم امروز یه روز متفاوت باشه
یروزی که با شروعش همه ی انرژی های منفی ای که دو سه روزه جمع شده تو وجودم از بین بره
تا رسیدم شرکت ماشینشو دیدم که دم در پارکه
خوشحال شدم گفتم خداجونم ممنون که اجازه دادی امروز ببینمش
حتما یه روز خاصه
حتما یه کار کوچیک یه حرکت کوچیک واسم کنار گذاشتی تا دوباره انرژی بگیرم
اما انگار اشتباه میکردم
با همکاراش اومده بود شدیدا داشتن کار میکردن و کروکی می کشیدن و سر قیمتا بحث میکردن
منم که کلا" مو !
یه استعلام داد دستم بنویسم گفت زودباش ، اونجاشو بد نوشتی و اینجاشو چرا اینو نوشتی و چرا کمرنگ چاپ کرده و ... !
انگار من به چاپگره گفتم کمرنگ چاپ کن !
بازم طلبکار بود
نمیدونم چرا چندروزه از در و دیوار واسه روحیه م می باره
شاید یه تقاص کوچولوئه بخاطر روز شنبه !
باید یجوری از دماغم در بیاد همیشه
اما خدا خودشم میدونه که من نفهمیدم این طوفان چطور اومد و همه زندگیمو زیر و رو کرد
همه چی بالا پایین شد
همه چی عوض شد
من ، روحیاتم ، عقایدم ، زندگیم ، دیدم نسبت به آینده ...
خداجونم ، تاوان این چیزا رو یوقت از حسینم نگیریا
مقصر منم
من باید شش سال پیش می رفتم
جلومو نگرفته بود
من خودم موندن و سوختن رو ترجیح دادم
شاید تو خواستی اینم بخشی از سرنوشت من باشه
هرچی تو بخوای
باشه قبول
اینروزا خیلی ساکت شدم
دیگه نای غر زدن واسه هیشکی رو ندارم
فقط سکوت میکنم و گاهی هم اشک می ریزم
گاهی هم بغض
گاهی هم با صدای بلند زار میزنم به حال خودم
دو سه روز بیشتر از این روزای سرد نمیگذره اما نمیدونم چرا من حس میکنم ده ساله که باهم سردیم
دیگه وقتی میاد توو ، پیشونیمو نمی بوسه
دستمو نمیگیره
بهم لبخند نمیزنه
باهام غریبه شده و فقط دستور میده
دیروزم که اومد خونه مون همین بود
یکم گرم تر ...
میدونم آدمیزاد همیشه نمیتونه خوب باشه
همیشه نمیتونه یجور باشه
لحظه های بد و خوب توی رفتارش تاثیر داره
می تونه یوقتایی خسته باشه یوقتایی نا امید و بداخلاق
میدونم اما نمی تونم قبول کنم این واقعیت رو
خیلی بد شدم خیلی ...
خیلی غرغرو شدم
خیلی حساس شدم
خیلی شکاک شدم
بی اعتماد شدم حتی نسبت به عزیزام
توی شرکت باید خودمو نگهدارم و دم نزنم
خونه هم که دیگه بدتر
یک ثانیه تنها نیستم که بتونم واسه خودم باشم
خودمو از اینهمه غصه خالی کنم و اشک بریزم
باید همه ی اینا رو بریزم توو خودم
اینجا بغضامو با لیوان های پر از آب قورت بدم
توی خونه که دیگه بدتر
خم به ابرو بیارم ولم نمیکنن که چته چی شده؟
و قصه ی همیشه تکرار مامان خانوم که دیگه گفتن نداره
اینه که فشار رومه
همه ی دلخوشیم بودن با اونه
و یوقتایی که وجودشو ، دستاشو ، گرمیشو ، بوسه هاشو ازم میگیره دیگه طاقت نمیارم
کمرم خرد میشه
می شینم یه عالمه فکرای مسخره ناجور می بافم
می ترسم
می ترسم که دیگه همیشه اینطوری بمونیم
و چون حسین شده تنها انگیزه واسه نفس کشیدن من ! می ترسم دیگه موقع رفتن این انگیزه باشه
خیلی می ترسم
گاهی وقتا فکر میکنم اگه ما یروزی بریم زیر یه سقف ، اون اینطوری سرد میشه با من
واسه همینه که حتی از با اون بودن هم دیگه می ترسم
نباشه می ترسم
باشه می ترسم
بهم دست بزنه می ترسم
دست هم نزنه می ترسم
گاهی وقتا دلم میسوزه براش
سختی هایی که میکشه تاوان بودن با منه
کاش راهی بود
کاش می مردم و اون راحت زندگیشو میکرد
اما نه
دیگه از مردن هم می ترسم
چون میدونم اون بدون من نمی تونه دووم بیاره
عصبی میشه داغون میشه
من اینروزا از همه چیز و هم کس می ترسم
کاش می تونستم صبور باشم
عادی باشم
با عشق نگاش نکنم
باهاش بیش از حد مهربونی نکنم
واسش کلاس بذارم ناز کنم !
اما نمی تونم
اگه اینکارا رو بکنم خودم بیشتر رنج میکشم
نمیتونم خودِ واقعیم نباشم
نمیتونم سرد باشم
نمیتونم
کاش تموم بشن این روزای سرد
میدونم باید سعی کنم آروم باشم
میدونم
.
.
.