یکی از آقایون همسایه مون ، که حدودا 45 ساله ست ، یک سالی هست که تجدید فراش کرده !
رفته زن دوم گرفته ...
اوایل هیچکس خبر ند اشت ، حتی زن و بچه ش ، زندگیشون آروم بود ...
اما کم کم از گوشه و کنار شنیدیم که طرف یه زن دیگه گرفته و نزدیکیای همینجا براش یه آپارتمان اجاره کرده ...
از وقتی این قضیه واسه همه علنی شد دیگه همسایه ها حتی جواب سلام آقاهه رو هم نمیدن
همه چپ چپ بهش نگاه میکنن ...
زن و بچه ش میگن دیگه رومون نمیشه توی کوچه سرمون بالا بگیریم ! راهشونو کج میکنن که مبادا یکی احوالشونو بپرسه ...
اما آخه چرا؟ ...
چرا هیچکس یک لحظه به کمبودهایی که این مرد سالهاست توی دلش گذاشته فکر نمیکنن؟
به ازدواج اجباری ای که داشته
به ده سال تفاوت سنی این آقا با خانومش ...
من نمیخوام هیچ زنی رو تحقیر کنم اما وقتی ماها میخوایم ازدواج کنیم اگه یکم سبک سنگین کنیم و طرفمون رو با وضعیت خودمو بسنجیم مگه چی میشه؟
آیا جلوی این همه بدبختی و مشکلات گرفته نمیشه؟
این مرد رو انگار بین هزاران آدم فقط من درک میکنم
فقط من احساسات سرکوب شده و عقده های درونش رو می فهمم
من می فهمم وقتی یه مرد به زندگیش دل خوش نباشه چقدر زجر میکشه
همینطور که یک زن اگه دلخوشی نداشته باشه نابود میشه ....
اما نمیدونم چرا گاهی وقتا نمیخوایم یکم به خودمون بیایم ...
اول زندگیمون اگه یه ذره دقت کنیم و جوانب کار رو بسنجیم چهار سال دیگه یکی وارد زندگیمون نمیشه ...
یکی که همه اسمشو گذاشتن هوو ، خونه خراب کن ...
...
امروز دلم میخواد از رنج بگم ...
از زخمایی که چهار ساله روی قلبمه ...
بعد از اینکه اون بدهی بزرگ رو پرداخت کرد فکر میکردم اوضاش خیلی بهتر شده
اما امروز که دیدمش بازم با یه عالمه ریش و چشمای غمگین اومده بود
انگار هنوزم درگیره ...
لبخند زد و گفت خیلی خطرناکی ! هربار اذیتت میکنم از زمین و زمان بلا میریزه سرم ...
گفتم : اذیت؟ منظورت چیه؟
خندید ، گفت اذیت نیست؟ ...
فهمیدم منظورش چیه ...
بارها بهش گفتم که از ته دل ازت راضی ام ، هیچی زوری نیست
اما نمیدونم چرا هنوزم باورش نشده من زنشم ....
اینه که آزارم میده ...
همیشه فکر میکردم دلیل درجا زدن و سختی کشیدنش منم!
همیشه خودمو سرزنش میکردم بخاطر حضور داشتن توی زندگیش ....
بخاطر حضور شومی که نتیجه ش میشه یه عالمه بدهی و خرابی کار و ....
این حرفش باعث میشه بیش از پیش احساس اضافی بودن و گناه کنم ...
بازم خندید و گفت : باید از راه خدا و پیغمبریش وارد شیم !
مثل همیشه با این قضیه شوخی کرد ...
دلم برای چندمین بار با این حرفش شکست ...
واقعا حس کردم یه موجود اضافه ام توی زندگیش
یکی که دلش نمیاد بیرونم کنه ، دلش نمیاد عذرمو بخواد ...
از اینکه بهم ترحم بشه متنفرم ...
از اینکه یکی بخاطر چشمای معصومم و بخاطر مظلومیتم تحملم کنه بدم میاد ...
من میدونم ته دلش دیگه نمیخواد حضور داشته باشم ، منی که میگفت همه دلخوشیشم ، هممه آب و رنگ زندگیشم حالا تبدیل شدم به یه موجود اضافه ای که گذروندن وقتش با من ، اسمش گناهه ، و بدهی های بزرگش و افتادن کارگراش از ارتفاع تاوان این گناه !
وای خدا ، فقط تویی که الان می فهمی من چه حالی ام ...
این بغضو کجا وا کنم؟
...
تصمیم گرفتم بهش اس ام اس بدم و بگم وقتی اوضاش بهتر شد از زندگیش میرم بیرون ...
چرا؟
چرا اونکه میگه واسه من همیشه وقت داره ، حالا باید با یه جمله ش اینطوری آزارم بده ...
من نمیخوام فکر کنه بدهی ها و بدبختیاش تاوان ِ حضور من توی زندگیشه ...
میخوام برم که زندگی آرومشو از سر بگیره ...
لعنت به این زندگی
لعنت به این قانون ...
...