...
بالاخره اومدن و رفتن
ساعت 4 بود که استرسم به اوجش رسیده بود ...
نمیدونم ، شاید مشکل از منه که اجتماعی نیستم و نمی تونم خیلی راحت با اوناییکه تا حالا ندیدمشون برخورد داشته باشم
زبونم قفل میشه و نمیتونم دم بزنم ...
ساعت 5 بعدازظهر بود که زنگو زدن ...
چهار ستون بدنم می لرزید ...
4 تا چایی ریختم گذاشتم تو سینی
دو تا نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم وارد اتاق شدم ...
دستام که هیچ ، پاهامم می لرزید ...
اصلا حس خوبی نداشتم
دو تا خانوم چادری نشسته بودن روی مبل ،مامانمم که قربونش برم گل از گلش شکفته بود نمیدونست چطوری ذوقشو نشون بده !
یه خانوم حدودا 40 ساله بود که چهره ی معصومی داشت ، با یه لبخند دلنشین ، سلام کردم بهش ، جواب داد و با یه حالت کشداری بهم نگاه میکرد !!!
اونطرف یه دختر حدودا 20 ساله نشسته بود با یه شیکم گنده که از 3 فرسخی داد میزد حامله ست ! چشمای سبز قشنگی داشت با یه آرایش کمرنگ ، ابروهای کم پشت بور ، با موهای قهوه ای که نصفش از زیر روسریش بیرون بود !
بهشون نمیومد زیاد مذهبی باشن ، همه وجودم می لرزید ، حتی صدام
نفسم بالا نمیومد
تا این قیافه هاشونو دیدم چای رو که تعارف کردم سریع از اتاق اومدم بیرون
رفتم تو آشپزخونه ، هفت هشت تا ننفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم خدایا ، آخه قربونت برم ، اینا چه سنخیتی با ما دارن؟
اینا به این خوشکلی ، حتما پسرشونم همینقدر خوشکله ! ( من همیشه دوست دارم شوهر آینده م از نظر ظاهری پایین تر از خودم باشه !)
یه چند دقیقه ای اونجا موندم اما میدونستم نمیشه که نرم جلوشون !
رفتم نشستم پیششون ، جوریکه اونا سر تا پامو برانداز میکردن ، استرسم بیشتر میشد ، دختره ازم پرسید چند سالته؟
گفتم 22 سال
پرسید چقدر درس خوندی ، رشته ت چیه؟!
اسمت چیه ،چیکار میکنی ، چه دانشگاهی درس خوندی ...
داشتم از دستش کفری میشدم ، آخه هنوز نرسیده انقدر سوال می پرسن؟؟؟
بعد پرسید : کارای هنری چی بلدی؟!
از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم ! آخه خداجون ، من از کارای هنری و این خاله زنک بازیا متنفرم ! این دیگه چه سوالیه؟!
یه نگاه تحقیر آمیز بهش انداختم و جواب ندادم
بحثو سریع عوض کرد ... کجا کار میکنی ، محیطش مردونه ست یا زنونه؟!!
و.... همینطور داشتن به سوالای مزخرفشون ادامه میدادن و من بیشتر از قبل بخاطر اینکه اجازه دادم بیان ، خودمو نفرین میکردم !
مامانم که چشمای باباقوریمو دید و فهمید که چقدر از دست همشون عصبانی ام ، سریع بحثو عوض کردو اون شروع کرد به سوال کردن که چندتا بچه دارین و از این مخرفا
منم هی خودخوری میکردم ، کاری از دستم برنمیومد ...
خلاصه اینکه نیم ساعته بلند شدن و به من گفتن که براشون آژانس بگیرم
مامانم گفت شما راجع به آقا پسرتون چیزی نگفتید !
از دور بال بال میزدم که بیخیال مامان ، انقدر ازشون سوال نکن ، انگار نوبرشو آوردن ، اما مگه می فهمید؟
زنه گفت پسرم تولیدی کیف و کفش داره ، البته واسه باباشه !
