دیروز واسه یه مسئله کاری زنگ زدم به موبایلت

خوب جواب دادی مث همیشه

گفتی این هفته هفته ی سختیه برام ... بعد این هفته دیگه خوب میشه همه چی

اما نمیدونم چرا من تو کطم نمیره این حرفا

چرا نمی فهمم

شاید انتظار دارم تو همونطوری باشی که من هستم

شاید این انتظار زیادیه توی این موقعیت

نمیدونم

فقط اینو میدونم که تو این یک هفته به اندازه ده سال پیر شدم

خودمم نمیدونم چه مرگمه

نمیدونم ....

تو مقصر نیستی شاید

شاید تقصیر منه که انقدر حساس و بیشعورم

از تو بیش از حد انتظار عشق دارم

چرا اینروزا مدام خاطره های تلخ گذشته میاد تو خاطرم

چرا؟

اصلا انگار یه روز خوب هم نداشتیم باهم؟؟

چرا انقدر بد و بی منطق شدم من؟

...

چرا این بغض لعنتی رهام نمیکنه؟ ....

 بعدا نوشت : اومدی و باز لوس بازی دراوردی مث پسربچه ها منو باز خندوندی

اما نمیدونم چرا حس میکنم حسین قبلی نیستی ...

اینروزا فقط یه پسر بچه ای ... فقط ...