دردناکترین غم دنیا
دیشب باهم بیرون بودیم
حالش خوب نبود
بیحال بود
سرما خورده بود
دندون دردم داشت
تا گفت دیشب از سرفه و دندون درد نخوابیدم من مث دیوونه ها چشام پر از اشک شد
خیلی دلم میخواست های های گریه کنم
نمیدونم چرا؟
نمیدونم تازگیا چه مرگم شده؟
همش به یه گوشه زل میزنم و تند تند اشک می ریزم
بی اینکه دلیلشو بدونم
دیشبم دلم گرفت از اینکه اون انقدر سرفه میکرده و خوابش نبرده اما من بیخبر از حال اون ، شبو تا صبح خوابیدم
یهو اشک جمع شد تو چشمام وقتی نگاش میکردم
یهو جا خورد وقتی دید من سرخ شدم و چشام پر از اشک شد
شوکه شد
دلم نمیخواد اینطوری باشم اما هستم
بغضمو قورت دادم
چون میدونم اون از این اداهای بچگونه خوشش نمیاد و فکر میکنه همش از احساساتی بودنمه و مث بچه ها باهام رفتار میکنه وقتی گریه میکنم
بزور خودمو کنترل کردم
خار به پاش بره من داغون میشم
اما اون اینو نمی فهمه
فکر میکنه همش فیلمه
شب که خوابیدم دستمو گذاشتم جلو دهنم یعالمه هق هق آروم زدم
مث همیشه
اونقدر تو خودم گریه کردم و توو دلم داد کشیدم تا خوابم برد
واقعا نمیدونم چمرگم بود
انگار پر شده بودم
از حد تحملم خارج شده بود
فقط میتونستم اشک بریزم
حتی دیگه موقع اشک ریختن از خدا هم هیچی نمیخواستم
اما فقط و فقط احتیاج داشتم به این گریه
صبحم که پاشدم چشام انگار هیچ جا رو نمی دید
الانم بی اختیار دارم می بارم
نمیدونم چرا این بغض تمومی نداره؟
نمیدونم چی باعث اینهمه بغضه؟
نبودنش؟
نداشتنش؟
سرنوشتم؟
یا اینکه میدونم هرچقدرم خودمو بکشم قرار نیس چیزی عوض بشه؟
میدونم اونم رنج میکشه وقتی منو می بینه
وقتاییکه بهش اس میدم میگم:
حسین ، نمیگم "اگه" ! میگم "وقتی" ازدواج کردیم فلان کاری برام میکنی؟!!!
میدونم از شنیدن این حرف رنج میکشه اما هیچی نمیگه که من ناراحت نشم
اونم میدونه که من میدونم هیچی قرار نیس عوض بشه
اونم وقتی منو می بینه حال و روزمو ، کارامو می بینه زجر میکشه
همینطور که من کاری ازم ساخته نیست واسه این احساسات
اونم کاری ازش ساخته نیست ...
اینو خوب میدونم
اما نمیدونم چی از جون خودم و اون و دنیا و خدا میخوام
انقدر دارم خدا رو اذیت میکنم که حس میکنم داره ازم فرار میکنه !!!
اینروزا انقدر پر و لبریز شدم که هیچی آرومم نمیکنه
نه هیچ نفس عمیقی
نه هیچ هق هقی
حتی آغوشش حالمو از اینی که هست هم خرابتر میکنه
خداجونم فقط ازت میخوام خوشحال و سلامت باشه
دیگه هیچچچچی ازت نمیخوام
هیچچچی
فقط اون خوشحال و خوشبخت باشه
من با این حال خراب و اینهمه اشک و رنج یجوری میسازم ...
.
.
.
راستی صبح رفتم بانک
باز همون کارمند مسنه منو دید
چنان احوالپرسی گرمی کرد که خودم شک کردم این منو می شناسه آیا؟
قرار بود پول بریزم بحساب حسین
فیشو که بهش دادم
کاراشو انجام داد گفت حساب بنام کیه؟
گفتم حسین فلان !
با لبخند گفت آقاتون هستن؟!
دوبار قبلم که رفته بودم همین سوالو ازم پرسیده بود
منم پررو پررو برگشتم با یه لبخند ملیح گفتم بله !
لبخندشو گشادتر کرد و گفت بسلامتی !
آخه یبار ما دوتا رو توی بانک باهم دید
بجای اینکه به کارش برسه همش داشت ما رو نگاه میکرد
نمیدونم چرا؟!
نمیدونم چرا هربار می پرسه این سوالو؟؟ :
آقاتونن؟!
بعدشم لبخند میزنه میگه بسلامتی !
انگار خیلی بهم میایم و اونم دلش قیلی ویلی میره !
نمیدونم
اما دیگه از هیچی و هیشکی نمیترسم
هرکی بپرسه شوهرته؟
راستشو میگم میگم آره !
یجورایی به کائنات انرژی مثبت می فرستم انگار !
اما نمیدونی چه رنجیه وقتی یجا میری نگاها روت سنگینی میکنه
انگشتری که بابات واست خریده رو یواشکی در بیاری بکنی تو انگشت دست چپت !
اینکار واسه من دردناکترین کار دنیاست ....
