تو هیچوقت مثل من نمیشی
که وقتی دست خطتو روی میز می بینم ، ورش میدارم یعالمه نگاش میکنم
لمسش میکنم
می بوسمش
وقتی کاپشنتو روی صندلی جا میذاری ، یواشکی ورش میدارم بوش میکنم
وقتی داری با تلفنت حرف میزنی یعالمه توو دلم قربون صدقه ت میرم
وقتی عصبانی و ناراحتی ، انگار خنجر فرو میکنن توو قلبم
وقتی میری بیرون پشت سرت آیة الکرسی می خونم که محافظت باشه
صداتو که بیرون از اتاقم می شنوم دلم قیلی ویلی میره چشام به دره که بیای توو ...
وقتی بهم زنگ میزنی ، هنوز بعد از شش سال ، صدای زنگ مخصوصتو که می شنوم قلبم تند تند میزنه و نفسم بالا نمیاد
نفس عمیق می کشم و جواب میدم
یکسال مونده به تولدت من نقشه می کشم واسه خوشحال کردنت ، واسه اینکه ببینم چی نیاز داری؟
چی خوشحالت میکنه؟
با اینکه هرسال میزنی تو ذوقم
ولی من بازم منتظر جشن تولد بعدیتم
بی اختیار
اصلا حال خودمو نمی فهمم
همه ی اینا بی اختیاره
ریا نیست ، دروغ نیست ، واسه جلب توجه تو هم نیست
چون تو از همش بی خبری
یه لبخندت دنیا رو واسم بهشت میکنه
و یه اخمت ، واسم جهنم ...
تو که اینا رو نمیدونی
گاهی وقتا می فهمی
ازم تشکر میکنی که انقدر دوستت دارم
اما من تشکر نمیخوام
دلم میخواست تو هم همینطور بودی
اما نیستی
شاید اینطوری نبودنته که انقدر عزیزت کرده
اگه منم مثل تو بودم شاید همینقدر عزیز بودم
اما مهم نیست
مهم اینه که تو خوبی
به وقتش حرفای خوب میزنی
کارای شیرین میکنی
یه نگاه مهربونت برام کافیه
همینکه گاهی وقتا میگی با هیشکی قابل مقایسه نیستم
همینکه گاهی وقتا ازم تعریف میکنی نازم میکنی برام کافیه
حتی اگه یک روز در ماه باشه !
عقده ای نیستم
دوست ندارم مدام قربون صدقم بری
دوست دارم که حتی اگه سالی یکبار ، مهربون و خوب میشی ، همون یکبار از ته دله ، دروغ و فریب نیست
باهات مدارا میکنم
اینروزا توی غار تنهاییتی
منم پشت در غار منتظرت می مونم
تا وقتی میای بیرون ، فقط منو ببینی
خودت گفتی گاهی وقتا نیاز داری به تنهایی و سکوت
خودت گفتی توی خونه هیچوقت این چیزا رو نمی بینی
دیشب چرا پسرت رو آوردی خونه ی ما؟
آتیش به دلم میکشی با این کارات
میدونم چاره ای نبود
میدونم که باید کامپیوتر یاد میگرفت واسه امتحانش
ولی چقدر شیطونی کرد
چقدر بزرگ شده
شده هم قدد من
چقدر کاراش ، شیطونی هاش شبیه توئه
اینو مامانمم دیشب اعتراف کرد
گفت چقدر شبیه باباشه !
باباش !
این کلمه یچیزی رو توی قلبم شکست
نمیخواستم مامانینا ببیننش
نمیخواستم اون بیاد خونمون ، آدرس خونمونو پیدا کنه
دروغ چرا؟
دوسش ندارم
دیشب خیلی لوس شده بود
اصلا به تو نمیخوره
کاملا مشخصه کجا زیر دست کیا تربیت شده
اینا رو اگه به تو بگم ناراحت میشی
چون پسرته پاره ی تنته
دوسش داری
اما کاش یکی دیگه تربیتش کرده بود
پیش یکی دیگه بزرگ شده بود
مطمئنا" خیلی بهتر از این میشد
مدام پی بازیگوشیش بود ، اصلا گوش به درس نمیداد
تو که خسته اومدی دنبالش ، من بدو بدو جلوتر از اون دوییدم اومدم کنار ماشین
چشامون برق زد ، همدیگه رو که دیدیم
اما مجبور بودی رسمی حرف بزنی
ولی من مثل همیشه بودم
با لبخند ، ساده ، صمیمی
تو می ترسی
نمیدونم از چی؟
شاید می ترسی اگه یه خطایی ازت سر بزنه دیگه نتونیم پیش هم باشیم
اما من ، نمی ترسم
انگار چیزی واسه از دست دادن ندارم
انگار از این سردرگمی خسته شدم
اما تو نشدی
تو هنوزم مخفی کاری میکنی
هنوزم پنهون کاری میکنی
اما من گاهی وقتا از سر بدجنسی انگار میخوام یچیزی یه جایی نشونه بذارم واسه همه ی اونایی که هیچی نمیدونن
اما نمیتونم
دلم نمیاد
راضی نمیشم
می ترسم
من همیشه همین می مونم
یادته؟
خودت گفتی گاهی وقتا حس میکنم یچیزایی میدونه ولی براش مهم نیست
اصلا به روش نمیاره
انگار همشون می دونن و هیچی نمیگن
وقتی اینو گفتی خیلی احساس گناه کردم
احساس سنگینی ...
من چی بودم؟
الان چرا این شدم؟
اینی که هیچوقت دوسش نداشتم
اینروزا دلم میخواد زیاد بنویسم
نمیدونم چرا؟
گاهی وقتا ولی نوشتنم نمیاد
شاید وقتایی که همه چی آرومه ، منم نوشتنم نمیاد
اما وقتایی که بغض دارم دلم میخواد فقط بنویسم
دلم نمیخواد حرف بزنما ، درد کنم و اس بدم به لیلی ، فقط میخوام اینجا تند تند بنویسم
لیلی ازاینجا بخونه
چون حوصله ی گفتن و حرف زدن ندارم
احساس پیری میکنم
وقتی آرزوها و اهداف هم سن و سالامو می بینم خنده م میگیره
چرا من اینطوری نیستم؟
چرا من این آرزوها رو ندارم؟
یروزایی داشتم اما انگار از اون روزا ده بیست سال می گذره
خیلی خاکستری یادمه آرزوهام
انگار خیلی پیر شدم
انگار خیلی گذشته از اون روزا
کاش زمان وامیساد
کاش نمیگذشت
کاش اصلا دنیا همین جا تموم میشد
چه خوب
چه بد
چه جهنم
چه بهشت
فقط میخوام تموم بشه
...
بازم میگم خداجون
این حرفا رو بپای ناشکری نذار
فقط واسه سبک شدن قلبم می نویسم
مراقب عزیزام باش
بخاطر همه ی چیزای خوبی که دارم و شاید اینجا ازشون نمی نویسم ازت ممنونم
.
.
.