...
دو شب پیش یهویی اس داد که بیا بریم یه جایی واسه کار
یکی از همکارام میخواد یسری برنامه براش درست کنی
اولش فکر کردم اشتباهی اس داده ! بس که این روزا ازش بعید بود !
اما بعدش دیدم نه ، جدی جدی داره میگه بریم بیرون
منم به مامانه گفتم و گفتن من همانا و نگاهها همانا
بازهم همون آش نخورده و دهن سوخته
اما من دیگه سعی میکنم اهمیت ندم !
چون حداقل این دفعه دیگه دروغی نبود راست راست بود
آماده شدم اومد دنبالم ، وسط راه بهم گفت بیا بشین جلو
منم شاراپی از اون عقب خودمو انداختم جلو پیشش ، دلم واسش خیلی تنگ شده بود
انگار ده سال بود ندیده بودمش
دلم میخواست همش نگاش کنم
دستامو گرفت
دستاش خیلی گرم بود مثل همیشه
یکساعت فقط توو راه بودیم
آدرسو اشتباه میرفتیم
اون مرتیکه هم که درست آدرس نمیداد
خلاصه رسیدیم ، مرده اومد جلومون تا دید من جلو نشستم چشاش باباقوری شد
قبلا من دیده بودم یارو رو . میومد و میرفت شرکت
قبلشم به حسین گفتم بد نشه من جلو می شینم یوقت فکرای بد بد نکنه؟!
حسینم گفت نه بابا بیخیال !!!
منم که از خدا خواسته این روزا فقط کم مونده همه چی رو توو بوق کنم و همه جا جار بزنم از بس که از این روو هوا موندن خسته شدم !
مث اونایی که دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارن !
گفتم باشه ، خلاصه طرف ما رو دید و کلی احوالپرسی و عذرخواهی
خونش یه خونه مجردی بود توی یه زیرزمین
بدک نبود خونش ، ولی بهم ریخته بود ، خونه مجردی بود دیگه
منو راهنمایی کرد پشت سیستم
دو تا صندلی دیگه هم آورد ، یکی اینطرفم نشست و یکی اونطرف!
منم که وقتی دارم یکاری انجام میدم اگه یکی بشینه بغل دستم چشم بدوزه ، درست میشم مثل غضنفری که تازه یه کامپیوتر نشونش داده باشن !
هول میکنم دست و پامو گم میکنم
طرف تا از اتاق میرفت بیرون حسین هی میگفت مقنعتو بکش جلو ، انقدر نخند خوشم نمیاد !
منم که ذوق مرگ میشم همیشه از این غیرتی بازیاش !
یعنی انگار کله قند تو دلم آب میکنن وقتی بهم میگه مقنعتو بکش جلو
حالا هرچی با تشر بیشتر باشه ذوق مرگی من بیشتره
مریضم آخه !
بعدش که کارمون تموم شد یه ظرف پر از پرتقال با دو تا بشقاب خاک گرفت آورد تلپی انداخت جلو ما ، هی اصرار هی اصرار که بخورید بخورید !
منم که وسواسی
هم مو تو بشقابش بود ، هم یه عالمه خاک گرفته بود ، به ناچار میوه هم خوردیم اونجا
دیگه شروع کرد از زن عقد کردش حرف زدن ، که آی ال میکنه آی بل میکنه
ازم ماشین میخواد خونه ی بالاشهر میخواد عروسی فلان میخواد تالار بهمان میخواد
حالا حسین از قبل واسه من تعریف کرده بود که این یارو خودشو کشته تا اون دختره رو بهش دادنا
حالا که گرفتدش اینطوری داشت پشت سرش حرف میزد
به من گفت خانوم فلانی شما بگید کارای این خانوم من درسته اول زندگی هی میگه این میخوام اون میخوام
منم که همش میخندیدم میگفتم نمیدونم والا ، بشینین باهم صحبت کنین حتما کوتاه میان
دیگه خواستم چهارتا لیچارم بارش کنم که مرتیکه کچ..... بی ری....ت همینکه راضی شده زن تو بشه کلی هم برو خدا رو شکر کن
که دیگه چشم غره های حسین نذاشت ادامه بدم !
تا زنش نبوده مث چی موس موس میکرده دنبالش
حالا که گرفتدش اینطوری داره پشت سرش به مرد غریبه حرف میزنه
تازه میگفت طلاقش میدم !!! این خیلی جالب بود برام !
