دستام یخ زده ... و این یخ زدن فقط از سردی هوا نیست ...

از نبودن توئه ...

بازهم تنهام ... اومدی اما جز به چکای برگشتی و چکهای سنگینی که توی راهن به چیزی فکر نمیکردی !

چندبار گفتی بیا بریم بالا ! و من نیومدم ... گفتم نمیام ! چون نمیخواستم بیشتر از این احساس حقارت کنم !

و تو رفتی ...

و من تنهام ...

دستام فشار میدم بین پاهام تا گرم بشن ...

اما فایده نداره ...

من تنهام ...

و نمیدونم این تنهایی تا کی ادامه دارم ...

کوله بارمو بستم ...

ولی نمیدونم کی میتونم راهی بشم ....

برات نگرانم ...

...