این روزا هیچی واسه نوشتن ندارم ...
با حسینی روبرو هستم که انگار اصلا نمی شناسمش ...
با حسینی که حس میکنم دیگه دوسم نداره
...
صبح بخاطر یه مسئله کاری مجبور شدم بهش زنگ بزنم
خیلی سرد باهم حرف زدیم ...
انگار یه غریبه بود ...
دیشبم که اومد در خونمون نرفتم کلیدو ازش بگیرم ، مامانو فرستادم
از پشت پنجره داشتم نگاش میکردم
بمیرم واسه اون چهره ی خسته ش ...
خستگیشو درک میکنم ، اما درک نمیکنم که خستگی و مشغله ش باعث بشه باهام اینطوری رفتار کنه ...
دلم خیلی گرفته ...
دیگه حرف زدن با هیشکی آرومم نمیکنه
حتی نوشتن اینجا هم دردی ازم دوا نمیکنم
دیگه حتی نمی تونم اشک بریزم
چشمام خشک شده ...
مث یه تیکه سنگ شدم ...
یک هفته ست که ندیدمت ، بخاطر اینه که انقدر بی تابی میکنم
یک هفته ست که منو ندیدی ، هنوز طلبکارم هستی ...
راست میگن که :
از دل برود هر آنکه از دیده برفت ...
یادته میگفتی شاید وقتی ازدواج کردی ، اگه جلو چشمم نباشی بتونم فراموشت کنم؟!
کاش منم اینطوری بودم ...
میتونستم با ندیدن ، فراموشت کنم ولی افسوس ...
افسوس ...
.
.
.
خدایا ...
هرجا میره مواظبش باش
کمکش کن ...
.
.
.

همدرد عزیز ... من برام مقدور نیست ایمیل بزنم اگه وبلاگی چیزی داری آدرسش رو بذار تا رمز رو برات بنویسم ممنون