بعدشم ما اینهمه راه رفته بودیم که چکی پولی چیزی از این مرتیکه بگیریم ، حسین ازش طلبکار بود
اما پاک خودشو زد به کوچه علی چپ و ندارم ندارم و زنم فلان زنم بهمان و اینا ... که دست خالی از اونسر شهر برگشتیم
بمیرم حسین کارد میزدی خونش در نمیومد
عادت نداره زیاد به کسی اصرار کنه غرورش اجازه نمیده
به منم که اجازه نمیده حرف بزنم وگرنه نمیذاشتم دست خالی از اونجا برگرده
دلم خیلی براش سوخت
توی ماشین خیلی حرص میخورد و بهش فحش میداد
که مرتیکه فکر کرده عاشق چشم و ابروشم که شبی خودم و تو رو زا به راه کردم واسه چهارتا برنامه اون
خداییش راستم میگفت
برگشتنا که داشتیم میومدیم یه جاده ی طولانی بود ، دستشو انداخت گردنم مث همیشه پیشونیمو بوسید
منم که بی جنبه کم مونده بود اشکم در بیاد
گفت بیا بریم یه جایی که از اینجا دور باشه ، بریم شمال ، کنار دریا آتیش روشن کنیم و دیگه برنگردیم
اینا رو که میگفت یه عالمه غم تو چشماش بود
منم خیلی بغض کرده بودم
خیلی جلو خودمو گرفتم
بهش میگم خدا منو بکشه اگه من باعث رنج و غم و گرفتاریتم
میگه نه .... نه ....
اما خودشم خوب میدونه همینطوره
ولی نمیتونه از من دست بکشه
همینطور که من نمیتونم
هردو داریم مبارزه میکنیم
یه مبارزه ای که از همون اول نتیجه ش مشخص بود
اون دو سه ساعت هرچی هم نداشت ، حداقل ما تونستیم کنار هم باشیم
این شاید واسه حسین از پول مهم تر نباشه
اما واسه من قد ده تا انبار پول مهم بود ارزش داشت
بهش گفتم حداقلش این بود که ما کنار هم بودیم این دو ساعت
اما نظر اون این نبود
گرفتاریشو خوب درک میکنم و جز دعا هیچ کاری ازم ساخته نیست
خیلی سخته ببینی عزیزت داره حرص میخوره و هیچ کاری ازت برنمیاد
کاش سرمایه دار بودم
اونوقت جوری کمکش میکردم که حتی یه نام و نشون هم از خودم باقی نمونه
بارها توی رویاهام این چیزا رو مرور میکنم
که یعالمه پول به اسم یه ناشناس واسش بحسابش بریزم و اون فقط چشماش از خوشحالی برق بزنه
و من برق اون دوتا چشمای قهوه ای رو که ببینم دیگه هیچی از خدا نمیخوام
اما جز رویا چیزی نیست
زندگیمون شده بستن چشما و بافتن رویاهای دور از دسترس
...
.
.
.
ولی حال روحیم یکم بهتره ...
البته فقط یکم ...
.
.
.
یکی از همکارام میخواد یسری برنامه براش درست کنی
اولش فکر کردم اشتباهی اس داده ! بس که این روزا ازش بعید بود !
اما بعدش دیدم نه ، جدی جدی داره میگه بریم بیرون
منم به مامانه گفتم و گفتن من همانا و نگاهها همانا
بازهم همون آش نخورده و دهن سوخته
اما من دیگه سعی میکنم اهمیت ندم !
چون حداقل این دفعه دیگه دروغی نبود راست راست بود
آماده شدم اومد دنبالم ، وسط راه بهم گفت بیا بشین جلو
منم شاراپی از اون عقب خودمو انداختم جلو پیشش ، دلم واسش خیلی تنگ شده بود
انگار ده سال بود ندیده بودمش
دلم میخواست همش نگاش کنم
دستامو گرفت
دستاش خیلی گرم بود مثل همیشه
یکساعت فقط توو راه بودیم
آدرسو اشتباه میرفتیم
اون مرتیکه هم که درست آدرس نمیداد
خلاصه رسیدیم ، مرده اومد جلومون تا دید من جلو نشستم چشاش باباقوری شد
قبلا من دیده بودم یارو رو . میومد و میرفت شرکت
قبلشم به حسین گفتم بد نشه من جلو می شینم یوقت فکرای بد بد نکنه؟!
حسینم گفت نه بابا بیخیال !!!
منم که از خدا خواسته این روزا فقط کم مونده همه چی رو توو بوق کنم و همه جا جار بزنم از بس که از این روو هوا موندن خسته شدم !
مث اونایی که دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارن !
گفتم باشه ، خلاصه طرف ما رو دید و کلی احوالپرسی و عذرخواهی
خونش یه خونه مجردی بود توی یه زیرزمین
بدک نبود خونش ، ولی بهم ریخته بود ، خونه مجردی بود دیگه
منو راهنمایی کرد پشت سیستم
دو تا صندلی دیگه هم آورد ، یکی اینطرفم نشست و یکی اونطرف!
منم که وقتی دارم یکاری انجام میدم اگه یکی بشینه بغل دستم چشم بدوزه ، درست میشم مثل غضنفری که تازه یه کامپیوتر نشونش داده باشن !
هول میکنم دست و پامو گم میکنم
طرف تا از اتاق میرفت بیرون حسین هی میگفت مقنعتو بکش جلو ، انقدر نخند خوشم نمیاد !
