دوباره نبودن تو ...
دوباره نبود آغوش گرمت ، دستای خسته ت عشق من ،
داره قلبمو ، روحمو سرد میکنه ...
دارم یخ میزنم ...
چقدر دلم هوای بوسه های گرمتو داره ، هوای وقتایی که منو می نشوندی روی پاهات و از اون نگاهای عاشقونه بهم مینداختی ، و تو آغوشت هردومون آروم می گرفتیم ...
دیشب داشتم باهات سر یه قضیه بحث میکردم ، و تو سکوت کرده بودی ...
یه دفعه به خودم اومدم ،
به خودم گفتم : داری چیکار میکنی؟
باز خواستش میکنی واسه کاری که اون توش مقصر نیست؟
یکی دیگه آویزونش شده ، اونوقت تو اونو سرزنش میکنی؟
دیوونه شدی؟میخوای همین چند روز باقیمونده رو هم خراب کنی؟!
دوباره بهش گفتم ببخشید ، نمیخوام بخاطر فلانی رابطه مون تیره بشه ، معذرت میخوام ، اصلا فراموشش کن ، بگو که بخشیدی !
گفتی : طوری نشده ، حق داری ...
و من آروم شدم ،
کاش می تونستی یروز همه ی اینا رو بخونی ...
امشب بازم یکی داره میاد که ما رو از هم جدا کنه ...
ساعت 7 شب ، بازم باید همون دلهره ها و استرسا تکرار بشن ....
تا دیروز مثل پوست کلفتا شده بودم ، اصلا عین خیالم نبود
اما از دیشب خیلی حالم خرابه ...
با اینکه میدونم دیگه امیدی به رابطمون نیست ، اما هنوزم با رفتنت دلم می شکنه ...
هنوزم نمیدونم قراره چی بسر این عشق بیاد ...
عشقی که بخاطرش خیلی جنگیدیم ، خیلی کارا کردیم ...
حالا باید دو دستی قلبمو بدم دست یکی دیگه ...
چرا؟
چرا اینجا گاهی وقتا تو رو اونجوری ظالمانه به تصویر کشیدم؟
خدا منو بکشه ...
حسین ِ من ، یه مرده ، یه مرد قوی ، یه مردی که توی این مدت طولانی ، سعی کرد همه جانبه دوتا زندگیشو حفظ کنه ...
هیچوقت نخواست من دلخور بشم ، و اگه شدم ناخواسته بود ...
اگه چیزی ناراحتم میکرد ، با همه وجودش تلاش میکرد تا اونو رفع کنه و دوباره لبخند روی لبام بشینه ...
اون بود که توی بدترین لحظات همیشه تلاششو کرد تا من سختی نکشم ...
آره اینه حسین ِ من ...
نه اون چیزی که من از روی ناراحتی به تصویر کشیدمش و الان وجدان درد گرفتم !
حسین ِ من ، مردیه که مطمئنم نمونه ش دیگه توی این دنیا هیچوقت پیدا نمیشه
میدونم دیگه هیچکسو نمیتونم مثل اون پیدا کنم که اینهمه چیزای خوب رو یکجا داشته باشه ...
زندگی هیچوقت بر وفق مراد آدما نیست ...
و ایندفعه بدجوری داره باهام بازی میکنه
این بازی رو 4 سال پیش شروع کرد ، حالا دیگه خسته شده و داره تمومش میکنه
اما زخم این بازی ، یک عمر روی دلم می مونه ...
زخمیه که نه میشه داد زد و گفت ، نه توی دل نگه داشت ...
ای خدا ، مثل همیشه بازم میگم : شکرت ...
...
واسه امشبم دعا کنید...
نمیدونم قراره چی بشه ...
دعا کنید این کَندن ، زیاد درد نداشته باشه !!!
.
.
.
پ.ن :آرزوی عزیزم ... ممنون از همدردیت گلم ، ممنون بخاطر حرفای قشنگت که یه عالمه به آدم امید میده ، آره حق با توئه ، تنهایی مقابل اینهمه سختی قابل تحمله !