امروز بهترم
دیشب با خاله کلی درددل کردم
گفتم اگه حسینو دیدی بهش بگو چقدر تنهام گذاشته
بهش حالی کن که چقدر حالم بده
اونم گفت پاشو بیا اینجا منم زنگ میزنم به اون بیاد حالت بهتر میشه
گفتم نه تا حالاشم داشتم کلی گریه میکردم حالم خوب نیست
ببینمش بدتر میشم
خلاصه کلی طرفداری کرد ازش !
که درگیر کاره و گرفتاره و ...
تا جایی که من میشناسمش کسی نیست که واسه تو بخواد کم بذاره
اون مجرد نیست که تو بخوای ازش انتظار زیاد از حد داشته باشی و از این حرفا
با اینکه همه ی اینا رو خودم  میدونم ، اما نمیدونم چرا گاهی وقتا آدم با درددل کردن و شنیدن این حرفا از دهن کسی ، آرومتر میشه
منم آروم شدم و بهش گفتم که به حسین چیزی نگه که یوقت اونم فکر کنه من درکش نمیکنم
خلاصه نیمساعت نگذشته بود که حسین زنگ زد و مث همیشه پر انرژی و خوب بود
گفت تنهایی بیام؟!
منم گفتم آره تنهام ، گفت درو بزن !
نزدیک خونمون بود
اومد خونمون و منو خیلی آرومتر کرد
دلم براش خیلی تنگ شده بود
خیلی خیلی ...
تازه دارم میفهمم این دلتنگی ای که همه ازش دم میزنن چیه ؟ چه حسی داره ؟ چه مزه ای داره
خیلی بهتر شدم
وقتی می بینمش ، اون خنده هاش ، شوخیاش ، حرفاش ، انگار آبه رو آتیش غصه هام ....
ولی من نفهمیدم خاله بهش چیزی گفته بود ، یا خودش به خودش اومده بود !!!
خدایا ...
نمیدونم دیشب رو بعنوان پاداش حساب کنم؟
یا شایدم خواستی باز گناهامو بیشتر کنی
اما هرچی که بود خیلی خوب بود
ازت ممنونم ...
.
.
.