دو سه روزه ندیدمت
چندروز پیش
صبح که چشم باز کردم دیدم اس دادی نوشتی نیا شرکت ، هوا اصلا خوب نیست
پرده رو کنار زدم ، داشت برف می بارید
دلم باز قیلی ویلی رفت
از اینکه بفکرمی دلم قیلی ویلی رفت
اینکه تو صبح کله سحر اس بدی که هوا سرده از خونه بیرون نیا یعنی دیگه اوج شکستن غرور و مهربونیت !
قربون این مهربونیای یهویی ت برم من
فرداشم همینطوری بود هوا
گفتی فعلا لالا کن اگه کاری داشتم باهات تماس میگیرم
منم باز قیلی ویلی ... !
آبجیم که شنید اینطوری گفتی بهم ، گفت چقدر بفکرته !
این با کنایه بود البته ، شایدم با حسادت ....
و منم یه حس غرور بهم دست داد
اما ته دلم یهو خالی شد
ازاینکه من این مرد مهربون رو نمیتونم به کسی نشون بدم
نمیتونم به کسی بگم که منم یه مرد مهربون دارم که همیشه بفکرمه
و همه فکر میکنن من چقدر در حسرت داشتن یه شوهر دارم می سوزم !
همه ی اون خاله زنکا اینطوری راجع به من فکر میکنن
اما یروزی دهنمو وا میکنم و همه چی رو بهشون میگم
خدایا نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم و دهنمو ببندم
این طاقته مثل یه ساعت شنی کوچولو داره ذره های آخرشو تموم میکنه
نمیدونم تحمل دارم که این ساعت شنی رو باز برگردونم یا نه ....
نمیدونم چی میشه
میدونم دارم در حق خیلیا خصوصا خودم ظلم میکنم
اما نمیتونم
کار دیگه ای ازم ساخته نیست
باید ادامه بدم ، باید ...
این روزا بی اختیار وقتی توی فکر فرو میرم ، صورتم پر میشه از اشک
بدون اینکه خم به ابروم بیارم فقط یعالمه اشک می ریزم
نمیدونم چرا ، نمیدونم علتش چیه ؟
نمیدونم این اشکا از کجا میاد
اما یعالمه بغض دارم یعالمه
اونقدر که هرچی می بارم تموم نمیشه
احساس تنهایی میکنم
چیزای کوچیک رو هم از اینکه با مامانم در میون میذارم پشیمون میشم
اونوقت چطور مثل احمقا یزمانی فکرشو میکردم که همه چی رو به مامانم بگم؟
چقدر احمق بودم
چرا اینطوری فکر میکردم؟ با خودم چی فکر میکردم که همچین ذهنیتی از خونوادم داشتم؟
حق دارن اونا ...
اون هیچوقت عاشق بابام نبود
اونوقت من چطوری ازش انتظار دارم یه عشق رو درک کنه اونم یه عشق ممنوعه رو ...
وای خدا
سرم پره از فکر
این چند روزه آرایشگاه هم نرفتم
چون میدونم ریحانه باز گیر میده و میخواد حرف ازم بکشه منم اشکم باز سرازیر میشه و آبروم میره
گفتم آرایشگاه بیاد یکی از دوستام افتادم
چند روز پیش ، شنیدم که داره ازدواج میکنه
یعنی تو مرحله نامزدی بودن
گویا همکار بودن و طرف اومده خواستگاری
خلاصه که خانواده هاشون سر مهریه بحث دارن
دو سه روزه ندیدمش و خیلی نگرانشم
اس میدم جواب نمیده
نگران عشقشونم
می ترسم پرپر بشه بخاطر چیزای الکی
نمیدونم چرا اینروزا انقدر واسه همه نگرانم
نگرانم که به اونیکه میخوان نرسن
اصن من دوس دارم همه به آرزوهاشون برسن این روزا
درست مث مادربزرگایی که دوس دارن همه رو خوشحال و کامیاب ببینن
منم دوس دارم همه عزیزام به همه چیزایی که آرزوشو دارن برسن
این شده بزرگترین دعای شبونه م
دیگه از دعا کردن واسه معجزه ی خودم نا امید شدم
دیگه دست از دامن خدا کشیدم دیگه آرزو نمیکنم
این روزا فقط واسه خوشی عزیزام دعا میکنم
و بس ...
واسه خوشبختیشون
لبخنداشون
آرزوهاشون
...
اینروزا در حال انفجارم
نمیدونم چمه
اصن حال خودمو نمی فهمم
نمیدونم چی از دنیا میخوام
شدم یه آدم بی هدف و نا امید از همه چیز و همه کس
یعالمه منتظر معجزه موندم اما دیگه خسته شدم
نه نه نه ...
نمیخوام ناشکری کنم
بازم میگم شکرت شکر

.
.
.