یه ماشین داره و یه خونه فلان جا ! ( پایین ترین و بی کلاس ترین نقطه ی شهرمون ! ) که البته ما براش خریدیم و اونم وضعیتش هنوز مشخص نیست ! پسرمم خداییش پسر خوبیه اصلا اهل دود و دم و سیگار و رفیق بازی نیست !( همون لحظه بیاد اون خاله سوسکه افتادم و دست و پای بلوری بچه ش !!! ) یه پوزخندی زدم که خودشون متوجه شدن منظورم چیه !
خلاصه اینکه راهی شدن ، نه من از اونا خوشم اومد و نه اونا از من ! وقتی پاشونو از در بیرون گذاشتن بغضم ترکید
مامانم اومد گفت چه مرگته تو؟
حالا بذار برن بعد این کولی بازیا رو در بیار
- مامان من از اینا اصلا خوشم نمیاد ،
- آخه چرا اینا که خیلی خودمونی و خوب بنظر میرسیدن
- همین دیگه ! مشکل شما اینه که با یه نگاه فکر میکنین طرفو شناختین !
- خیله خب ، تو نخواسته باشی که ما مجبورت نمیکنیم
- آره مجبورم نمیکنین ، ولی تا آخر عمر هی سرکوفت بابا رو باید بشنوم ...
- گفت حالا بذار ببینیم اصلا اونا تو رو پسندیدن؟!
- وا !!! مامان ! از خداشونم باشه ، مگه من چمه؟
- خیله خب ، بسه دیگه !
مامان رفت توی آشپزخونه ، دنبالش رفتم
- اصلا چرا قضیه پا و صورتمو نگفتی بهشون؟هان؟
- بابا نمیشه که از همون اول بزنی تو ذوق طرف ! بذار ببینیم اگه تماس گرفتن اونوقت بهشون میگیم !
...
از آشپزخونه بیرون رفتم ...
با یه دنیا غمی که روی دلم نشسته بود
چی میشد اگه بجای اون دوتا عجوزه ، مامان و خواهر حسین اونجا بودن !
خدا ،آخه چی از خداییت کم میشد؟هان؟!
چرا همه دخترا باید آرزوی این لحظه ها رو داشته باشن و من اینطور مواقع اینجوری غصه به دلم بشینه ...
نمیدونم باید چیکار کنم؟
نمیدونم آخرش چی میشه ...
به حسین اس دادم همه چی رو تعریف کردم ، درصورتیکه انتظار داشتم اون بپرسه ! اما نپرسید !
آخرش فقط یه جمله گفت : هرچی خدا بخواد !!!
همین ......
تلویزیونو روشن کردم ، پی ام سی موزیک هم انگار حال خراب منو فهمیده بود
پشت سرهم آهنگای غمگین پخش میکرد
منم مثل ابر بهاری می باریدم
نمیدونم اونهمه اشک از کجا میومد ...؟
حس بدی دارم ، از دیشب دارم بخدا التماس میکنم که اونا دیگه تماس نگیرن و بابام دیگه بهونه نداشته باشه که سرکوفتشونو به من بزنه !
اونوقت منم که مدام خواهرشو میزنم تو سرش و میگم دیدی؟ دیدی چی فکر میکردی چی شد ؟!!!
حس میکنم خیلی تنهام
هیچکسو ندارم
تنهایی رو با بندبند وجودم حس میکنم
بی تکیه گاهی و یأس رو ...
فکر میکردم می تونم ، از پس این جدایی برمیام
اما حالا می فهمم که بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم سخته
من جرأتش رو ندارم ...
نمیدونم قراره چی بشه
نمیدونم ...
برام دعا کنید
این یه کیسو اصلا نپسندیدم ! برام دعا کنید .......
حالم اصلا خوش نیست ...
