هیچی عوض نشده
هیچی عوض نشده
انگار من هرچی کشتی میگیرم با روزگار بیشتر دلش میخواد پشتمو به خاک بزنه
هنوز همون سردیا
انگار من هرچی سعی میکنم بهش نزدیک بشم اون بیشتر دلزده میشه
منم نمیتونم دور بشم
نمیتونم آخه به کی بگم به چه زبونی بگم؟
شبا همش خواب هرچی که از ذهن بیصاحابم میگذره رو می بینم
و صبحا افسرده تر از قبل چشم وا میکنم ...
نه انگیزه ای واسه سرکار اومدن دارم
نه انگیزه ای واسه آرایشگاه
نه انگیزه ای واسه خونه
من چرا انقدر وابستم؟
یعنی اون میدونه و اینطوری عذابم میده؟
یا واقعا باورش نمیشه؟؟!!
وقتایی که اینطوری میشه ازش می ترسم
خیلی می ترسم
اصلا انگار نمی شناسمش ...
.....
پ.ن : کامنتای نصیحتی ممنوع تروخدا ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ ساعت 9:23 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...