دردناکترین غم دنیاست .........
حالش خوب نبود
بیحال بود
سرما خورده بود
دندون دردم داشت
تا گفت دیشب از سرفه و دندون درد نخوابیدم من مث دیوونه ها چشام پر از اشک شد
خیلی دلم میخواست های های گریه کنم
نمیدونم چرا؟
نمیدونم تازگیا چه مرگم شده؟
همش به یه گوشه زل میزنم و تند تند اشک می ریزم
بی اینکه دلیلشو بدونم
دیشبم دلم گرفت از اینکه اون انقدر سرفه میکرده و خوابش نبرده اما من بیخبر از حال اون ، شبو تا صبح خوابیدم
یهو اشک جمع شد تو چشمام وقتی نگاش میکردم
یهو جا خورد وقتی دید من سرخ شدم و چشام پر از اشک شد
شوکه شد
دلم نمیخواد اینطوری باشم اما هستم
بغضمو قورت دادم
چون میدونم اون از این اداهای بچگونه خوشش نمیاد و فکر میکنه همش از احساساتی بودنمه و مث بچه ها باهام رفتار میکنه وقتی گریه میکنم
بزور خودمو کنترل کردم
خار به پاش بره من داغون میشم
اما اون اینو نمی فهمه
فکر میکنه همش فیلمه
شب که خوابیدم دستمو گذاشتم جلو دهنم یعالمه هق هق آروم زدم
مث همیشه
اونقدر تو خودم گریه کردم و توو دلم داد کشیدم تا خوابم برد
واقعا نمیدونم چمرگم بود
انگار پر شده بودم
از حد تحملم خارج شده بود
فقط میتونستم اشک بریزم
حتی دیگه موقع اشک ریختن از خدا هم هیچی نمیخواستم
اما فقط و فقط احتیاج داشتم به این گریه
صبحم که پاشدم چشام انگار هیچ جا رو نمی دید
الانم بی اختیار دارم می بارم
نمیدونم چرا این بغض تمومی نداره؟
نمیدونم چی باعث اینهمه بغضه؟
نبودنش؟
نداشتنش؟
سرنوشتم؟
یا اینکه میدونم هرچقدرم خودمو بکشم قرار نیس چیزی عوض بشه؟
میدونم اونم رنج میکشه وقتی منو می بینه
وقتاییکه بهش اس میدم میگم:
حسین ، نمیگم "اگه" ! میگم "وقتی" ازدواج کردیم فلان کاری برام میکنی؟!!!
میدونم از شنیدن این حرف رنج میکشه اما هیچی نمیگه که من ناراحت نشم
اونم میدونه که من میدونم هیچی قرار نیس عوض بشه
اونم وقتی منو می بینه حال و روزمو ، کارامو می بینه زجر میکشه
همینطور که من کاری ازم ساخته نیست واسه این احساسات
اونم کاری ازش ساخته نیست ...
اینو خوب میدونم
اما نمیدونم چی از جون خودم و اون و دنیا و خدا میخوام
انقدر دارم خدا رو اذیت میکنم که حس میکنم داره ازم فرار میکنه !!!
اینروزا انقدر پر و لبریز شدم که هیچی آرومم نمیکنه
نه هیچ نفس عمیقی
نه هیچ هق هقی
حتی آغوشش حالمو از اینی که هست هم خرابتر میکنه
خداجونم فقط ازت میخوام خوشحال و سلامت باشه
دیگه هیچچچچی ازت نمیخوام
هیچچچی
فقط اون خوشحال و خوشبخت باشه
من با این حال خراب و اینهمه اشک و رنج یجوری میسازم ...
.
.
.
راستی صبح رفتم بانک
باز همون کارمند مسنه منو دید
چنان احوالپرسی گرمی کرد که خودم شک کردم این منو می شناسه آیا؟
قرار بود پول بریزم بحساب حسین
فیشو که بهش دادم
کاراشو انجام داد گفت حساب بنام کیه؟
گفتم حسین فلان !
با لبخند گفت آقاتون هستن؟!
دوبار قبلم که رفته بودم همین سوالو ازم پرسیده بود
منم پررو پررو برگشتم با یه لبخند ملیح گفتم بله !
لبخندشو گشادتر کرد و گفت بسلامتی !
آخه یبار ما دوتا رو توی بانک باهم دید
بجای اینکه به کارش برسه همش داشت ما رو نگاه میکرد
نمیدونم چرا؟!
نمیدونم چرا هربار می پرسه این سوالو؟؟ :
آقاتونن؟!
بعدشم لبخند میزنه میگه بسلامتی !
انگار خیلی بهم میایم و اونم دلش قیلی ویلی میره !
نمیدونم
اما دیگه از هیچی و هیشکی نمیترسم
هرکی بپرسه شوهرته؟
راستشو میگم میگم آره !
یجورایی به کائنات انرژی مثبت می فرستم انگار !
اما نمیدونی چه رنجیه وقتی یجا میری نگاها روت سنگینی میکنه
انگشتری که بابات واست خریده رو یواشکی در بیاری بکنی تو انگشت دست چپت !
اینکار واسه من دردناکترین کار دنیاست ....
دردناکترین غم دنیاست .........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 10:18 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...