.
.
.
ساعت 4 بود که استرسم به اوجش رسیده بود ...
نمیدونم ، شاید مشکل از منه که اجتماعی نیستم و نمی تونم خیلی راحت با اوناییکه تا حالا ندیدمشون برخورد داشته باشم
زبونم قفل میشه و نمیتونم دم بزنم ...
ساعت 5 بعدازظهر بود که زنگو زدن ...
چهار ستون بدنم می لرزید ...
4 تا چایی ریختم گذاشتم تو سینی
دو تا نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم وارد اتاق شدم ...
دستام که هیچ ، پاهامم می لرزید ...
اصلا حس خوبی نداشتم
دو تا خانوم چادری نشسته بودن روی مبل ،مامانمم که قربونش برم گل از گلش شکفته بود نمیدونست چطوری ذوقشو نشون بده !
یه خانوم حدودا 40 ساله بود که چهره ی معصومی داشت ، با یه لبخند دلنشین ، سلام کردم بهش ، جواب داد و با یه حالت کشداری بهم نگاه میکرد !!!
اونطرف یه دختر حدودا 20 ساله نشسته بود با یه شیکم گنده که از 3 فرسخی داد میزد حامله ست ! چشمای سبز قشنگی داشت با یه آرایش کمرنگ ، ابروهای کم پشت بور ، با موهای قهوه ای که نصفش از زیر روسریش بیرون بود !
بهشون نمیومد زیاد مذهبی باشن ، همه وجودم می لرزید ، حتی صدام
نفسم بالا نمیومد
تا این قیافه هاشونو دیدم چای رو که تعارف کردم سریع از اتاق اومدم بیرون
رفتم تو آشپزخونه ، هفت هشت تا ننفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم خدایا ، آخه قربونت برم ، اینا چه سنخیتی با ما دارن؟
اینا به این خوشکلی ، حتما پسرشونم همینقدر خوشکله ! ( من همیشه دوست دارم شوهر آینده م از نظر ظاهری پایین تر از خودم باشه !)
یه چند دقیقه ای اونجا موندم اما میدونستم نمیشه که نرم جلوشون !
رفتم نشستم پیششون ، جوریکه اونا سر تا پامو برانداز میکردن ، استرسم بیشتر میشد ، دختره ازم پرسید چند سالته؟
گفتم 22 سال
پرسید چقدر درس خوندی ، رشته ت چیه؟!
اسمت چیه ،چیکار میکنی ، چه دانشگاهی درس خوندی ...
داشتم از دستش کفری میشدم ، آخه هنوز نرسیده انقدر سوال می پرسن؟؟؟
بعد پرسید : کارای هنری چی بلدی؟!
از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم ! آخه خداجون ، من از کارای هنری و این خاله زنک بازیا متنفرم ! این دیگه چه سوالیه؟!
یه نگاه تحقیر آمیز بهش انداختم و جواب ندادم
بحثو سریع عوض کرد ... کجا کار میکنی ، محیطش مردونه ست یا زنونه؟!!
و.... همینطور داشتن به سوالای مزخرفشون ادامه میدادن و من بیشتر از قبل بخاطر اینکه اجازه دادم بیان ، خودمو نفرین میکردم !
مامانم که چشمای باباقوریمو دید و فهمید که چقدر از دست همشون عصبانی ام ، سریع بحثو عوض کردو اون شروع کرد به سوال کردن که چندتا بچه دارین و از این مخرفا
منم هی خودخوری میکردم ، کاری از دستم برنمیومد ...
خلاصه اینکه نیم ساعته بلند شدن و به من گفتن که براشون آژانس بگیرم
مامانم گفت شما راجع به آقا پسرتون چیزی نگفتید !
از دور بال بال میزدم که بیخیال مامان ، انقدر ازشون سوال نکن ، انگار نوبرشو آوردن ، اما مگه می فهمید؟
زنه گفت پسرم تولیدی کیف و کفش داره ، البته واسه باباشه !
