بازم شوخی بود....
امروز پیش هم بودیم ...
روز خوب و آرومی بود ...
مشغول جمع و جور کردن فاکتورا بودم که گفت : تصمیم گرفتم باهم ازدواج کنیم ، میخوام وضعیت زندگیم و روحیه م عوض بشه !
با چشمای باباقوری و متعجب زل زده بودم بهش ! هاج و واج نگاش میکردم ...
نگام کرد و بلند خندید ...!
دلم هورری ریخت ...
خواستم بهش بگم موضوع به این مهمی رو هیچوقت به مسخره نگیر ...
اما بغضی که از این حرفش توی گلوم نشست ، اجازه نداد بهش بگم ...
نگاه مایوسمو ازش دزدیدم ...
اما اون نفهمید با این شوخی ش برای هزارمین بار چی به سر یه ذره امید توی دلم آورد ...
بمیرم براش ...
اونکه نمیدونه تو دل من چی داره میگذره ...
اون مقصر نیست ...
اما کاش این شوخی یروزی به واقعیت تبدیل میشد
میدونم که آرزوی اون هم با همه ی وجود همینه ...
اما نمی تونه ...
هزار بار هرروز از رویای ازدواجمون شروع میکنم همه جنبه هاشو در نظر میگیرم و میرم تا آخر ...
می بینم نه ، هر دفعه یجای قضیه می لنگه ...
اونجا رو درست میکنم بازم می بینم یجای دیگه مشکل داره ...
چرا هربار از این آرزوهای محالم حرف میزنم یه چیز سنگین میاد توی گلوم ، نمیذاره نفس بکشم ...
مث الان ...
مثل صبح ...
مثل هرشب ...
ای خدا ... خودمو اونو عشقمونو می سپرم دست تو ...
فقط تویی که این روزا حال منو می فهمی ...
حال همه رو ...
.
.
.
روز خوب و آرومی بود ...
مشغول جمع و جور کردن فاکتورا بودم که گفت : تصمیم گرفتم باهم ازدواج کنیم ، میخوام وضعیت زندگیم و روحیه م عوض بشه !
با چشمای باباقوری و متعجب زل زده بودم بهش ! هاج و واج نگاش میکردم ...
نگام کرد و بلند خندید ...!
دلم هورری ریخت ...
خواستم بهش بگم موضوع به این مهمی رو هیچوقت به مسخره نگیر ...
اما بغضی که از این حرفش توی گلوم نشست ، اجازه نداد بهش بگم ...
نگاه مایوسمو ازش دزدیدم ...
اما اون نفهمید با این شوخی ش برای هزارمین بار چی به سر یه ذره امید توی دلم آورد ...
بمیرم براش ...
اونکه نمیدونه تو دل من چی داره میگذره ...
اون مقصر نیست ...
اما کاش این شوخی یروزی به واقعیت تبدیل میشد
میدونم که آرزوی اون هم با همه ی وجود همینه ...
اما نمی تونه ...
هزار بار هرروز از رویای ازدواجمون شروع میکنم همه جنبه هاشو در نظر میگیرم و میرم تا آخر ...
می بینم نه ، هر دفعه یجای قضیه می لنگه ...
اونجا رو درست میکنم بازم می بینم یجای دیگه مشکل داره ...
چرا هربار از این آرزوهای محالم حرف میزنم یه چیز سنگین میاد توی گلوم ، نمیذاره نفس بکشم ...
مث الان ...
مثل صبح ...
مثل هرشب ...
ای خدا ... خودمو اونو عشقمونو می سپرم دست تو ...
فقط تویی که این روزا حال منو می فهمی ...
حال همه رو ...
.
.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰ ساعت 13:50 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...