منم که ذوق مرگ میشم همیشه از این غیرتی بازیاش !
یعنی انگار کله قند تو دلم آب میکنن وقتی بهم میگه مقنعتو بکش جلو
حالا هرچی با تشر بیشتر باشه ذوق مرگی من بیشتره
مریضم آخه !
بعدش که کارمون تموم شد یه ظرف پر از پرتقال با دو تا بشقاب خاک گرفت آورد تلپی انداخت جلو ما ، هی اصرار هی اصرار که بخورید بخورید !
منم که وسواسی
هم مو تو بشقابش بود ، هم یه عالمه خاک گرفته بود ، به ناچار میوه هم خوردیم اونجا
دیگه شروع کرد از زن عقد کردش حرف زدن ، که آی ال میکنه آی بل میکنه
ازم ماشین میخواد خونه ی بالاشهر میخواد عروسی فلان میخواد تالار بهمان میخواد
حالا حسین از قبل واسه من تعریف کرده بود که این یارو خودشو کشته تا اون دختره رو بهش دادنا
حالا که گرفتدش اینطوری داشت پشت سرش حرف میزد
به من گفت خانوم فلانی شما بگید کارای این خانوم من درسته اول زندگی هی میگه این میخوام اون میخوام
منم که همش میخندیدم میگفتم نمیدونم والا ، بشینین باهم صحبت کنین حتما کوتاه میان
دیگه خواستم چهارتا لیچارم بارش کنم که مرتیکه کچ..... بی ری....ت همینکه راضی شده زن تو بشه کلی هم برو خدا رو شکر کن
که دیگه چشم غره های حسین نذاشت ادامه بدم !
تا زنش نبوده مث چی موس موس میکرده دنبالش
حالا که گرفتدش اینطوری داره پشت سرش به مرد غریبه حرف میزنه
تازه میگفت طلاقش میدم !!! این خیلی جالب بود برام !
بعدشم ما اینهمه راه رفته بودیم که چکی پولی چیزی از این مرتیکه بگیریم ، حسین ازش طلبکار بود
اما پاک خودشو زد به کوچه علی چپ و ندارم ندارم و زنم فلان زنم بهمان و اینا ... که دست خالی از اونسر شهر برگشتیم
بمیرم حسین کارد میزدی خونش در نمیومد
عادت نداره زیاد به کسی اصرار کنه غرورش اجازه نمیده
به منم که اجازه نمیده حرف بزنم وگرنه نمیذاشتم دست خالی از اونجا برگرده
دلم خیلی براش سوخت
توی ماشین خیلی حرص میخورد و بهش فحش میداد
که مرتیکه فکر کرده عاشق چشم و ابروشم که شبی خودم و تو رو زا به راه کردم واسه چهارتا برنامه اون
خداییش راستم میگفت
برگشتنا که داشتیم میومدیم یه جاده ی طولانی بود ، دستشو انداخت گردنم مث همیشه پیشونیمو بوسید
منم که بی جنبه کم مونده بود اشکم در بیاد
گفت بیا بریم یه جایی که از اینجا دور باشه ، بریم شمال ، کنار دریا آتیش روشن کنیم و دیگه برنگردیم
اینا رو که میگفت یه عالمه غم تو چشماش بود
منم خیلی بغض کرده بودم
خیلی جلو خودمو گرفتم
بهش میگم خدا منو بکشه اگه من باعث رنج و غم و گرفتاریتم
میگه نه .... نه ....
اما خودشم خوب میدونه همینطوره
ولی نمیتونه از من دست بکشه
همینطور که من نمیتونم
هردو داریم مبارزه میکنیم
یه مبارزه ای که از همون اول نتیجه ش مشخص بود
اون دو سه ساعت هرچی هم نداشت ، حداقل ما تونستیم کنار هم باشیم
این شاید واسه حسین از پول مهم تر نباشه
اما واسه من قد ده تا انبار پول مهم بود ارزش داشت
بهش گفتم حداقلش این بود که ما کنار هم بودیم این دو ساعت
اما نظر اون این نبود
گرفتاریشو خوب درک میکنم و جز دعا هیچ کاری ازم ساخته نیست
خیلی سخته ببینی عزیزت داره حرص میخوره و هیچ کاری ازت برنمیاد
کاش سرمایه دار بودم
اونوقت جوری کمکش میکردم که حتی یه نام و نشون هم از خودم باقی نمونه
بارها توی رویاهام این چیزا رو مرور میکنم
که یعالمه پول به اسم یه ناشناس واسش بحسابش بریزم و اون فقط چشماش از خوشحالی برق بزنه
و من برق اون دوتا چشمای قهوه ای رو که ببینم دیگه هیچی از خدا نمیخوام
اما جز رویا چیزی نیست
زندگیمون شده بستن چشما و بافتن رویاهای دور از دسترس
...
.
.
.
ولی حال روحیم یکم بهتره ...
البته فقط یکم ...
.
.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 9:49 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...