یه ماشین داره و یه خونه فلان جا ! ( پایین ترین و بی کلاس ترین نقطه ی شهرمون ! ) که البته ما براش خریدیم و اونم وضعیتش هنوز مشخص نیست ! پسرمم خداییش پسر خوبیه اصلا اهل دود و دم و سیگار و رفیق بازی نیست !( همون لحظه بیاد اون خاله سوسکه افتادم و دست و پای بلوری بچه ش !!! ) یه پوزخندی زدم که خودشون متوجه شدن منظورم چیه !
خلاصه اینکه راهی شدن ، نه من از اونا خوشم اومد و نه اونا از من ! وقتی پاشونو از در بیرون گذاشتن بغضم ترکید
مامانم اومد گفت چه مرگته تو؟
حالا بذار برن بعد این کولی بازیا رو در بیار
- مامان من از اینا اصلا خوشم نمیاد ،
- آخه چرا اینا که خیلی خودمونی و خوب بنظر میرسیدن
- همین دیگه ! مشکل شما اینه که با یه نگاه فکر میکنین طرفو شناختین !
- خیله خب ، تو نخواسته باشی که ما مجبورت نمیکنیم
- آره مجبورم نمیکنین ، ولی تا آخر عمر هی سرکوفت بابا رو باید بشنوم ...
- گفت حالا بذار ببینیم اصلا اونا تو رو پسندیدن؟!
- وا !!! مامان ! از خداشونم باشه ، مگه من چمه؟
- خیله خب ، بسه دیگه !
مامان رفت توی آشپزخونه ، دنبالش رفتم
- اصلا چرا قضیه پا و صورتمو نگفتی بهشون؟هان؟
- بابا نمیشه که از همون اول بزنی تو ذوق طرف ! بذار ببینیم اگه تماس گرفتن اونوقت بهشون میگیم !
...
از آشپزخونه بیرون رفتم ...
با یه دنیا غمی که روی دلم نشسته بود
چی میشد اگه بجای اون دوتا عجوزه ، مامان و خواهر حسین اونجا بودن !
خدا ،آخه چی از خداییت کم میشد؟هان؟!
چرا همه دخترا باید آرزوی این لحظه ها رو داشته باشن و من اینطور مواقع اینجوری غصه به دلم بشینه ...
نمیدونم باید چیکار کنم؟
نمیدونم آخرش چی میشه ...
به حسین اس دادم همه چی رو تعریف کردم ، درصورتیکه انتظار داشتم اون بپرسه ! اما نپرسید !
آخرش فقط یه جمله گفت : هرچی خدا بخواد !!!
همین ......
تلویزیونو روشن کردم ، پی ام سی موزیک هم انگار حال خراب منو فهمیده بود
پشت سرهم آهنگای غمگین پخش میکرد
منم مثل ابر بهاری می باریدم
نمیدونم اونهمه اشک از کجا میومد ...؟
حس بدی دارم ، از دیشب دارم بخدا التماس میکنم که اونا دیگه تماس نگیرن و بابام دیگه بهونه نداشته باشه که سرکوفتشونو به من بزنه !
اونوقت منم که مدام خواهرشو میزنم تو سرش و میگم دیدی؟ دیدی چی فکر میکردی چی شد ؟!!!
حس میکنم خیلی تنهام
هیچکسو ندارم
تنهایی رو با بندبند وجودم حس میکنم
بی تکیه گاهی و یأس رو ...
فکر میکردم می تونم ، از پس این جدایی برمیام
اما حالا می فهمم که بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم سخته
من جرأتش رو ندارم ...
نمیدونم قراره چی بشه
نمیدونم ...
برام دعا کنید
این یه کیسو اصلا نپسندیدم ! برام دعا کنید .......
حالم اصلا خوش نیست ...
.
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 10:34 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...