خداحافظ
این روزا به همه چیز و همه کس شک دارم
از خودم بدم میاد
احساس بی مصرف بودن میکنم
تمام روز رو لم میدم جلو تلویزیون و کانالای ماهواره رو زیر و رو میکنم
نه می تونم برم بیرون ، نه می تونم خودمو سرگرم کنم
خدا هم که قربونش برم پا واسم نذاشته که بتونم با گردش و پیاده روی سر خودمو گرم کنم
از پام که کاملا نا امید شدم
یعنی بنا رو بر این گذاشتم که دیگه خوب نمیشه !
به همه هم میگم دیگه خوب نمیشه که بیخودی امیدوار نباشن ...
ماهیچه های پام انگار مردن ، دیگه هیچ رمقی نمونده براشون
دیشب یک عالمه کابوس می دیدم ، یک عالمه کابوس ...
وقتی بیدار شدم خیلی حس خوبی بود
وقتی فهمیدم همش یه خواب بوده ...
کاش زجری که توی این شش ماه کشیدم هم یه کابوس بود
کاش کابوس بود که راه رفتن واسم سخت شده
کاش کابوس بود که میخوان حسینمو ازم بگیرن
از اینهمه یأس دیگه حالم داره بهم میخوره ولی دست خودم نیست ...
حتی یه نقطه ی روشن هم توی زندگیم نیست که دلمو بهش خوش کنم
کاش هرشب خواب دوییدن روی چمنا رو نمی دیدم
کاش هرشب خواب نمی دیدم که دارم مثل آدمای دیگه نماز میخونم ...
کاش زندگیم همش یه خواب بود ...
کاش توی این دنیا یکی پیدا میشد که منو بخاطر خودم دوست داشته باشه ...
کاش یک سال برمیگشتیم به عقب
اونوقت من مواظب پام بودم که اینطوری نشه ...
هیچ احدی نیست که درک کنه چی میکشم ....
حتی تو ، خدا...
تو هم نمی فهمی ..........
.
.
.
پ.ن: شاید یه مدت نباشم ، دیگه حوصله آپ کردن و حرف زدن و نق زدن ندارم ...
دیگه حتی حوصله ی خودمم ندارم ...
.
.
.
پ.ن2 : عسل عزیزم ... کامنتدونیت واسه من باز نمیشه ، میخواستم کامنت بدم نشد
ممنون از حرفات که یک دنیا آرومم میکنه
شیرین بانوی عزیز ، وبلاگ تو رو هم نتونستم باز کنم ، سرعت نتم امروز خیلی پایینه ، ممنون از همدردیت و حرفایی که حرفای منم هست ... سرفرصت حتما میام پیشت .... اگه رمز رو خواستی از عسل بگیر ، ...
لیلی جونم ، بخاطر حرفام منو ببخش ...
از خودم بدم میاد
احساس بی مصرف بودن میکنم
تمام روز رو لم میدم جلو تلویزیون و کانالای ماهواره رو زیر و رو میکنم
نه می تونم برم بیرون ، نه می تونم خودمو سرگرم کنم
خدا هم که قربونش برم پا واسم نذاشته که بتونم با گردش و پیاده روی سر خودمو گرم کنم
از پام که کاملا نا امید شدم
یعنی بنا رو بر این گذاشتم که دیگه خوب نمیشه !
به همه هم میگم دیگه خوب نمیشه که بیخودی امیدوار نباشن ...
ماهیچه های پام انگار مردن ، دیگه هیچ رمقی نمونده براشون
دیشب یک عالمه کابوس می دیدم ، یک عالمه کابوس ...
وقتی بیدار شدم خیلی حس خوبی بود
وقتی فهمیدم همش یه خواب بوده ...
کاش زجری که توی این شش ماه کشیدم هم یه کابوس بود
کاش کابوس بود که راه رفتن واسم سخت شده
کاش کابوس بود که میخوان حسینمو ازم بگیرن
از اینهمه یأس دیگه حالم داره بهم میخوره ولی دست خودم نیست ...
حتی یه نقطه ی روشن هم توی زندگیم نیست که دلمو بهش خوش کنم
کاش هرشب خواب دوییدن روی چمنا رو نمی دیدم
کاش هرشب خواب نمی دیدم که دارم مثل آدمای دیگه نماز میخونم ...
کاش زندگیم همش یه خواب بود ...
کاش توی این دنیا یکی پیدا میشد که منو بخاطر خودم دوست داشته باشه ...
کاش یک سال برمیگشتیم به عقب
اونوقت من مواظب پام بودم که اینطوری نشه ...
هیچ احدی نیست که درک کنه چی میکشم ....
حتی تو ، خدا...
تو هم نمی فهمی ..........
.
.
.
پ.ن: شاید یه مدت نباشم ، دیگه حوصله آپ کردن و حرف زدن و نق زدن ندارم ...
دیگه حتی حوصله ی خودمم ندارم ...
.
.
.
پ.ن2 : عسل عزیزم ... کامنتدونیت واسه من باز نمیشه ، میخواستم کامنت بدم نشد
ممنون از حرفات که یک دنیا آرومم میکنه
شیرین بانوی عزیز ، وبلاگ تو رو هم نتونستم باز کنم ، سرعت نتم امروز خیلی پایینه ، ممنون از همدردیت و حرفایی که حرفای منم هست ... سرفرصت حتما میام پیشت .... اگه رمز رو خواستی از عسل بگیر ، ...
لیلی جونم ، بخاطر حرفام منو ببخش ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ ساعت 10:35 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...