دیروز بعد از چند وقت رفتم سالن ، گفتم شاید اونجا بچه ها باشن منم روحیه م عوض بشه و از اون حس و حال در بیام
اما روز خوبی نبود
همه یجوری بودن
نمیدونم چرا هروقت من میرم اینا تمیزکاریاشون و شست و شوی کف سالن و این چیزا یادشون میفته
انقد حرصم میگیرهههههه
منم که با این پام نمی تونم زیاد کمکی بهشون بکنم
اینه که چپ چپ بهم نگاه میکنن
خلاصه گردگیری رو به عهده گرفتم آینه ها رو تمیز کردم
مدیر سالنمونم مدام به این و اون میگفت با همین لحن ! : توله هاتونو بگیرید انقدر اینجا رو کثیف نکنن
دیروز توله ی آزیتا تن ماهی ریخته رو پتو پوست پسته ریختن کف سالن و از این حرفا ....
توله ی لیلا هم فلان کرده
با همین لحنا ! خیلی راحت
دهنم باز مونده بود از اینهمه بی شخصیتی
اونا هم هر هر میخندیدن
یادمه همیشه از این محیطا بدم میومد
از محیطهای خاله زنکی که همه هرحرفی رو می زنن و می خندن
خصوصا حرفای خصوصی خونوادگیشونو
چقدر ازشون متنفرم
حرفای چرت و پرت و زشت و رکیک به همدیگه میزنن و از اونجاییکه فقط من اونجا مجردم ! یه نگاه به من میندازن و به همدیگه چشمک میزنن که مثلا زشته جلو فلانی نگید این حرفا رو مجرده !
من از این حرکت خیلی دردم میگیره
خیلی ناراحت میشم
انگار که یه تافته ی جدا بافته م اونجا
از این کارای زشت و اونهمه قباحتشون بدم میاد
اونقدر بدم اومده که دیگه نمیخوام برم
صمیمیتمو باهاشون کنار گذاشتم
اونقدر که دیروز همش تو خودم بودم
همش بهم میگفتن یادگار چی شده؟اعصابت خرده؟توو فکری؟
منم فقط لبخند میزدم
احساس غربت میکردم بین اونهمه آدم با اینکه من از همشون بزرگترم
خصوصا ریحانه دیروز رفتارش خیلی با من بد بود
اصن همیشه با من بده
نمیدونم چرا
حس میکنم یجورایی بهم حسادت میکنه
به همه ی اوناییکه یه عشقی توی زندگیشون دارن حسادت میکنه
حالا هرچند اون عشق خیلی هم خوب و لذت بخش نباشه و در حد یه رابطه ی مسخره باشه !
انقد بدم میاد که تب لتشو مث بچه کوچولوها دستش میگیره و هی عکساشو نشون میده آهنگ میذاره صداشو میبره تا عرش !
از این رفتارای بچگونه ی همشون خیلی خسته شدم
انگار نه انگار که جمع شدیم اونجا خیر سرمون یچی یاد بگیریم
اصلا توی این مدت من چیزی یاد نگرفتم که به دردم بخوره
مث احمقا دوییدم جلوجلو همه ی پولو پرداخت کردم حالا هم مث یه چیزی موندم تو گِل ...
نمیتونم برم یجای بدرد بخور
هوففففف
چقدر حرف دارم
چقدر درد دارم
چند روزیه سکوت میکنم
اصلا دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم
جایی نیست که اونجا بهم خوش بگذره
هیچ جا ...
هیچ جا روی این کره ی خاکی خوشنود کننده نیس برام
بغیر از یه جا
اونم کنار کسیکه دوسش دارم و میدونم هیچوقت بهش نمیرسم
چندوقت پیش که باهم بودیم خیلی خوب بود
خیلی
کنار هم دراز کشیده بودیم
اون فیلم هندی نگاه میکرد و منم اونو
ساعتها سکوت بود
اون محو فیلم شده بود و هی بازیگراشو به من نشون میداد و تعریف میکرد
و من بی توجه به فیلمه فقط این ذوق و شوق بچگونه شو وقتی که فیلم تماشا میکنه ، نگاه میکردم و کیف میکردم
از اینکه دو سه ساعت بی هیچ حس عجیب و غریبی کنار همیم . مث زن و شوهرای واقعنکی !
آره حقیقتت همینه
من یه عقده ای هستم !
عقده ی داشتن حسین همه زندگیمو پر کرده
وقتی بچه های آرایشگاهو می بینم که چقدر از زندگی زناشوییشون می نالن و غر میزنن
و حتی شوهرشون رو با الفاظی مث ( ببخشید واقعا ) سگ ! صدا میزنن
مثلا سگ من امروز فلان حرفی زد یا فلان جا رفتم سگم هیچی نگفت !
چرا؟ چونکه موقع ازدواج اصن براشون مهم نبوده که دارن میرن زیر سقف خونه ی کی؟
چون بی عشق فقط دوس داشتن ازدواج کنن !
اونوقته که نسبت به زندگی زناشویی هزار درجه بیشتر از قبل متنفر میشم
دیدم بیشتر از قبل منفی میشه
از ازدواج و بچه دار شدن متنفر میشم
وقتی می بینم چطوری بچه هاشون از سر و کولشون آویزونن و نمیذارن به هیچ کاری برسن
حس میکنم بچه هاشونم یکی از موانع شاد بودن و خوشبخت بودنشونن
وای
اصن نمی فهمم دارم چی میگم
فقط دارم می نویسم
حس خیلی خیلی بدی دارم
به همه بدبین شدم
هرکی توی فکر فرو میره حس میکنم داره واسه من نقشه میکشه
خداجونم از این حالت در بیار منو ..........
.
.
.