دلم گرفته !
دیشب تا دیروقت بیدار بودم و گریه میکردم ...
هنوزم باورم نمیشه ...
چشمام دیگه نمی بینن ،...
دیشب ننه ی طرف با زن عموش اومدن ، از این خواستگاریای سنتی حالم بهم میخوره
اول ننه ش میاد ، بعدش عمه ش میاد ، بعدش باباش ، بعدش ننه بزرگش ، آخرکار اصله کاری رو میارن ...
اه ، چقدر نفرت دارم از این شیوه ی ازدواجای قجری ، ...
دیشب ننه هه مثل عجوزه ها بود ، ولی زنعموهه ماه ، مثل دسته گل ، مهربون ، خوش رو ...
بی توجه به حرفاشون ، نگاهشون میکردم ، چقدر دلم میخواست مامان و زنعموی حسین الان جای اونا نشسته بودن !
...
چرا دنیا همیشه با من سر جنگ داره؟ ...
چرا هیچوقت نمیخواد به جهت آرزوهای من بچرخه ....؟
قرار شد امشب یا سه شنبه شب طرف خودش بیاد ببینمش !
انگار همه چی یهویی شد ...
همه راضی ان ، از ته دل ، اما من ...
اگه فرشته هم بیاد پایین ، بازم من حسینمو میخوام و لاغیر !
دیشب خیلی خودمو کنترل کردم ، ساعت 1 نصف شب بود که چراغا رو خاموش کردیم و خوابیدیم و من تا دلم خواست یواشکی زجه زدم ،
از خدا خواستم اینا پشیمون بشن ، صبح دیگه تماس نگیرن ،
از خدا خواستم فقط یک ماه دیگه بهم فرصت بده با حسینم باشم ...
بدجوری دلتنگش شده بودم ، انگار صد ساله ندیدمش ...
اونقدر گریه کردم که نفهمیدم چطوری خوابم برد ...
چرا باید به این ازدواج اجباری تن بدم؟
خودمو توو حصار خونه ی مردی زندونی کنم که عاشقش نیستم ...
من قرار نیست بعد از حسین عاشق کسی باشم ...
میدونم که با حسین جز عشق ، چیز دیگه ای نصیبم نمیشه
میدونم اگه تصمیم بگیرم با اون بمونم همه ی زندگیم نابود میشه
اما دست خودم نیست ، میدونم شماهایی که دارین منو میخونین هم درکم نمیکنین ، چون هیچکدوم جای من نیستین ...
هیچکدومتون رو مجبور نکردن اینهمه عشق دو طرفه رو بذارین زمین و برین زیر یه سقف با کسی که اصلا نمی شناسیدش ...
به همه جنبده های روی کره ی خاکی حسودیم میشه امروز ، به همه ی اوناییکه سالهاست رفتن سر زندگیشون و به همه چی عادت کردن ...
به همه ی اوناییکه حق انتخاب داشتن و دارن ...
به همشون حسودیم میشه ...
به این میز ، به در و دیوارا ، به همه ی اون چیزایی که مجبور نیستن عاشق بشن و رها کنن حسودیم میشه ...
این بغض تا ابد توی گلوم جا خوش خواهد کرد ، و من میدونم که هیچوقت نمیشه که حسینمو از یاد ببرم ...
هیچوقت نمیشه که این عشقو فراموش کنم ...
و اینو هم میدونم یروزی کارم به خیانت میکشه ...
دلم میخواد یک هفته ی کامل رو گریه کنم
برم یجایی اونقدر جیغ بکشم و گریه کنم تا شاید یکم از بار غصه هام کم بشه ...
نمیدونم ، نمیدونم باید چه خاکی به سرم بریزم ...
عسل خانومی ، نمیدونم چرا یهویی تو اومدی توی ذهنم
قدر آرشت رو بدون
نذار هیچچچچچچچچی توی دنیا عشق و زندگیتون رو نابود کنه
نمیدونم چرا یهو بفکرت افتادم ...
مغزم کار نمیکنه ...
سرم درد میکنه ...
.
.
.