امروز یکم دپرسم
اونم بیشترین دلیلش تغییرات هورمون های کوفتی و لعنتیه
یکمش هم برمیگرده به اینکه صابخونه هوس ازدواج کرده و من میدونم اگه ازدواج کنه ما باز آواره میشیم
و این ذهن منو خیلی مشغول کرده
یچیز دیگه هم اینه که دیشب حسین یکاری ازم خواست من نتونستم درست انجامش بدم
و بعدش حس کردم راضی از هم جدا نشدیم
میدونم اینا همش توهمات تراوش شده از ذهن معیوب خودمه !
اما نمیدونم چرا این چیزای کوچیک انقدر عذابم میدن
خداجونم بازم شکرت بخاطر همه چیز
چند روزه صبحها مجبورم با ماشین آبجیم بیام شرکت
امروز روشن نشد لعنتی
باز مجبور شدم پیاده بیام
صدبار سوییچ ماشین بابا رو از کیفم درآوردم و گذاشتم سرجاش
نمیدونم این غرور لعنتی چیه که من دارم
هربار میومدم سوار ماشینش بشم اون لبخند بدجنسانه ش ! میومد جلو چشمم که داشت به مامان میگفت : دیدی آخرش محتاج همین ماشینه؟!
البته اینم قسمتی از تراوشات ذهن معیوبمه ها
ولی میترسم یروزی این لبخند مرموزه واقعی بشه ، اونوقت من خرد میشم
توی راه ، خیلی سرد بود مامان توو این هیری ویری زنگ زد که چرا ماشینو نبردی
الان چند روزیه که این روند هی تکرار میشه
هی من ماشینو برنمیدارم
هی اون زنگ میزنه که چرا؟!؟!؟!
انگار بار اولمه !
و این روند تکراری داره منو اذیت میکنه
خودمو نه
ولی حرص خوردن مامانو که می بینم خیلی حرص میخورم
بعدشم توی یکی دوساعتی که از سرکار برمیگردم باید جلو بابا آفتابی نشم که بحث راه نیفته !
خیلی خسته م از این روند مسخره ی غرور و غروربازی
نمیدونم شاید اصن اون منظوری نداشته
اما این غرور کوفتی ِ من .....
به خودم جلو مامان و آبجیم قول دادم که دیگه سوار اون ماشین نمیشم
اگه بشم چی میشه؟
یعنی همه ی حرفامو خودم مو هم حساب نکردم !
اه ...
چقدر خسته م از این روزا
اگه هم مجبورم کنن سوار بشم ، باید بنزینشو هرماه خودم بزنم
وگرنه محاله !
آره اینطوری بهتره !
اما وقتاییکه یه هزاری هم ته کیفم نمی مونه چی؟
اون غروره باز بهم دهن کجی میکنه ...
لعنت به اون شبی که بابا دهنشو باز کرد و خیلی چیزا گفت
لعنت به اون شبی که من هی گفتم اینجا پارک نکنیم ، و اون از هولش پیاده شد و ماشینو توو میدون به امون خدا ول کرد !
لعنت به اون شب
اونشب خیلی چیزا عوض شد
خیلی چیزا
انگار اصلا یه زلزله ی چندصد ریشتری بین من و بابا اتفاق افتاد
زلزله ای که اگه هزار تا گردان لشکر امداد هم بیان نمیتونن هیچیشو مرمت کنن !
کاش من عهد نکرده بودم که دیگه ماشینتو برنمیدارم ! و حالا مجبور باشم بشکنم این عهدو
کاش اونا با این قضیه کنار میومدن و انقدر کشش نمیدادن
حاضرم هرروز رو توی این سرما مثل 5 سال پیش پیاده برم اما انقدر غر نشنوم
انقدر له نشم
انقدر حقوقمو تو سرم نزنه
انقدر نگه اگه باید این مسیرو با آژانس میرفتی می دیدی چقدر پول باید میدادی هرماه !
این یعنی جی؟
یعنی به مدد ماشین منه که داری زندگی میکنی !
و این بدترین سرکوفتیه که من توی عمرم شنیدم
هنوزم وقتی بیاد اون شب میفتم کتف چپم تیر میکشه
چند روزیه قلبم تیر میکشه
اونقدر که به مدت یکی دو دقیقه به سختی نفس میکشم
یا اونقدر درد دارم که مجبورم یه مدت طولانی نفسمو حبس کنم
اما خداجون بخاطر هیچی ناشکری نمیکنم
همیشه شکرگزارت هستم
بخاطر همه چی ممنونم
.
.
.